این اولین رمان منه، دوست دارم نظرتونو بدونم

  • خوبه اما جا داره بهتر هم بشه

    رای: 1 50.0%
  • خوبه، ایرادای جزئی داره اما به چشم نمیاد

    رای: 1 50.0%
  • زیاد خوب نیست، خیلی ایراد داره

    رای: 0 0.0%
  • اصلا خوب نیست

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2

Naqme.t

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
فوریه 22, 2021
ارسالات
10
پسندها
19
دست‌آوردها
3
سن
18
محل سکونت
تهران
سکه
55
نام اثر
به رنگ دریا
نام پدید آورنده
Naqme.t
ژانر اصلی
عاشقانه, پلیسی
راهنما
به رنگ دریا| Naqme.t کاربر رمان فور
خلاصه:عشق،هیچی نمیشناسه. ممکنه عاشق یه ادم اشتباهی بشی که درست ترین ادم برای توعه، و ممکنه عاشق کسی بشی که همه دنیا باهاش مخالفن. اما خوب عشق خبر نمیکنه :)
سروان صَنَم شمس یه پلیس وضیفه شناسه که تو یه خانواده شاد بدون هیچ دغدغه ای بزرگ شده. داستان از جایی شروع میشه که مجبور میشه بره ماموریت، و اونجا اتفاقی میوفته که خودشو تو خارج از مرز ایران میبینه و کل زندگیش زیر و رو میشه...

توضیحات نویسنده: بچه ها سعی میکنم پارت هارو خیلی طولانی ننویسم که خسته اتون نکنم🌹
 
آخرین ویرایش:

X_HaZiN_X

دستیار مدیرکل + سرپرست کتاب
کاربر کادر مدیریت
دستیار مدیرکل
سرپرست بخش
ناظر انجمن
نویسنده ادبی
خادم المهدی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
Nov 23, 2020
ارسالات
1,096
پسندها
2,259
دست‌آوردها
163
مدال‌ها
11
سن
21
سکه
76
جهت اطلاع بیشتر از قوانین تایپ، به تاپیک زیر مراجعه فرمایید: نویسنده‌ی عزیز در صورتی که علاقه دارید رمان شما نقد شود به تاپیک زیر مراجعه، و با توجه به قوانین درخواست خویش را اعلام کنید: نقد تخریب نیست، بلکه عیوب ریز و درشت را برایتان آشکار می‌سازد و راه را برایتان هموارتر می‌کند. پس از ارسال پانزده پست از رمان خویش، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ دهید تا سطح رمان شما توسط مدیران و منتقدان عزیز مشخص شود. پس از گذشت ده پست از رمانتان می‌توانید در تاپیک زیر درخواست جلد دهید. همچنین در صورت داشتن هر گونه سوال به تاپیک زیر مراجعه فرمایید: نکته‌ی قابل توجه: برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و استفاده از علائم نگارشی، به تاپیک‌های تالار ویرایش مراجعه شود. پس از اطمینان یافتن از اتمام رمانتان، در تاپیک زیر اعلام کنید: در آخر: نویسنده‌ی گرامی، از کشش حروف و استفاده از الفاظ نادرست و غیراخلاقی در رمان خود اکیداً خود داری کرده و با ناظرتان همکاری لازم را داشته باشید. چیزی که نمی‌تواند گفته شود نوشته می‌شود؛ زیرا که نویسندگی عملی خاموش است... اقدامی از سر تا دست! با آرزوی موفقیت‌های روز افزون برای شما • کادر مدیریت تالار کتاب • 🌸
 

Naqme.t

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
فوریه 22, 2021
ارسالات
10
پسندها
19
دست‌آوردها
3
سن
18
محل سکونت
تهران
سکه
55
پرونده هارو انداختم رو میز و شقیقه امو با دستم فشار دادم. امروز زیادی کار کشیده بودم از خودم. حواسم اصلا به برنامه شب نبود، سریع چادرمو از رو اویز برداشتم و رو سرم مرتبش کردم. کیفمو گرفتم دستم و از اداره خارج شدم. هوای سرد زمستونی خورد تو صورتم، عاشق زمستون بودم همیشه. لبخند ریزی رو ل*ب هام جا خوش کرد. صدایی از پشت سرم شنیدم، برگشتم سمت صدا، سروان محمودی بود

محمودی_خانم شمس، تشریف میبرید؟!

_بله، کارم دیگه تموم شده، پرونده هارو بررسی کردم، فردا با سرهنگ هم صحبت میکنم واسه اعزام نیرو. دیگه باید هرجوری شده فردا گیرشون بندازیم

محمودی_بسیار خوب، خسته نباشید.

_ممنون، شماهم خسته نباشید

به سمت ماشینم رفتم و نشستم داخل. موسیقی کلاسیک رو طبق معمول روی ضبط گذاشتم و صداشو زیاد کردم. بیست دقیقه تا خونه راه بود. بعد از اینکه رسیدم سریع رفتم داخل و برق های خونه رو روشن کردم. انگار کسی خونه نبود. بهتر، اینجوری راحت تر میتونستم برنامه ام رو عملی کنم. به سپند زنگ زدم، با دومین بوق جواب داد

سپند_به به خواهر عزیزم. چه طوری جناب سروان؟

_جناب سروان و کوفت، کجایی؟

سپند_ای بابا زنگ نزده پاچه میگیریا، با کامران اومدیم وسایلی که جناب عالی سفارش دادی رو بگیریم.

_باشه دستت درد نکنه، فقط سریع تر بیا. راستی، مامان کجاس؟تو فرستادیش جایی؟

سپند_خواهر مارو باش، معلومه که من فرستادم، نکنه میخواستی تدارک سورپرایز رو در حضور خودش انجام بدی؟!

_دمت گرم. سریع خودتو برسون پس

گوشی رو قطع کردم و یه بسته مرغ از تو فریزر در اوردم، واسه شام مرغ ترش بهترین انتخاب بود، هم مامان دوست داشت هم بابا.

خونه رو مرتب کردم و بادکنک هارو باد کردم و به دیوار چسبوندم. چندتا هم وسایل تزیینی از انباری اوردم و اویزون کردم به در و دیوار. صدای زنگ اومد، صد در صد سپنده. درو باز کردم، خودش بود.

_خوش اومدی، بدو بدو کلی کار داریم، کیک رو گرفتی؟

سپند_اره، کیک و شمع و برف شادی و یه پیراهن واسه بابا و یه شال واسه مامان و یکم میوه،ببین درسته؟!

_اره کاملا درسته. کیکو بزار تو یخچال تا من غذا رو اماده کنم. راستی اگه با هم نرسن چی؟

سپند_فکر اونجاشم کردم، با خاله هماهنگ کردم، زنگ زد به مامان گفت بیا اینجا. با ماشین کامران رسوندیمش و بهش گفتم تا شب من و صنم کار داریم نمیرسیم بیایم دنبالت. به بابا زنگ بزن بگو سر راه بیاد دنبالت.

_ایولل، به فکر ترین داداش دنیا

سپند_کاش یکی قدر بدونه حداقل

دیگه هیچی نگفتم. بعد از حدود یه ساعت همه چی کاملا اماده بود. رفتم لباسامو عوض کردم و یکم ارایش کردم.

سپند هم لباساشو عوض کرده بود و داشت با تلفن حرف میزد

سپند_اره عشقم، صد در صد

_....

سپند_باشه پس تو فردا مهنازوبیار منم کامران رو میارم، میریم یه جایی دیگه

_...

سپند_باشه دورت بگردم. دوست دارم

تلفن و قطع کرد و یه نگاه به من انداخت

سپند_فالگوش وایستادن اصلا کار خوبی نیست

_فالگوش واینستادم تو صدات بلند بود. بیچاره اون دختری که خام حرفای تو شده. نمیدونه چه دامی پهن شده واسش

سپند_نه خیر. این یکی رو دوست دارم

_اره. تو همه رو دوست داری. اون پنجاه هزار تا دوست دخترای قبلیتم دوست داشتی

سپند_اصلا تو چیکار به کار من داری؟

تو همین لحظه صدای زنگ اومد، سریع نور خونه رو کم کردم و برف شادی رو برداشتم. سپند هم کیکو از یخچال برداشت و شمع های روش رو روشن کرد. دوباره زنگ خونه به صدا در اومد. اهنگ پلی کردم و درو باز کردم. تا اومدن تو برف شادی رو پاشیدم تو هوا و سوت زدم و سپندم با کیک اومد جلو
 
آخرین ویرایش:

Naqme.t

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
فوریه 22, 2021
ارسالات
10
پسندها
19
دست‌آوردها
3
سن
18
محل سکونت
تهران
سکه
55
بابا با لبخند پهنی درو بست و با محبت نگاهمون کرد. ای خدا من همه جوره حاضر بودم جونمو واسه این زن و مرد بدم. مامان خودشو انداخت بغلمو پیشونیمو بوسید. سپند هم کیکو گرفت جلوشونو گفت شمع هارو فوت کنن،

بعد از فوت کردن شمع ها برقارو روشن کردم و هدایتشون کردم سمت سالن پذیرایی. با لبخند نشستن و ماهم با فاصله دو مبل ازشون نشستم.گفتم:

_مامان، بابا، سالگرد ازدواجتون مبارک

سپند_مبارک باشه بهترین مامان و بابای دنیا

من و سپند به هم نگاهی کردیم و همزمان رو به اون دوتا گفتیم:

_دوستون داریم

مامان_مرسی قشنگ های من.

بابا_ماهم دوستون داریم عزیزای دلم

نگاه های محبت امیز بابا و چهره ی پر از شادی مامان جفتمونو سر حال اورد.

بعد از بریدن و خوردن کیک با چای و بعدشم خوردن شام با شوخی های سپند، هرکدوم با گفتن شب بخیر به سمت اتاقامون رفتیم. باید امشب خوب استراحت میکردم، فردا روز شلوغی بود.

صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون و بعد از بیست دقیقه رسیدم به اداره. سریع رفتم سمت اتاقم که با جمیله مشترکی ازش استفاده میکردیم. اونم سروان بود و بهترین دوستم تو اداره بود و امروز بعد از مدت ها قرار بود ببینمش، چون باردار شده بود و مرخصی داشت، البته منم هر از گاهی میرفتم خونشون و بهش سر میزدم ولی به خاطر مشغله زیادی که داشتم تند تند نمیتونستم برم دیدنش

در اتاقو باز کردم و با دیدنش جیغ ارومی کشیدم و پریدم بغلش.

_کجا بودی دختر؟ این اتاق بدون تو هیچ صفایی نداشت

جمیله_ میدونم، بچه ها میگن از دوری من داشتی هلاک میشدی

خنده ی ریزی کرد، سریع خودمو از بغلش کشیدم بیرون و گفتم:

_منظورت از بچه ها کیه؟

تا اومد چیزی بگه صدای در بلند شد، با گفتن بفرمایید سروان محمودی تو چهارچوب در حاضر شد و گفت:

محمودی_سروان شمس، جناب سرهنگ گفتن کار فوری دارن باهاتون برید اتاقش

_باشه

دستی به شونه ی جمیله کشیدم و گفتم:

_برمیگردم. کلی حرف داریم باهم

لبخند مهربونی زد. رفتم به سمت اتاق سرهنگ، در زدم. با شنیدن صدای بفرمایید رفتم داخل. سلام نظامی دادم و به سمت میزش رفتم و روی نزدیک ترین صندلی نشستم. سرهنگ علیزاده یکی از بهترین سرهنگ های این منطقه بود و به خاطر روابط نزدیکی که با پدرم داشت منو مثل دختر نداشته ی خودش میدید و منم اونو مثل پدر خودم میدونستم. با من و من پرسیدم:

_اتفاقی افتاده که منو شخصا به اینجا صدا کردید؟!

سرهنگ_حقیقتش، میدونی که امروز قرار بود مامور مخفی بفرستیم تو پاتوق دار و دسته جعفری و افرادشو دستگیر کنیم و محموله رو ضبط کنیم

_بله، میدونم، چیزی شده؟

سرهنگ_ خوب یه مشکلی هست، مثل اینکه خود جعفری با محموله ها فرار کرده، داره میره سمت مرز. ردشو زدیم. ازت میخوام تو و یکی دوتا از بچه ها امروز به سمت مرز حرکت کنید و زودتر از جعفری اونجا باشید. ممکنه از مرز خارج بشه. منم از اینجا واستون نیروی پشتیبانی میفرستم. ببین این پرونده خیلی مهمه. بدون جعفری نمیتونیم سر از ته و توی ماجرا در بیاریم.

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد

_بعد از این پرونده،اگه بتونی کامل همه ی وظایفتو انجام بدی بهت ترفیع بدم.

_اخه...

سرهنگ_ اخه چی؟ من به خاطر قولی که به پدرت دادم نمیخوام جونتو تو خطر بندازم، اگه میخوای میتونی نری من سروان محمودی رو به جات میفرستم، اما مهارت هایی که تو داری، مطمئنم میتونی گیرش بندازی. من نیروی پشتیبان میفرستم و همه جوره ساپورتت میکنم نمیزارم یه تار مو از سرت کم بشه. اما تو این پرونده بهت نیاز داریم.

_چشم، من نمیتونم رو حرف شما حرف بزنم. این وظیفه ی منه پس حتما انجامش میدم، این اولین بارم نیست که تو اینجور موقعیت ها قرار میگیرم

سرهنگ_میدونم، اما این پرونده پیچیدگی های خاص خودشو داره. گفتم حق انتخاب رو به عهده خودت بزارم

_ممنونم. پس امروز اماده میشم برای حرکت کردن.

سرهنگ_ خواهش میکنم، موفق باشی دخترم

احترام نظامی گذاشتم و از اتاق خارج شدم. باید زودتر اماده میشدم
 

Naqme.t

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
فوریه 22, 2021
ارسالات
10
پسندها
19
دست‌آوردها
3
سن
18
محل سکونت
تهران
سکه
55
رفتم خونه و یه توضیح مختصر راجع به شرایط به مامان دادم و یه زنگم به بابا زدم. اولش کلی مخالفت کرد اما وقتی گفتم موضوع جدیه و من تو این پرونده نقش مهمی دارم و قراره نیروی پشتیبان بفرستن دیگه چیزی نگفت. بابا به خاطر شغلش یکم زیادی به همه چیز حساس بود، دادستان بود و عادت داشت ریز به ریز همه ی جوانبو در نظر بگیره. با اینکه من پلیس خوبی بودم و مهارت های خیلی خوبی داشتم بازم به خاطر روابطی که با سرهنگ علیزاده داشت سفارش میکرد که منو از یه سری از پرونده های خیلی خطرناک کنار بزاره. چندین بار به خاطر اینکارش ازش عصبانی شده بودم اما فایده نداشت، بازم کار خودشو میکرد.

از فکر بیرون اومدم و سریع وسایل ضروریمو جمع کردم و بعد از خداحافظی با مامان به سمت ماشینی که از اداره فرستاده بودن دنبالم رفتم. علاوه بر من سرگرد جهانی هم تو ماشین بود. فکر کنم اونم قرار بود بیاد، سلامی دادم و نشستم. راننده که یکی از سرباز های اداره بود به سمت محله پایینی ما رفت و دم در یه خونه ای ایستاد. سروان صفایی هم اومد و به جمعمون اضافه شد.

خیلی خوب شد، هم سرگرد جهانی و هم سروان صفایی کار بلد بودن و‌ مطمئن بودم این پرونده با وجودشون به خوبی و خوشی تموم میشه میره.

سروان صفایی سلامی کرد و نشست رو صندلی.

بعد از یه ربع رسیدیم به اداره. کارای لازمو انجام دادیمو حرکت کردیم.

موقعی سمت مرز ترکیه بود، پس به سمت اونجا حرکت کردیم.

حدود ۱۰ ساعت تو راه بودیم. دم دمای صبح بود. رفتیم اونجا و با لباسای مبدل تو یه منطقه امن مستقر شدیم، یه ساعت گذشته بود اما جز یه کامیون چیزی رد نشده بود. اونم رفتیم و توشو گشتیم اما چیز خاصی دستیگرمون نشد. دیگه کم کم داشتیم نا امید میشدیم که یه اتوبوس رد شد، جلوشو گرفتیم و حکمو نشونشون دادیم. داخل اتوبوسو گشتیم. تک تک ادمارو با چهره ای که از جعفری داشتیم تطبیق دادیم. هیچکس رو ندیدیم شبیهش. صفایی و جهانی گفتن که میرن پایین کشیک میدن. منم موندم و بقیه ادما رو بررسی کردم. کسی مشکوک نبود

فقط یه پیرمرد دیدم که یکم غیرعادی به نظر میومد، موهاش هم یکم غیر طبیعی بود، بهش بگم

_ببخشید پدر جان، چرا دارید میرید ترکیه؟

پیرمرد_ میرم دیدن دخترم که چندساله اونجا زندگی میکنه

_میشه پاسپورت و مدارک شناساییتونو ببینم؟

هیچی نگفت و فقط نگام کرد. فوق العاده مشکوک بود و حتی حاضر بودم شرط ببندم که این خود جعفریه.
دستمو بردم سمت تفنگم که یکی محکم دستمو از پشت کشید، سرمو برگردوندم ببینم کیه که اون پیرمرده یا همون جعفری سریع از جاش بلند شد و یه لگد خیلی محکم زد به زانوم و سریع از پله های اتوبوس رفت پایین، از درد افتادم زمین. صفایی و جهانی که پایین کشیک میدادن بی خبر از همه جا به اون پیرمرد که معلوم بود خود جعفریه و گریم کرده نگاه کردن. تا اومدم داد بزنم بگیرینش سریع راننده و چندتا از مسافرا پیاده شدن و ریختن سر اون دوتا و شروع کردن به زدنشون و با چوب زدن پشت سرشون که بیهوش شدن و افتادن زمین. منم تا اومدم بلند شم از جام با حس سوزش پشت سرم چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.
 
بالا