X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
نام اثر
من پریا نیستم!
نام پدید آورنده
زهرا ادیب
ناظر
•Saba.hn•
ژانر اصلی
اجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه:
پریای نوجوان که مانند بعضی از همسن و سالان خود خواهری ندارد و از دیدگاه او پدر و مادرش متعلق به دنیای قدیمی و عقاید کهنه‌ و فرسوده‌ی خود هستند، به دنبال یک دوست واقعی می‌گردد تا دنیای جدیدی را به همراهش تجربه کند. دوستی مهربان و بی‌ریا که همه جا و همیشه به صورت پنهانی نظاره‌گر پریاست؛ روزی مانند شباهنگی* زیبا خودش را به پریا نشان می‌دهد و تبدیل به بهترین یار او می‌شود؛ ولی بعد پریا متوجه می شود که شباهنگ از او خواسته هایی دارد که انجامشان در نظر اول خیلی مشکل به نظر می‌رسد...

شباهنگ نام درخشان‌ترین ستاره‌ی آسمان شب است.*


بسم الله الرحمن الرحیم

سخنی با دوستانم
من پریا نیستم واقعیتی است از زندگی دختران نوجوانی که گوشه گوشه‌ی این سرزمین هستند و دغدغه‌های نوجوانی‌شان را به تصویر می‌کشد.
این اثر را تقدیم می‌کنم به ستاره‌ی شباهنگِ پریا و دختران خوب سرزمینم.


زهرا ادیب99/7/21

مقدمه

آن‌گاه که دنیا همه‌اش برایم تاریکی وظلمت بود و من با حالتی گنگ قدم‌‌های سستم را به مقصدی نامعلوم برمی‌داشتم ناگهان مانند ستاره‌ای پر نور درخشیدی و مسیرم را روشن‌تر از روز کردی؛ تا همیشه دوستت خواهم داشت شباهنگِ من.



 
آخرین ویرایش:

X_SABA_X

مدیر تالار رمان + مدیر آزمایشی تالار نقد
کاربر کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
ناظر انجمن
گوینده
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
603
پسندها
1,903
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
2
سن
16
محل سکونت
Urmia
سکه
510
جهت اطلاع بیشتر از قوانین تایپ، به تاپیک زیر مراجعه فرمایید: نویسنده‌ی عزیز در صورتی که علاقه دارید رمان شما نقد شود به تاپیک زیر مراجعه، و با توجه به قوانین درخواست خویش را اعلام کنید: نقد تخریب نیست، بلکه عیوب ریز و درشت را برایتان آشکار می‌سازد و راه را برایتان هموارتر می‌کند. پس از ارسال پانزده پست از رمان خویش، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ دهید تا سطح رمان شما توسط مدیران و منتقدان عزیز مشخص شود. پس از گذشت ده پست از رمانتان می‌توانید در تاپیک زیر درخواست جلد دهید. همچنین در صورت داشتن هر گونه سوال به تاپیک زیر مراجعه فرمایید: نکته‌ی قابل توجه: برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و استفاده از علائم نگارشی، به تاپیک‌های تالار ویرایش مراجعه شود. پس از اطمینان یافتن از اتمام رمانتان، در تاپیک زیر اعلام کنید: در آخر: نویسنده‌ی گرامی، از کشش حروف و استفاده از الفاظ نادرست و غیراخلاقی در رمان خود اکیداً خود داری کرده و با ناظرتان همکاری لازم را داشته باشید. چیزی که نمی‌تواند گفته شود نوشته می‌شود؛ زیرا که نویسندگی عملی خاموش است... اقدامی از سر تا دست! با آرزوی موفقیت‌های روز افزون برای شما • کادر مدیریت تالار کتاب • 🌸
 

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
بی توجه به صدای بوق‌ ماشین‌های اطراف و حرف زدن‌ و ورجه وورجه کردن‌های داداش علی، آرام و بی‌صدا روی صندلی ماشین نشسته بودم و همین‌طور که به آستین‌های چهارخانه‌ی روپوش سورمه‌ایم نگاه می‌کردم غرق در افکارم بودم؛ از دیشب ذهنم پر از سؤال بود:
- یعنی معلم‌های جدیدم چه شکلین؟ جَوونن یا مسن؟ برای نمره دادن سختگیرن؟
ناگهان با صدای مامان به خودم آمدم:
- آقا رضا ببین چقدر معطل شدیم توی این ترافیک!
بابا دستش را از روی فرمان ماشین بلند کرد و گفت:
- همینه دیگه، نمی‌شه کاریش کرد، همیشه روز اول مهر خیابونا شلوغه.
مامان هوفی کشید و شیشه‌ی ماشین را پایین داد و رو کرد طرف بابا:
- آخه می‌ترسم بچه دیرش بشه.
- تازه ساعت شیشه، مگه نگفتی هفت و نیم زنگشون می خوره؟ هنوز وقت هست؛ این‌قدر نگران نباش خانم.
من اما بدون هیچ کلام و عکس‌العملی هنوز در افکارم غوطه‌ور بودم.
به خیابان مدرسه که رسیدیم، همه‌جا خلوت بود؛ از دور دیوار آبی پیدا شد که با خط قرمز روی آن نوشته شده بود « تعلیم و تعلم عبادت است. (امام خمینی)»
کمی که جلوتر رفتیم تابلوی مدرسه در مقابلم چشمک زد: " دبیرستان‌ دوره‌ی اول دخترانه‌ی سوره"
از خوشحالی این‌که دیگر دبستانی نیستم و قاطی آدم‌بزرگ‌ها شده‌ام؛ انگار تمام دنیا را یک‌جا به من داده بودند!
بابا که ماشین را نگه داشت بی‌معطلی کوله‌‌ی آبی رنگم را برداشتم و پایین پریدم. مامان سرش را از پنجره بیرون آورد:
- پریا جان زنگ تفریح حتماً تغذیه‌ت رو بخور ضعف نکنی؛ ساعت یک هم میام دنبالت.
بلند جواب دادم:
- ولی، مامان من دیگه بچه نیستم!
بعد از شدت ذوق در ماشین را محکم بستم و قبل از اینکه جوابی بشنوم با لبخند به طرف مدرسه دویدم.
مثل این‌که بابا درست می‌گفت؛ انگار خیلی زود بود؛ فقط پنج-شش دانش‌آموز آن وسط کنار تور والیبال دور هم نشسته بودند. روی سکوی باغچه نشستم. تنها چیزی که گاهی سکوت حیاط بزرگ و خالی مدرسه را می‌شکست صدای خنده‌ی بلند آن چند دختر و تک کلاغی بود که فقط قار قارش به گوش می رسید و معلوم نبود خودش کجاست.
با چشم‌هایم شروع کردم به برانداز کردن محیط؛ ساختمان آجری رنگ مدرسه؛ از مدرسه‌ی سال قبل خیلی بزرگتر بود و وسط آن که پررنگ تر از سمت چپ و راست بود؛ با پنج پله‌‌ که طول زیادی داشتند از ایوان به زمین وصل می‌شد. چشمم به پنجره‌های بلند و باریکی خورد که وسط طبقه‌ی بالا بودند؛ توی دلم شمردم:
- یک، دو، سه، چهار... هفت.
به پنجره‌های کلاس‌ها نگاه کردم:
- یعنی کلاس من کجاست؟ قسمت چپ یا راست؟ بالا یا پایین؟ خدا کنه پایین نباشه؛ چون اون‌جا دفتره و همه‌ش جلوی چشم خانم مدیر و بقیه هستیم؛ اون‌وقت نه می‌تونیم توی راه‌رو بدو بدو کنیم نه هیچ کار دیگه‌ای!
نگاهم سمت پنجره‌های کوچک و تاریک زیر زمین رفت. قسمت چپ و راست پایین ساختمان که به زیر زمین منتهی می‌شد به رنگ طوسی بود و هر طرف هشت پنجره‌ی کوچک داشت چهار تا وسط، دوتا چپ و دوتا راست که روی هم شانزده پنجره بود:
- اوه پریا ببین چه زیر زمین بزرگی! یعنی توش چی هست؟
 
آخرین ویرایش:

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
کم کم از تصویر نمای ساختمان خسته شدم و شروع کردم به تماشای حیاط که دور تا دور آن باغچه‌های سرسبز مستطیل طویل و هر چند قدم جلوی ‌باغچه‌ها یک نیمکت‌ رنگی فلزی بود. به دیوارهای آجری کرمی که نوشته‌هایی به رنگ‌های قرمز و آبی داشتند نگاه کردم. دیوار نوشته‌های سمت راست و مقابل به علت دور بودن درست دیده نمی‌شد ولی نوشته‌ی آبی رنگ انتهای دیوار سمت چپ که نزدیک محل نشستن من و در مدرسه بود به خوبی دیده می‌شد: « حضرت علي(علیه السلام): همانا شرافت به عقل و ادب است، نه به مال و نسب».
کم کم از نگاه کردن خسته شدم و از فرط بیکاری شروع کردم با نوک کفش‌م به تکان دادن تکه سنگ کوچکی که جلوی پایم بود.
دخترها هنوز غرق بگو بخند بودند؛ از بس که حوصله‌ام سر رفته بود به حالشان غبطه خوردم؛ چقدر دلم می‌خواست به طرفشان بروم و سر صحبت را باز کنم؛ هر چه که بود از تنهایی نشستن بهتر بود؛ ولی خجالت می‌کشیدم. از جایم بلند شدم و خاک‌های روپوشم را تکاندم و آرام به طرف ایوان مدرسه قدم برداشتم.
بعد از طی کردن مسافتی به بچه‌ها نزدیک‌تر شدم؛ دختر سبزه‌ای که بین آن‌ها نشسته بود با حرکات دست مشغول تعریف کردن مطلبی بود، و دختری دیگری دستش را روی شانه‌ی او گذاشته بود و به دنبال هر خنده‌ی دختر سبزه رو بقیه هم با جیغ می‌خندیدند:
- آره خلاصه پسره رو چنان زدم که از ترس فرار کرد؛ دُرسا هم هنگ فقط نگاهم می‌کرد...
- کاش ما هم بودیم کمکت می‌کردیم!
- آره کاش ما هم بودیم.
- حیف شد.
پیش خودم گفتم:
- چه با حاله این، پسره رو کتک زده! اینا گروه دختران نینجان انگار!
چنان گرم صحبت بودند که حواسشان به اطراف نبود. راهم را کشیدم و به طرف ایوان مدرسه حرکت کردم. وقتی رسیدم پله‌ها را طی کردم و به طرف در شیشه‌ای بزرگ رفتم و صورتم را به آن چسباندم تا ببینم داخل چه خبر است. زن میان‌سالی با مقنعه‌ی شیری رنگ روی صندلی کنار در نشسته بود و چرت می‌زد. دستگیره‌ی فلزی در را که به سمت پایین حرکت دادم از صدای جیر آن چرت زن پرید و با صورت گرد و چشمان پف‌ کرده‌اش نگاهم کرد و با صدایی که از داخل ضعیف می‌آمد پرسید:
- کجا؟!
قبل از این‌که جوابی بدهم کسی از دور داد زد:
- نمی‌شه بری داخل، زنگ نخورده.
سرم را که برگرداندم؛ دیدم دختران نینجا به من خیره شده ‌اند؛ کمی بعد دوباره مشغول صحبت شدند. همان‌جا ایستادم . کم کم دوباره حوصله‌ام سر رفت و به سمت حیاط راه افتادم. کنار دخترها که رسیدم آرام بالای سرشان ایستادم و در سکوت نگاهشان کردم. ناگهان دختر سبزه رو سرش را بالا آورد و چشم‌های درشتش را به صورتم دوخت و با صدای بَمَش گفت:
- چندمی؟
با افتخار جواب دادم:
- هفتم!
- ما نُهُمیم.
- دختری که کنارش نشسته بود و دستشش روی شانه‌ی او بود با خنده گفت:
- دروغ میگه ما هم هفتمیم.
دختران نینجا دوباره بلند خندیدند؛ بعد همان‌طور که نگاهم می‌کرد، سریع با انگشتان شصت و اشاره‌اش دو لبه‌ی مقنعه‌ی گله گشادش را به طرف تو هُل داد و گفت:
- چرا ایستادی؟ بشین خب.
من هم از خدا خواسته کنارش نشستم.
رئیس نینجاها (دختر سبزه رو) پرسید:
- اسمت چیه؟!
آهسته جواب دادم:
- پریا کریمی؛ تو چی؟
با کمی مکث جواب داد:
- دنیا.
چقدر از جذبه‌اش خوشم می‌آمد. به سمت دخترها که نگاه کردم یکی یکی شروع کردند به معرفی کردن خودشان؛ دختری که من را به نشستن دعوت کرده بود دُرسا بود، چشم‌های مشکی کشیده و بینی و دهانی کوچک به چهره‌اش معصومیت خاصی داده بود. همین‌طور که اسم‌هایشان را می‌گفتند نگاهشان می‌کردم و از بابت ورودم به گروهشان کلی خوشحال بودم: نازنین دختری با قامت متوسط و پوست و چشمانی روشن. شیما ریزه میزه بود و چتری‌های مشکی‌اش را مثل دنیا و دُرسا توی صورتش ریخته بود. از دیدن کیفش که با دری باز کنارش پرت شده بود و ته آن که از بس روی زمین کشیده شده بود جای آبی نفتی خود را به سفید داده بود؛ می‌شد فهمید دختر شلخته‌ای است.
مهتاب دختر کم‌ حرف و لاغر اندام و سفیدی بود که کمی از موهای وز و زرد رنگش اطراف مقنعه‌اش پخش و پلا بودند. او به جای صحبت کردن بیشتر ترجیج می‌داد با چشم‌های قهوه‌ایش که در کم پشتی ابروها و مژه‌هایش براق جلوه می‌کردند؛ گوینده را نگاه کند و هر از چند گاهی خنده‌ای کم رنگ به لبش بنشاند.
 

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
شیما که چهار زانو روی زمین نشسته بود و یک دستش را به ته کفشش می‌‌کشید نگاهم کرد و پرسید:
- مگه تو نمی‌دونی قبل از ژنگ نمی‌تونی بری تو شالُن؟
او به خاطر سیم‌کشی دندان‌هایش نمی‌توانست بعضی از حروف را درست تلفظ کند و این به نظر من خیلی بامزه بود.
نازنین که کنارش نشسته بود فوری جواب داد:
- چی کار داری به بچه‌ی مردم؛ خب دوست داشته بره اون‌جا.
شیما در جواب نازنین گوشه چشمی نازک کرد:
- ایش.
شانه‌ام را بالا انداختم و دهانم را به طرف پایین کج کردم:
- آخه مدرسه‌ی پارسالمون این شکلی نبود؛ هر موقع می‌خواستیم می‌رفتیم داخل.
بچه‌ها همه با هم به حرف آمدند:
-مگه میشه؟!
- چه ریلکس.
- هتل مدرسه بوده احتمالاً.
- کدوم مدرسه می‌رفتی؟
کوله‌‌ام را که از سنگینی‌اش خسته شده بودم از شانه‌ام پایین آوردم و روی زانوهایم گذاشتم و گفتم:
- مدرسه‌ی اندیشه.
دنیا ابروهایش را توی هم داد:
- کجاست؟ نشنیدم اسمشُ.
- خیابون شهید باهنر؛ ما قبلاً اون‌جا بودیم؛ امسال تازه اومدیم بهار.
نازنین که انگار کشف مهمی کرده باشد انگشت اشاره‌اش را رو به بالا گرفت و بلند گفت:
-آهان! اون غیر انتفاعیه رو میگی؟
جواب دادم:
- آره.
دنیا گفت:
- خب معلومه غیر انتفاعی سخت نمی‌گیرن.
درسا که تا حالا ساکت بود آرام دستش را به شانه‌ی دنیا زد:
- نه خب همه هم این‌طوری نیستن.
شیما ادامه داد:
- راشت میگه، دخترخالم غیر انتفاعی می‌ره، مدیرش خیلی شَخت‌گیره.
 

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
حدود نیم‌ساعت بود که گرم گفتگو بودیم و حیاط مدرسه کم، کم داشت از جمعیت دخترهایی که با لباس‌های اتو کشیده و ل**ب‌های خندان به استقبال اول مهر می‌آمدند و با شادی همدیگر را در آ*غوش می‌کشیدند پُر می‌شد. البته بعضی‌ها هم که از روی روپوش سورمه‌ای‌شان می‌شد فهمید مثل من کلاس هفتمی هستند چون تازه وارد بودند و کسی را نمی‌شناختند آرام گو‌شه‌ای یا کنار مادرهایشان ایستاده بودند. بچه‌های اکیپ که مدرسه‌ی ‌سال قبلشان فاصله‌ای با اینجا نداشت و توی همین محله زندگی می‌کردند، کمابیش با این مدرسه آشنایی داشتند:
- این روپوش بنفشا هشتمین؛ سبزا نُهُمی.
- چه قیافه‌ای می‌گیره این سمیرا رفته نُهُم. منُ دید خودشُ زد به اون راه... .
بلأخره با صدای زنگ تمام مدرسه به صف شد و خانم مدیر توی ایوان ایستاد و میکروفون را به دست گرفت:
- سلام بچه‌های خوبم...
خانم مدیر زن میانسالی بود با چهره‌ی سفید و قدی متوسط و لاغر. پیش خودم گفتم:
- از چشم‌های ریز و کشیده‌ش معلومه خیلی باهوشه؛ از اونا که مو رو از ماست می‌کشن بیرون!
وقتی صحبت‌های خانم مدیر که در حد خوش‌آمد گویی بود تمام شد؛ خانم جوانِ عینکی‌ و قد بلندی لبخند زنان میکروفون را گرفت و شروع به صحبت کرد:
- سلامٌ علیکم دخترهای گل. من هدایتی هستم معاون تربیتی شما.
توی دلم گفتم:
- از شکل چادر پوشیدنش بهش میاد معاون تربیتی باشه.
خانم هدایتی بعد از معرفی خودش و خوش‌آمد گویی معمول، نگاهش را به سمت چپ چرخاند و با لبخند گفت:
- خانم سهرابی نیومده برامون قرآن بخونه؟
همینطور که همه با کنجکاوی به سمت چپ خیره شده بودیم، دختری سبز پوش از بین صف‌ها خودش را شتابان به جایگاه رساند و در حالی که لبخند کشیده‌ای توی صورتش نقش بسته بود به طرف خانم هدایتی رفت. خانم هدایتی با خنده دستش را به نشانه‌ی سلام جلو آورد و باهم دست دادند و شروع کردند به صحبت. چون از میکروفون فاصله داشتند هر چقدر گوش‌هایم را تیز کردم نتوانستم بفهمم چه می‌گویند ولی ظاهراً داشتند احوال‌پرسی می‌کردند. بعد از دقیقه‌ای کوتاه خانم هدایتی دستی به شانه‌ی سهرابی زد و سهرابی به پشت میکروفون رفت و شروع به قرآن خواندن کرد.
 

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
بعد از اینکه قرآن خواندن سهرابی تمام شد و در میان صلوات بچه‌ها به صف برگشت، این‌بار خانم ناظم میکروفون را به دست گرفت:
- سلام خانم‌ها، من رضایی هستم معاون مدرسه. ورود به سال جدید تحصیلی رو به شما و بیشتر از همه کلاس‌ هفتمی‌ها تبریک میگم.
این را که گفت نگاه تیزش را حواله‌کرد به طرف ما کلاس هفتمی‌ها که دو صف بودیم. قد بلند و چهارشا‌نه‌ و صورت کشیده‌اش به او اقتداری خاص داده بود و از سر و وضع به شدت مرتب و اتو‌کشیده‌اش می‌شد فهمید تا چه حد منظم و قانون‌مند است:
- امیدوارم تا آخر سال دوست‌های خوبی باشیم و بتونیم با رعایت کردن قوانین مدرسه با هم کنار بیایم! دانش‌آموزان سال‌های قبل می‌دونن من به هیچ وجه بی نظمی رو از کسی نمی‌پذیرم. بعد از خوردن زنگ در مدرسه بسته میشه. تمیز و مرتب هم باید به مدرسه بیاید، خانم این لاک ناخن از دیشب که عروسی داشتیم روی دستم مونده و حالم بد بود نتونستم به موقع بیام و روپوشم کثیف بود وقت نکردم بشورم و یکی دیگه پوشیدم و از این حر‌ف‌ها نداریم. اگه کسی هم بیشتر از سه مورد انضباتی داشته باشه با حضور اولیائش پرونده‌ش رو تحویلش می‌دیم.
صد رحمت به خانم مدیر؛ این یکی انگار خطرناک‌تر بود! به بچه‌ها که نگاه کردم با چشم‌های گرد شده و دهان‌های بسته به صحبت‌های معاون گوش می‌دادند.
خط و نشان کشیدن‌ها و تهدیدها که تمام شد و نوبت به کلاس بندی رسید خانم رضایی چند برگه‌ی بزرگی را که به دست داشت بالا آورد:
- خب حالا هفتمی‌ها بایستن کنار اسم هر کسی رو خوندم بیاد توی صف. الهام اسکندری. راحله امجدی. نرگس بنیانی... .
آن‌قدر حواسم پی اسم خودم و اینکه در کدام کلاس هستم رفته بود که توجهم به هیچ چیز دیگر نبود و وقتی و من اکیپ در یک صف قرار گرفتیم و بچه‌ها از خوشحالی می‌خندیدند و آخ جان آخ جان می‌گفتند؛ اصلاً متوجه نشدم اسم بعضی‌هایشان مثل دنیا کی خوانده شد؛ ولی به‌هر‌حال از بودن با آن‌ها در یک کلاس خیلی خوش‌حال بودم و این را برای خودم شانس بزرگی می‌دانستم.
اسامی که تمام شد خانم رضایی گفت:
- خب حالا کسانی که باقی موندن برن توی یک صف.
بعد به صف ما نگاه کرد:
- آروم برید توی سالن، کلاس هفتم الف. سر و صدا و بدو بدو هم از کسی نشنوم ها.
 

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
کلاس مثل قطار بی صدایی به طرف سالن روان شد. داخل که رسیدیم ناگهان دنیا که جلوتر از ما حرکت می‌کرد با شتاب کوله‌ی قرمز براقش را که به دست گرفته بود روی شانه‌هایش ‌انداخت و برگشت به عقب و با دست به طرف کلاس آخر راهرو که تابلوی آبی رنگش از کناره‌ی در به بیرون انحنا پیدا کرده بود و روی آن نوشته شده بود ( کلاس هفتم الف) اشاره کرد:
- بچه‌ها بدویم!
این را که گفت فوری منظورش را متوجه شدیم و هر شش نفرمان به سرعت دویدیم. دنیا که زودتر از ما داخل شده بود فوری خودش را به نیمکت‌های آخر ردیف وسط رساند و بلند گفت:
- بیاید اینجا!
درسا زود رفت کنار دنیا نشست. الین و نازنین هم نیمکت جلوی آن‌ها و من و مهتاب هم کنار هم. خیلی دلم می‌خواست پیش دنیا می‌نشستم اما در این مدت کم آشنایی به خوبی فهمیده بودم او به هیچ وجه حاضر نیست از دوست جان جانی‌اش درسا دل بکند؛ بنابراین مجبور بودم مهتاب کم‌حرف را تحمل کنم.
بعد از اینکه جا گیر شدیم و نفسی تازه کردیم زیپ کوله‌ام را باز کردم و به امید اینکه این زنگ فارسی درس محبوبم را داشته باشیم کتابم را بیرون آوردم و جامدادی زیپ دار صورتی‌ و دفتر جلد لیمویی که برای این درس کنار گذاشته بودم را هم روی میز گذاشتم. دفتر را که باز کردم بوی معطر صفحه‌هایش کمی در فضا پخش شد. مهتاب که هنوز وسایلش را روی میز نگذاشته بود به آن نگاه کرد و با بینی‌اش نفس عمیقی کشید:
- وای این بوی لیمو ماله اینه؟ چه خوبه.
لبخند زدم و گفتم:
- آره نگهش داشتم برای درس فارسی.
مهتاب که سرگرم خارج کردن وسایل از کیفش شد من هم خودم را با دیدن تصاویر کتاب سرگرم کردم. یکی از بچه‌ها از جلوی کلاس ردیف وسط، از جایش بلند شد و به طرف تخته رفت و با خط خوش روی آن نوشت: "بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم" همه در سکوت محو تماشای خط زیبایش شده بودند. رو کردم طرف مهتاب که سرش توی کیفش بود و به دنبال چیزی می‌گشت و گفتم:
- ببین چه دستخط قشنگی داره.
مهتاب سرش را بالا آورد و نیم نگاهی انداخت به دختر که هنوز پای تخته مشغول تزئین بسم الله بود و نفس عمیقی کشید، بعد با گوشه‌ی چشم نگاهم کرد:
- کی؟ این؟!
و سرش را به عقب چرخاند و با صدای آرامش رو به الین گفت:
- نگا میگه سمیه خطش قشنگه.
کنجکاوانه به عقب برگشتم.
الین گوشه‌های دهانش را به طرف پایین کج کرد و لبخند تمسخر آمیزی به ل**ب نشاند.
قبل از اینکه حرفی بزند نازنین گفت:
- ولش کن پری این از اون اُمُّل‌های خود شیرینه نکنه یه وقت بری طرفش!
الین هم ادامه داد:
- آره شیشم با ما بود میشناسیمش.
مهتاب زیر ل**ب حرصش را خالی کرد:
- جوجه اردک زشت! ما بخوایم خودنمایی کنیم خطمون از این خیلی قشنگ‌تره.
 
آخرین ویرایش:

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
لحظه‌ای که سمیه برگشت سرجایش بنشیند؛ به چهره‌اش خیره شدم؛ اگرچه صورت گندمگونش لاغر و رنگ پریده بود اما معصومیت خاصی در چشمان سیاهش دیده می‌شد و برعکس حرف مهتاب این دختر اصلاً زشت نبود! نمی‌دانستم به چه دلیلی او را جوجه اردک زشت خطاب کرد؛ شاید از روی دلخوری و کینه و یا حسادت. توی همین‌ فکر‌ها بودم که ناگهان دنیا را دیدم که از کنارم رد شد و در حالی که مثل لات‌ها دو دستش را پرانتزی گرفته بود، تند به طرف جلو قدم بر‌داشت. کنار سمیه که رسید محکم با کیف او که با در باز روی نیمکت کنارش بود برخورد کرد. کیف و وسایل باهم پخش موزائیک‌های کف زمین شدند. سمیه را از پشت سر دیدم که سریع خم شد و بند کیفش را گرفت و نگاهش را به دنیا دوخت. دنیا نگاهش کرد و با صدای بلند گفت:
-آخ! ببخشید می‌خواستم برم آب بخورم هول شدم!
و بعد رو به ما چشمکی زد و خندید. سمیه با صدای آهسته چیزی گفت که از دور نشنیدم . ناگهان دنیا با وارد شدن دبیر به کلاس دوید و آمد سرجایش نشست.
دبیر خانم جوانی بود که به محض وارد شدن به کلاس وقتی سمیه را در حال جمع کردن وسایلش از روی زمین دید قبل از هر کاری و معرفی خودش به کمک او رفت و چند تا از کتاب‌هایش را از زوی زمین بلند کرد و روی میز گذاشت. چند نفر از بچه‌ها هم با دیدن او به صحنه آمدند و شروع کردند به جمع کردن وسایل ریزی مثل تراش و پاکن و خطکش که این طرف و آن طرف پخش شده بودند. بعد خانم جوان رفت رو به کلاس ایستاد و و با صدای ملایمی خودش را اینطور معرفی کرد:
- سلام دوستان من افشار هستم دبیر ادبیات شما. امیدوارم سال تحصیلی خوبی رو کنار هم داشته باشیم.
از شنیدن اسم ادبیات سر از پا نشناختم و با خوشحالی کتابم را باز کزدم.
و بعد در حالی که لبخند می ‌زد و گونه‌هایش در صورت سپیدش گل انداخته بودند به ردیف گوشه‌ی سمت راست نگاه کرد و گفت:
- خب بچه‌ها حالا یکی یکی از همین‌جا خودتون رو معرفی کنید.
بعد از اینکه همه اسم خودمان را گفتیم خانم افشار به طرف تخته رفت و ماژیک را برداشت و روی آن نوشت:
" مهربانی مهم‌ترین اصل انسانیت است؛ اگر کسی از من کمکی بخواهد، یعنی من هنوز روی زمین ارزش دارم. «پائولو کوئیلو»"
 
آخرین ویرایش:

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
با این جمله بیشتر مجذوب خانم افشار شدم و در نظرم مثل یک فرشته آمد. زنگ تفریح وقتی با بچه‌ها بیرون رفتیم توی ورودی سالن چشمانم به دنبال در آن زیر زمین بزرگ و رمز آلود می‌گشت ولی به هر کجا نگاه انداختم ندیدمش. ساعت ریاضی و علوم هم گذشت و آن روز با تمام خوشی‌ها و بازیگوشی‌هایمان به پایان رسید. الین و مهتاب سرویسی بودند و نیم ساعت قبل از زنگ سرویس به دنبالشان آمد و به خانه رفتند. ما هم باید توی حیاط می‌ماندیم تا زنگ بخورد؛ چون ساعت دوازده و نیم کلاسمان تعطیل شده بود. توی این فاصله همراه بچه ها شدم که سمت سرویس بهداشتی می‌رفتند، درسا یک گوشی موبایل از کیفش بیرون آورد و به یک گوشه رفت. قشنگ معلوم بود که تند و تند دارد پیام می دهدحالا به چه کسی مشخص نبود! با خودم گفتم:
- خوش به حالش! باید انقدر به مامان پیله کنم تا اجازه بده منم موبایل داشته باشم، یعنی چی که نمی ذاره مگه بچه‌م؟!
ناگهان چشمم به دنیا افتاد، که داشت توی آینه ی روشویی آرایش می کرد! ته دلم قند آب کردن چقدر بزرگ شدن خوب بود! مدرسه ی سال قبل یک خانم مدیر سخت گیر داشت و اصلاً توی آن از این خبرها نبود؛ تازه بچه دبستانی‌ها را چه به این چیزها! دنیا چشم‌های درشت‌ش را به من دوخت و گفت:
- چیه پری بر و بر منُ نگاه می‌کنی؟! خب تو هم بیا یکم به خودت برس از شلختگی در بیای!
از این حرفش خیلی جا خوردم:
- دنیا واقعا ً که! من کجام شلخته‌ست؟!
- خب حالا تو هم زود بهت بر نخوره، منظورم این بود یکم به خودت برس خوشگل بشی!
- به خودم برسم؟!
-آره، مثلا بیا موهات رو درست کنم ببین چقدر تغییر می کنی!
مشغول این صحبت ها بودیم که سه چهار نفر از بچه های کلاس با هم توی سرویس آمدند، دنیا زود رژ لبش را توی مشتش مخفی کرد. و درسا هم سریع گوشی را توی کیفش انداخت، آن چند نفر هم شروع کردند به خندیدن و تیکه پراندن که بله ما دیدیم چه کار می‌کنید ولی راحت باشید ما که فضول نیستیم! بعد از خارج شدنشان با دستپاچگی در حالی که از ترس رنگم مثل گچ دیوار شده بود رو کردم طرف دنیا و گفتم:
- اگه برن بگن چی؟!
دنیا که دوباره جلوی آینه مشغول آرایش کردن صورتش شده بود با اطمینان جواب داد:
- نه بابا خیالت راحت، جرأتش رو ندارن، خودشون می‌دونن اگه بگن حالشون خیلی بد گرفته می‌‍شه!
به درسا که بی‌خیال صحبت‌های ما دوباره توی گوشی‌اش رفته بود نگاهی کردم و بعد به دنیا گفتم:
- حداقل زود باشید بریم!
 
آخرین ویرایش:

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
-نترس بچه! بیا موهاتُ درست کنم می ریم.
بعد توی کوله‌ی قرمزش که بیشتر شبیه سوپرمارکت بود تا کیف مدرسه دست کرد و یک برس و کرم مو بیرون آورد و گفت:
-حالا چشم‌هات رو ببند!
و جلوی موهایم را از مقنعه بیرون کشید و با ژست مخصوص آرایشگری به جانشان افتاد .
بعد از چند دقیقه گفت:
- چشم‌هات رو باز کن!
آرام چشم‌هایم را باز کردم. باورم نمی شد چی تو ی آینه می بینم! چتری‌های سیاهم را توی صورتم ریخته بود و خیلی خوشگل مدل داده بود، با خودم گفتم:
- وای خدا یعنی این دختر با نمک و خوشتیپ منم؟!
انگار از توی چشم‌هایم حرفم دلم را خواند که گفت:
- حیف این موها نی همه رو هل دادی زیر مقنعه که همه فک کنن کچلی؟!
بعد دوباره توی سوپرمارکت قرمزش دست کرد و این بار یک کرم سفید کننده بیرون آورد و با دست توی هوا تکانش داد و خندید:
- بیا یک‌خورده صورتت هم درست کنم!
- ولی دنیا من که سبزه نیستم؛ چه احتیاجی هست از این بزنم؟
با همان خنده جواب داد:
-دیوونه این پوستت رو سفیدتر و صاف‌تر و خوشگل تر می‌کنه! مثل عروسک میشی!
با جمله‌ی مثل عروسک میشی دنیا انگار تمام قندهای دنیا را توی دلم آب کردند و گونه‌هایم قرمز شد و لبخند زدم.
یک قطره از کرم را روی دستش ریخت و می‌خواست به صورتم بزند که ناگهان سمیه از در وارد شد! انقدر بی سر و صدا ناگهانی که همه‌مان هول شدیم! دنیا که همانطور دستش توی هوا خشک شد بود و درسا که این بار فرصت نکرده بود گوشیش را توی کیفش بیاندازد و من فقط مات و حیران منتظر بودیم که سمیه بگوید"اینجا چه غلطی می کنید؟! الآن میرم خانم رضایی رو خبر می‌کنم! اما در کمال بهت و تعجب ما او هیچ عکس العملی نشان نداد؛ فقط مستقیم به طرف آینه‌ای که سمت چپ ما بود رفت و چادرش را سرش کرد و شروع کرد به مرتب کردنش و بعد ازدقیقه‌ای در حالی که با صورت گرفته و ناراحت نیم‌نگاهی کوتاه به من و دنیا انداخت و بدون کلمه‌ای حرف از سرویس خارج شد. با صدای هوف نفس راحتی کشیدم و گفتم:
-آخیش!
درسا که از حال و هوای گوشی بیرون پریده بود با پوزخند جواب داد:
-ساده نباش، ندیدی با نگاهش گفت براتون متاسفم؟! الآن میره صاف می‌ذاره کف دست خانم رضایی! دنیا زود جمع کن بریم تو حیاط تا از دفتر صدامون نزدن!
 
آخرین ویرایش:

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
دنیا نگاهی به در خروجی انداخت و بعد رو کرد طرف درسا و آهسته گفت:
- باشه؛ ولی اگه خبر برده باشه یک بلایی سرش میارم که هفت جد و آبادش به حالش گریه کنن! از باباش هم هر کاره‌ای که باشه نمی‌ترسم!
با چشم‌های درشت شده از فرط تعجب پرسیدم:
- مگه باباش چه کاره‌ست؟!
دنیا که صورتش از عصانیت کبود شده بود جواب داد:
- همه کاره‌ست! فکر کردی الکی چادر می‌پوشه و اینطوری می‌گرده و ادای بچه مثبت‌ها رو در میاره؟! نه اینا ساندی... .
یکدفعه درسا پرید وسط حرفش ودر حالی که سعی می‌کرد صدایش بلند نشود با دندان‌های بهم فشرده گفت:
- دِ زود باش بریم دیگه! الان موقع این حرفاست؟!
بعد خودش زودتر از ما رفت به بیرون سرک کشید و با دست اشاره کرد:
- بیاید، خبری نیست.
با ترس و لرز رفتیم توی حیاط . قلبم مثل قلب گنجشک تند و تند میزد و احساس می‌کردم می‌خواهد از گلویم بیرون بیاید و دست و پاهایم شل شده بود، اگر خانم مدیر مادرم را به مدرسه می‌خواست یا اخراجم می‌کرد نمی‌دانستم باید چه کار کنم، حالا خودم به جهنم نگران قلب ناراحت مامان بودم که نکند با شنیدن این خبر زبانم لال... .
به بچه هایی که داشتند شاد و راحت والیبال بازی می‌کردند نگاه کردم و توی دلم به آن‌ها غبطه خوردم:
- آخه این دختر یکهویی مثل عجل معلق از کجا پیداش شد؟ شانس ما رو ببین! توی حیاط هم نیستش نکنه... .
مثل برق گرفته‌ها رو کردم طرف بچه ‌ها که دوشا‌دوش هم در یک خط قدم می‌زدیم و پرسیدم:
- سمیه کجاست؟ چرا غیبش زده بچه‌ها؟!
درسا جواب داد:
- نمی‌دونی مگه؟! توی دفتر مشغول خود شیرینی.
با این حرف درسا دیگر واقعاً از سمیه متنفر شدم، اشک توی چشمانم جمع شد و در دلم گفتم:
- دختره‌ی نفهم! الآن به خاطر اینکه خودشُ پیش خانم رضایی و مدیر عزیز کنه مامانمُ به کشتن میده!
توی این فکرها بودم که نازنین در حالی که قهقهه میزد و مانتو مقنعه‌ش خیس آب بود از کنار آب خوری که چند متر آن طرف تر بود به طرفمان دوید، به ما که رسید ایستاد و خم شد و در همان حال خنده دستانش را بر زانوهایش گذاشت و چند نفس عمیق کشید و بعد ایستاد.
قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، دنیا با اکراه جواب داد:
- تو چرا تمام هیکلت خیسه نازی؟ چه کار کردی؟
نازنین نگاهی به من انداخت:
- به! نگاه این چقد عوض شده! ایول چه با حال شدی پری!
بعد در حالی که نگاهش به دنیا بود پایین مانتویش را که آب از آن می‌چکید گرفت و شروع کرد به تکاندن:
- با نگین و زهرا داشتیم به هم آب می‌پاشیدیم. چته؟ چرا ناراحتی؟!
دنیا با ابروهای گره خورده جواب داد:
- هیچی بابا حالگیری داشتیم، بیا بریم بشینیم برات تعریف می‌کنم.
هر چهار نفرمان قدم زنان باهم رفتیم و یک گوشه‌ی خلوت کنار باغچه‌ی مدرسه نشستیم و دنیا جریان را برای نازی تعریف کرد. تازه صحبت‌های دنیا تمام شده بود و همه غرق در سکوت دنبال راه چاره می‌گشتیم که ناگهان از دور سمیه را دیدیم که آرام از در سالن بیرون آم و رفت روی نیمکت آبی کنار دیوار که با فاصله‌ی دور مقابل ما می‌شد، نشست. کتابی از کیفش بیرون آورد شروع کرد به خواندن. نازی یواش و با حرص گفت:
- کارتون در اومد! چه درسی هم می‌خونه؛ انگار خونه رو ازش گرفتن، مثلاً می‌خواد همه بگن به چه دختر درس‌خونی!
درسا در حالی که ل*ب و لوچه‌اش از ناراحتی آویزان بود زیپ کوله‌اش را باز کرد و یک بسته لواشک بیرون کشید و گفت:
-ولش کنید محلش نذارید‌ خودنما رو؛ با اون چادرش، اگه نگاهش کنید فکر می‌کنه عددیه جوجه اردک زشت! بچه‌ها بیایم لواشک بخوریم تا حرصش درآد.
فهمیدم "جوجه اردک زشت" لقبی بود که تمام بچه‌ها‌ی اکیپ برای سمیه گذاشته بودند!
توی دلم گفتم:
- حقشه! از بس همه رو اذیت کرده زشت به نظر میاد، منم از این به بعد صداش می کنم جوجه اردک زشت!
تا زمانی که زنگ به صدا در بیاید یک چشممان با ترس به درسالن مدرسه بود و منتظر بودیم صدایمان کنند و چشم دیگرمان به در حیاط مدرسه که شاید مأمورهای وظیفه‌شناس از آن دور بشوند و ما بتوانیم جیم بزنیم! ولی آن‌ها تا آخرین لحظه سر جای خود ایستاده بودند و چون کلاس نُهمی و خیلی هم جدی بودند ما حتی جرأت نکردیم به پیشنهاد درسا با لواشک اغفالشان کنیم و ناچار شدیم همانطور که مثل موش مرده‌ها کنار باغچه کز کرده بودیم، لواشک‌ها را تا آخر زنگ با ترس و لرز لیس بزنیم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

X_ادیب_X

سرپرست بخش فرهنگ و هنر
کاربر کادر مدیریت
سرپرست بخش
منتقد انجمن
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 25, 2020
ارسالات
388
پسندها
1,515
دست‌آوردها
143
مدال‌ها
3
سکه
399
وقتی تعطیل شدیم با بچه ها تا کنار خروجی رفتم و همان‌جا خداحافظی کردم و می‌خواستم بایستم تا مامان بیاید که یکهو دنیا برگشت و گفت:
- چرا اینجا می‌ایستی پس؟
- منتظر مامانمم. باید وایسم تا تا بیاد دنبالم.
- خونه‌تون کجاست مگه؟
- خیابون بهار.
- اون که دو ایستگاه پایین‌تره بیا با ما هم مسیریم.
- اما آخه...
- اما آخه نداره! اینجا رضایی گیرت می‌ندازه ها! بیا با ما.
با من و من قبول کردم و همراه بچه‌ها شدم. تازه از در خارج شده بودیم که ناگهان بین جمعیت سمیه را دیدیم که پیچید توی کوچه.
دنیا دوید و باد دست اشاره کرد:
- بیاید!
ما هم شروع کردیم پشت سر دنیا دویدن به سمت کوچه. سر پیچ که رسیدیم دنیا با سرعت خودش را به سمیه رساند و از خلوتی کوچه استفاده کرد و از پشت چنگ زد به چادر سمیه ، چون دنیا زورش زیاد بود و یک سر و گردن از همه ی ما بلند تر بود سمیه حریفش نشد و به عقب کشیده شد. محکم چسباندش به دیوار و در حالی که ازخشم بینی‌اش را جمع کرده بود و دندان‌هایش پیدا شده بود پرسید:
- جاسوسی ما رو می کنی هان؟! کلاغ سیای خبر چین!
چشم های سیاه سمیه که توی صورت لاغر و ظریفش مثل دو تا تیله می ماندند زده بود بیرون و رنگش پریده بود و ل*ب هاش می‌لرزید و فقط به زحمت توانست بگوید:
- من چیزی نگفتم.
که یکهو نازنین داد زد:
- ولش کن شر میشه!
بعد با تمام قدرت بازوی دنیا را گرفت وعقب کشید! باورم نمی‌شد زورش به دنیا رسیده باشد! دنیا برای اینکه کم نیاورده باشد همانطور که دور می شدیم داد زد:
- دفعه‌ی بعد مواظب خودت باش!
از شجاعت و قدرتش حظ کرده بودم!
چه‌قدر بی نظیر بود! با دوستانم بین خیابان‌ها و مغازه‌ها قدم بر می‌داشتم و خودم را قشنگ‌ترین و آزادترین دختر دنیا حس می‌کردم! دختری که دیگر احتیاج نداشت هر جا می رود مامان و بابایش مثل بچه‌ها اسکورتش کنند... .
از کنار یک مغازه‌ی بستنی فروشی کهرد می‌شدیم دنیا گفت:
- بچه ها همگی بستنی مهمون من!
بعد خودش زودتر از همه داخل رفت.
خجالت کشیدم بگویم مامانم نگران می‌شود. اصلاً چرا مادرهای آن‌ها نگران نمی‌شدند و فقط من باید مثل بچه ننه ها رفتار می‌کردم؟! باید می گذاشتم مامان به بزرگ شدنم عادت کند! پشت یکی از میزهای آبی و شفاف سالن نسبتاً بزرگ بستنی فروشی نشستیم، مغازه خیلی شلوغ بود و فروشنده‌ها وقت سر خاراندن نداشتند. دنیا سمت پیشخوان شیشه‌ای که پر از آب‌میوه و بستنی های رنگارنگ بود رفت؛ بعد انگار که چیزی یادش رفته باشه یکهو به طرف ما برگشت و به من نگاه کرد و پرسید:
- چی می خوری؟
یادم آمد که زنگ تفریح تمام پولم را هله هوله خریده بودم؛ خیلی خجالت کشیدم.
 
بالا