• کاربران گرامی انجمن مجهز به سیستم تشخیص مولتی اکانت می باشد چنانچه مولتی اکانت دارید سریعا به خصوصی مدیریت کل مراجعه کنید اگر نه اکانت مولتی شما بن و اخطار جدی و همیشگی خواهید گرفت!
لینک مرتبط
Jsvxksbskbxejjsvjddbeksvjnv/kb1768hdbjb197y3belxbsmb1ws98/jbb

Tiamghorbani

تازه وارد
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
8
پسندها
17
دست‌آوردها
3
محل سکونت
اصفهان
نام اثر
ماه من میشی؟
نام پدید آورنده
Tiamghorbani
ژانر
  1. عاشقانه
  2. طنز
  3. پلیسی
  4. معمایی
خلاصه رمان_داستان از این قراره.
آیسل، یک روانپزشک عالیه برای ادامه کارش پابه تیمارستان جدیدی می‌زاره.
آیسل زیادی کنجکاو‌ و شیطونه .و همین خصلتش آخر کار دستش میده.
آیسل ما، یک روانپزشکه اما اتفاقاتی می‌افته که اون رو از شغل اصلی خودش دور می‌کنه.
آیسل پا به اتاقی می‌زاره، که کسی جرات نداره بره توش.
رفتن آیسل به اون اتاق باعث‌ میشه که آیسل متوجه چیزی بشه... .
 
انجمن رمان تایپ رمان
سطح رضایت از ناظر
5.00 ستاره
آخرین ویرایش:

Tiamghorbani

تازه وارد
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
8
پسندها
17
دست‌آوردها
3
محل سکونت
اصفهان
#مقدمه
چه زندگی نامعلومی هست! چرا گاهی باید قربانی زندگی یا گذشته دیگران باشیم؟
اصلا چرا من، باید اون قربانی باشم؟ شاید اگر پا به اون تیمارستان نمی‌گذاشتم بهتر بود... شاید
اما گاهی قربانی شدن بهتر از این است که یک عمر با دروغ زندگی بکنم... .

"آیسل"
- هرکاری می‌کردم سانیا، قرص رو نمی‌خورد.
اینقدر قاطی کرده بودم؛ که پس گردنی بهش زدم و گفتم:
جلبک، این‌‌هارو بخور سه ساعته من رو علاف خودت کردی. ببین تو نمیری ستاره بمیره دیگه داری روی اعصابم راه میری‌ها.
- چقدر شادی!
- دکی، من دوساعته چی بلغور می‌کنم چه چیزی جوابم رو میدی! آقاجون، خوشکلم، این‌هارو بکوفت تا من برم.
- نمی‌خورم این‌‌ها من‌رو دیوونه می‌کنند.
- رسماً زدم به سیم یکی مونده به اولی گفتم:
جیگرتو؛ تو خودت کلا از نمی‌دونم کی بالا خونه رو اجاره داده بودی، مشکل از قرص‌ها نیست.
صدای نحس اندر نحس ستاره اومد
ستاره: آیسل بیا دیگه چی‌کار می‌کنی؟؟
- آخه مگه کوری؟ نمی‌بینی دستم رو تا آرنج کرده‌ام توی حلقش اما قرص‌ها رو نمی‌خوره!؟
ستاره: هوی هوی دستت رو در بیار ممکنه بیاره بالا و.... بزنه به هیکلت
- ادبت توی حلق خاقانی(مدیریت تیمارستان)
ستاره: می‌ترسم گیر بکنه بمیره.
- نگران نباش.
روبه سانیا کردم و گفتم:
ببین؛ کبدطلا، جیگرطلا، این‌رو بخور قول میدم دفعه بعدی بهت ندم
نذاشتم زر مفت بزنه، قرص‌هارو چپوندم توی حلقش و لیوان آب رو دادم پشتش پایم رو گذاشتم روی پاهاش، تا تکون نخوره.
با دستم‌ جفت دست‌هاش رو گرفته بودم؛ نیم تنه‌ام رو ول کرده بودم روش و سرش رو با اون یکی دستم گرفتم و قرص‌هارو به زور به خوردش دادم
اما ناگفته نماند، که وسط راه چندبار توی گلویش گیر زد اما چندبار زدم پشت کمرش رفت پایین... .
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

رز قرمزی

مدیریت کل سایت
کاربر کادر مدیریت
مدیریت کل انجمن
سطح
5
 
ارسالات
1,002
پسندها
190
دست‌آوردها
331
مدال‌ها
3
با سلام خدمت شما نویسنده گرامی🌹
ا.ا بسیار خرسندیم بابت لایق دانستن ما برای ایجاد آثار بی نظیرتان. .
رمان شما مورد تایید مدیران و تیم بخش کتاب است!
چنانچه قوانین جامع ناول فور را نمی دانید به تاپیک زیر مراجعه کنید:
https://forum.novelfor.ir/threads/قوانین-جامع-انجمن-ناول -
%D9%81%D9%88%D8%B1.5301/unread
نویسنده گرامی رمان شما توسط منتقدان دوبار تعیین سطح و به شما اطلاع داده می شود!
پس از پایان رمان در این تاپیک درخواست جلد دهید:
نویسنده گرامی پس از تکمیل کامل رمان در تاپیک زیر اعلام کنید:
نکات مهم: نویسنده گرامی از کشش حروف و استفاده ار الفاظ نادرست و غیراخلاقی در رمان خود اکیدا خود داری کنید!

چیزی که نمی توان گفته شود نوشته می شود؛ زیرا که نویسندگی عملی خاموش است...اقدامی از سر تا دست!

با امید موفقیت های روز افزون شما نویسنده گرامی
*کادر مدیریت ناول فور*
 
انجمن رمان تایپ رمان

رز قرمزی

مدیریت کل سایت
کاربر کادر مدیریت
مدیریت کل انجمن
سطح
5
 
ارسالات
1,002
پسندها
190
دست‌آوردها
331
مدال‌ها
3
سرپرست اجرایی تیم نظارت رمان: @Sepideh Rezaei

سرپرست اجرایی تیم ویرایشگر: @Sareh

سرپرست اجرایی تیم فیلترینگ: -

تیم نظارت:@Hadis

تیم ویرایشگر:

تیم فیلترینگ:
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Tiamghorbani

تازه وارد
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
8
پسندها
17
دست‌آوردها
3
محل سکونت
اصفهان
"آیسل"
- سانیا با خشم بهم نگاه می‌کرد. نیشم رو برایش باز کردم و پس گردنی حواله‌اش کردم و گفتم:
مشکلی برات پیش نمیاد مرگ ستاره راسن میگم.
- توهم عین بقیشون هستی!
- زدم به سیم دوتا مونده به اولی با حرص گفتم:
بده هوات رو دارم باز نزنی تو فاز دیوونگی. اصلا به من چه دیگه نمیام توی اتاقت، از اتاقش اومدم بیرون.
طبق معمول نگاهم افتاد سمت اون در، دری که بعد از یک ماه ندیده‌ام کسی واردش بشه همیشه خدا قفله. یا حسین نکنه مثل توی فیلم‌ها اتاق ممنوعه باشه؟؟ بعد من برم توش داستان ترسناک بشه، و بعد هم بمیرم؟!!!
پووف باز زده به سرم
چون دوربین جلوی در بود نشستم روی چهار دست و پام و عین بز راه افتادم به سمت در.
وقتی به در رسیدم چنان لبخند ذوق مرگی زدم که ته جیگرم حال اومد، همون موقع صدای نحس خاقانی اومد.
خاقانی کیست؟؟؟
(خاقانی؛ مردی بسیار هیز است عینهو بز ماشالله تقریبا با بعضی از پرستارها، سر و سری داشته، الآن‌هم عین برج زهرمار بالای سر من ایستاده بود)
- آیسل، چرا روی زمین چهار دست و پا نشستی؟؟
- منن؟؟
- نه پس من!!!
- پرو، شیطونه میگه بلند شم زانوم رو فرو کنم توی حلقش. از کی تاحالا من برای این گوساله شدم آیسل... !؟
گفتم:
چیزه؛ خودکارم افتاده بود ورش داشتم!! ابرویی انداخت بالا و گفت:
- حالا ورش داشتی؟؟؟
- نه، گذاشتم توی میمون بگی بعد بردارم، خودکاری که توی دست چپم بود رو بلند کردم به سمتش خودم‌هم بلند شدم که خودکار فرو رفت توی لپش.
آخ بلندی گفت؛ که چسبیدم به سقف.
- دختر؛ مگه کوری؟؟؟
- تو سر راه خودکارم بودی!! نیشم رو براش تا پس گوشم باز کردم
- خیلی پرویی!
- نظر لطفتونه!!
- بیا توی اتاقم؛ کارت دارم!
- جفت ابروهایم رفت پس کله‌ام از حرفش. بدون اهمیت به من رفت آشغال انگاری دارم براش نقش هویج رو بازی می‌کنم میمون خر.
با صدای ستاره، محکم چسبیدم به در که شروع کرد عین اسب آبی به خندیدن.
- وای وای خخ وای وای خخ
- یکی کوبیدم پس کله‌اش، که به سمت زمین به پرواز در اومد و صاف با سرامیک‌های کف یک روبوسی جزئی کرد و بلند شد.
- زباله مغزم از دماغم زد بیرون.
- با نیش باز گفتم: مگه تو مغزهم داری!!!؟؟ ستاره با عصبانیت گفت:
- آییسل!!
- جاان، جاان آیسل
- خفه شو
- خفه شدی خواهی شد! با صدای عصبی خاقانی، دیگه به ستاره اهمیت ندادم و هم‌چنان که به در و دیوار تیمارستان جفتک می‌پروندم؛ به سمت اتاق خاقانی به راه افتادم جلوی در ایستادم و مانتوی سفیدم رو مرتب کردم و سرم رو عین گوسفند انداختم پایین و رفتم داخل.
که خاقانی، بدبخت فلک زده گناخکی از ترس چسبید به صندلی‌اش امروز عجب بچسب بچسبیه!!!
همه داریم به یک جایی می‌چسبیم خدا بخواد و آقای گلی پیدا بشه به اون بچسبیم
- خانوم؛ مگه اینجا طویله‌اس!!!؟؟؟
- یک لحظه حواسم پرت شد و گفتم:
و توهم دامی!!!!
یک لحظه، با دیدن قیافه خاقانی شکل قیافه خودم چپ شد که طولی نکشید صدای عر عر خاقانی رفت هوا.
- دختر، تو خیلی باحالی!
- با نیش خجولی گفتم: باحالی از خودته داداچ، داداش،
- خوشم اومد ازت!
دیدی! دیدی! گفتم آخرش ازم خواستگاری می‌کنه، ایول خدایا نوکرتم.
البته همچین الکی هم نیست، باید با خانواده‌ام صحبت کنم یکمی هم ناز کنم.
تازه؛ من می‌خوام ادامه تحصیل بدم اگه قبول نکنه چیکار کنم!؟
نه، اصلا میگم برای ازدواج باهات شرایطی دارم قبول می‌کنی که‌ هیچی قبولم نمی‌کنی میرم و دیگه برنمی‌گردم.
با شوق زل زدم به خاقانی تا ادامه بده و ازم خواستگاری کنه که با حرف بعدیش قیافم چپول شد!
- یک بیمار داریم؛ می‌خوام مسئولیت مراقبت از اون رو تو به عهده بگیری. بیا بشین اینم پروندشه!
- ناموساً؛ حقشه برم کفش‌های ستاره رو بردارم بیارم و پاشنه‌اش رو فرو کنم توی سوراخ دماغ کوچولوی خوشکلش، با قیافه چپ شده رفتم نشستم روی مبل روبه روش و پرونده‌ای که از کشو در آورده بود رو از روی میز جلوش برداشتم
- این بیمار برای من خیلی مهمه هواش رو خوب داشته باش امیدوارم بتونی کمکش کنی و خوبش کنی!
- دکی مگه من آیسل شفا بخشم؟! یک زری میزنه، میمون خان.
روبهش گفتم:
فضولی نباشه ها، اما چرا این بیمار براتون مهمه؟؟
به وضوح دیدم عین بز به تته پته افتاد
-‌خ...خو...خوب فامیل‌مونه!
- سری تکون دادم و گفتم: آخی نازی... .
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:
بالا پایین