• کاربران گرامی انجمن مجهز به سیستم تشخیص مولتی اکانت می باشد چنانچه مولتی اکانت دارید سریعا به خصوصی مدیریت کل مراجعه کنید اگر نه اکانت مولتی شما بن و اخطار جدی و همیشگی خواهید گرفت!

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
جلد:
negar_۲۰۲۱۰۹۰۷_۱۹۰۵۴۹_ankd.png


مقدمه:

سنگ قبرم را نمی‌سازد کسی
مانده ام در کوچه های بیکسی
بهترین دوستم مرا از یاد برد
سوختم خاکسترم را باد برد

خلاصه:

هیچ چیز ابدی نیست، جز عشقی که پایدار است؛ بال‌هایش را باز و بر فراز آسمان پرواز کرد.
تنهایی‌اش را به چشم دید، اما گفت تنها نیستم! پلکی زد و گویی سبز دید.
خوشه‌های طلایی موهایش، همانند گندم تاب می‌خورد، توده تاریکی!
تنها راه نجات، پیوندی دوباره است.
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
"آتنا"

آروم قدم می‌زنم و از بین بنفشه‌ها رد میشم.

افکار منفی تو سرم موج میزنن، همیشه فکر میکردم وقتی به جواب سوالهام برسم فکرم،روحم،قلبم اروم تره.اما نشد که نشد تازه بدتر شد.مدام حس میکنم من ی پری متفاوتم،سیاه و متفاوت!این افکار خیلی اذیتم میکنن حرص درارن،و اعصاب خورد کن.!

صدای استاد یاشا نشون دهنده ی اینه که مدت هاست منو زیر نظر داره

استاد یاشا-آتنا سخته درک کردنش، می‌دونم؛ اما باید سعی کنی که باهاش کنار بیای.

یهو خشم تمام وجودمو تصاحب میکنه،ناخون هامو توی گوشت دستم فشار میدم،اخه چطور انتظار داره اینقدر راحت کنار بیام؟

بهش نگاه می‌کنم و اونم با مهربونی نگاهم می‌کنه

زنی باچشمان سبز روشن و پوست سفید با موهای خرمایی رنگ همیشه بافته،موهایی که واقعا زیبا هستن.

اروم میگم:

-تفاوت ها اذیتم میکنن،اینکه ی پری سیاه و متفاوتم اذیتم میکنه!

لبخندی میزنه و اروم میگه:

استاد یاشا-اخه کی گفته تو سیاهی،اتنا مدارت و درست کنو اجازه نده ازت انرژی بگیرن!

وایی،یعنی باز مدارم ضعیف شده؟حتما ضعیف شده چون وجود نحس ابلیس رو حس میکنم!

با صدای استاد یاشا به سمتش میچرخم

استاد یاشا_حسش می‌کنی آتنا؟

سری تکون میدم که آروم میگه:

استاد یاشا_آتنا،آروم شو ابلیس رو بفرست بره،هم از من هم از تو انرژی میگیره.

سری تکون میدم که باز میگه:

استاد یاشا-قابلیت های تو سیاه نیستن اتفاقا خیلی به کمکت میان شاید نفهمی بوی کجارو حس میکنی،اما ی روز میفهمی

در برابر کلماتش سکوت می‌کنم چون تمام این کلمه‌ها منطقی هستن؛واقعا من دارم چیکار میکنم؟سیاهی و به وجودم راه میدم؟

آروم و بابغض میگم:

-ببخشید استاد،من یجوریم انگار ی چیزی داره ازم کنده میشه

استاد لبخندی میزنه و میگه:

استاد یاشا-سیاهیه!

لبخندی میزنم که استاد میگه:

استاد یاشا-اوه عزیزم! بیا به کاخ بریم، خیلی کار داریم.

به همراه استاد راه می‌افتم،بین بنفشه ها رد میشیم و از کنار جویبار های کوچیکی که پایین تر از بنفشه ها رود زیبایی تشکیل میدن،و تپه ی مقدس که سه قبر سر اون تپه است یکیش برادر استاد یاشاست،یکیشم برادر کوچکش یاریشا و اون قبرم نمی‌دونم مال کیه.بعد از همه اینا به کاخ کوچک میرسیم جایی که تمرینات الهی رو یاد میگیریم

وارد سالن کاخ میشم،همه پریا اونجا بودن.باصدای استاد یاشا همه بهش توجه میکنیم

استاد یاشا-خب،تمیرین اینه با تمرکز روی آرامش آبشار آرامش رو توی بدن جاری میکنید و می ایستید
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#2

"آسنا"

با جیغ مامان تو خواب دومتر میپرم هوا

مامان-اسنا،مگه کلاس نداری؟هویی،خدایا من از دست این بچه چیکار کنم؟

باحرص داد میزنم:

-خب حالا،اون رها و ارغوان ذلیل شده رو نگه دار دودقیقه!

بعدم با دو به سمت سرویس میرم

***

وقتی از سرویس میام ارغوانو میبینم که تا کمر تو قفسه ی کتابام خم شده،رهام درحال ناسزا دادن به من اسیر بود

رها-اخه نکبت الاغ امازونی مارمولک اشگال مخ کشکی،ی بار خواستیم زود بریم نمیزاره که!

اول ی پس سری حروم ارغوان میکنم و میگم:

-ارغوان،فکر رمانای منو از سرت بیرون کن... . بعدم روبه رها ادامه میدم

-توم کم ناسزا بده نکبت برقی،حالام گمشین بیرون تا اماده شم.

بیرون که رفتن سریع از توی کمد ی مانتوی ابی کاربنی بیرون میکشم باشلوار و مقنعه ی سیاه

درحالی که از پله ها پایین میرفتم غرغر میکردم:

-بر شیطون،اخه من کلاس کنکور برا چیم بود؟

***

کلاس تموم شده بود و من به شدت گشنه ام بود،یهو بلند میگم:

-بچه‌ها گشنمه!
رها یکی زد تو سرم و گفت:

رها-بترکی که همیشه گشنه‌ای
یه نگاه شرکی به ارغوان انداختم، می‌دونستم حداقل نود و نه درصد کار سازه،با عجز نگاهم کرد و گفت:

ارغوان-مرده‌شور خودتو چشای زمردیتو ببره که هیچ اجازه‌ای به آدم نمیده
بعد رو به رها ادامه داد:

ارغوان-رها منم گشنمه، بریم ساندویچی که توی خیابون رو به رو هست ی چی بخوریم
رهام دیگه چیزی نمیگه،فقط یه نگاه مرموز به منو ارغوان می‌ندازه

خلاصه رفتیم ساندویچی و من هاداگ،رها بندری و ارغوانم پیتزا شفارش داد،یهو شعری که تو یکی از کتابام دیده بودم و خیلی دوسش داشتمو براشون خوندم

من-بچه‌ها بچه‌ها اینو گوش کنین
{سنگ قبرم را نمی‌سازد کسی
مانده‌ام در کوچه‌های بی‌کسی
بهترین دوستم مرا از یاد برد
سوختم خاکسترم را باد برد}

رها با ی لحن باحال گفت:

رها-شوهرت کچل دربیاد، این چیه می‌خونی هان؟ یاد امتحان فیزیکم افتادم!
بعدم ادای گریه درآورد

ارغوان بی توجه به رها گفت:

ارغوان-ببین بهترین دوستات مگه ما نیستیم؟
سرمو به معنی اره تکون میدم که ادامه میده

ارغوان_ما هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنیم چشم زمردی من!
لبخندی می‌زنم که اونم خودش رو مشغول رهای خل می‌کنه؛ اما کلمه‌ی دوست مدام تو ذهنم تکرار میشه و تصاوری تو مغزم شکل میگیره
(دختری چشم آبی-چشم زمردی من! منو تو همیشه آجی می‌مونیم

دخترچشم سبز-به علاوه بر خواهر هم دوست می‌شیم، خواهری من تو بجز خواهر بهترین دوستمی)
رها-هوی،مگه نگفتم هر وقت توی افق محو شدی، منم ببر ها؟

***

"آتنا"

برای بار هزارم چشمامو بستم و روی ارامش تمرکز کردم،و برای چند دقیقه حس کردم که روی هوام اما یهو تصاور مغزم شروع شد

(دوتا دختر بچه بین دشت بنفشه میخندن و میخونن

دختربچه ها-بنفشه ها بنفشه ها بنفشه های زیبا)

(ی خانواده شاد کنارهم شام میخورن)

(ی قبرستون ترسناک که دوتا دختر درحال فرارن و یهو صدای جیغ وحشتناکی میاد)و ی برخورد سخت با زمین

باصدای نکره ی یکی از پریا بهش نگاه میکنم

بهار-اوخی،چیشد اوف شدی؟
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#3

"آتنا"

کاملا خنثی بهش نگاه کردم،پوزخندی کنج لبم نشوندم و خونسرد گفتم:

-بهار،از سر راهم برو کنار چون اگه بخوام ضربه بزنم جوری میزنم که طرف مقابلم زمین گیر شه!

متقابلا پوزخندی زد و بالحنی که حرص درش بیداد میکرد گفت:

بهار-عددی نیستی اخه!

بعد شمشیر طلایی رنگشو دراورد؛منم صلاح روحانیم که ی شلاق نقره ای رنگ بود که قابلیت شل شدن یا سفت شدن رو داشت بیرون میکشم و این شروع جنگی بین ماست!

بهار خنده ی کجی کردو زمزمه کرد

بهار-آماده‌ای؟
با اطمینان تمام جوابش رو دادم
_از همیشه بهترم
چشمامو میبندمو ایندفعه با انرژی خودمو روی هوا میندازم اونم متقابلا همین کارو میکنه اما پر قدرت و نگه دارنده نیست،شمشیرشو به سمتم میگیره و تمام انرژیشو با استفاده از شمشیرش به سمتم سوق داد،همیشه تمام انرژیشو به کار میگیره و قدرت محار کردنشو نداره چون نظم و انظباتو دوست نداره!

چشمامو میبندمو توی ذهنم ی اینه ی پرقدرت میسازم تمام انرژیش با یکم فاصله از من فروریخت.

لبخندی زدم و باز توی ذهنم دیوار اتشین بلندی تشکیل دادم

(انجام دادن اینکار انرژی بالا و تصلت به عنصر اتش است،و باید مطمعن شد که تخیلات ذهنی نباشد)

با متلاشی شدن انرژیش به زمین افتاد اما باز ضربه زد که دیوار اتشینم برخورد کرد و به سمتش برگشت سریع دیوار ذهنیم رو رها کردم که کلا پهن شد وسط زمین مبارزه

_بازیو باختی بهار

بهار پوزخندی زد و بالحنی ناباور گفت:

بهار_اما تو ی ضربه هم نزدی!

اروم با لبخند گفتم:

_اما تو زدی

بعدم با لبخند میرم که انگار چیزی پشت سرمه

برمیگردم و با شلاقم شمشیرشو محار میکنم و به سمتش پرتاب میکنم که با پشیونیش برخورد میکنه،هه حتی نمیتونه سرعت صلاحشو کم کنه!
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#4
"آسنا"
وای خدا،رهای دیوونه سرمو برد بسکی چرت و پرت گفت،دیگه صدای این ارغوان بی بخارم دراومد
ارغوان یکی زد تو سرش و با لبایی که از حرص جمع شده بودن گفت:
ارغوان-وی وی،دیگه خفه شو جان خودت که سرمو به اب دادی
رها لبخند ژکوندی زد و گفت:
رها-اون باده نه اب،انیشتین!
ی پس سری حرومش کردمو با حرص گفتم:
-ایش فقط چرت و چرت میگه،اخر میزنم میکشمت اوسکل
پشت چشمی نازک میکنه و بالحن ننه قوری میگه
رها-طوئته الیه رها گل گلی ممنوعه!
ارغوان لبخند حرصی زد و گفت:
ارغوان-مشنگی دیگه
درهمین هین گوشی ارغوان زنگ خورد حالا مگه این رها خره ول میکرد؟
رها-ارغوان جونی،کیه؟خوب بنال کیه؟
ارغوان لباشو غنچه کرد و گفت:
ارغوان-وی وی،عشخت
رها که از بقولی عشخ نزدیک بود قش کنه،با احساس و ملایم زمزمه کرد:
رها-ارشیا
ارشیا داداش ارغوان بود و خاستگار رها که خانوم کرمش فعالیتو شروع کرد و جواب نمیداد به بنده خدا

***
مشتمو روی میز میزنم و با حرص میگم:
رها،من باید با مامان حرف بزنمو نظرشو بدونم
با بیخیالی جواب داد
رها-من نمیدونم اسنا،ما به ی گردش درس حسابی نیاز داریم
بعدم زرتی قعط کرد
دختره ی انگل و خل و چل،اروم به سمت پنجره ی اتاقم میرم که زیرش ی میزه که روش یه گل بنفشه گذاشته بودم نمیدونم چرا اما باهزار شرط و شروط اجازه ورودش به خونه صادر شد،مامان اصلا دلش نمیخواست نگه دارم اما گل بنفشه بهم ارامش خاصی میده نرم چشمامو میبندم و حس میکنم ی چیز سردی به دستامه،بهشون نگاه میکنم درکمال تعجب ی نور ابی رنگ دستمو احاطه کرده؛کاملا مثل فیماست،یهو نور از دستم جدا میشه و دور بنفشه میچرخه
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#5

***

با سرعت از اتاق خارج میشم و پله هارو دوتا یکی رد میکنم و هوار میزنم

-مامانی؟ مامان؟
باترس از روی مبل بلند شد و باترس گفت:
مامان-چی شده دختر چرا داد و بیداد راه انداختی؟!

با ذوق جوابشو دادم:

-مامان ی اتفاق عجیب افتاد!
با تعجب و ترس نگاهم میکرد در همین حالت گفت:
مامان-درست حرف بزن ببینم بچه
همه چیز و از اون نور ابی و گل بنفشه و خیالات عجیبمو بهش گفتم که ی لحظه حس کردم خشک شد،بعدم شروع کرد به داد زدن
مامان-برو ببینم بچه،خیالاتی شدی همش بخاطر این فیلما و رماناست کاری نکن اون بنفشه رو بندازم بیرون!

***

"اتنا"


با پیچیدن کلمه ی(یاقوتم)حس میکنم زیر پام خالی میشه و یهو از خواب میپرم،با به یاد اوردنش فقط گنگ تر میشدم

(ی مرد با چهره ای محو به سمتم میاد و زمزمه میکنه

مرد-یاقوتم،مراقب خودت باش زمردتو پیدا کن مراقب باش اون اینجاست

و انگار همه جا پر از خونی میشه که حتی قرمزم نبود،سیاه بود!)

ناخوداگاه نگاهم به سمت پنجره کشیده شد و حس کردم چیزی از اونجا پرید
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#6
***
میخواستم تمرینات تفکرمو انجام بدم اما ذهنم مدام درگیر اون خواب میشد یا اون دخترک چشم سبز
باصدای استاد یاشا به سمتش میچرخم
استاد یاشا-زیاد به خودت فشار نیار اتنا
اخمی کردمو ناله وار گفتم:
-اخه استاد مَ... .
این دفعه بالحن خشنی حرفمو قعط کرد
استاد یاشا-کافیه،اتنا من ی تمرین مخصوص برات دارم پس مقاومت نکن
ابرویی بالا میندازم و با تعجب میگم:
-چه تمرینی استاد؟
باسر به کاخ اتاقها اشاره میکنه و میگه:
استاد یاشا-دنبالم بیا،بهت میگم
شونه ای بالا میندازم و بی حرف دنبالش راه می افتم
***
اروم و زمزمه وار میگم
-خب....؟
استاد سرشو به طرفین تکون میده و میگه
استاد یاشا-روی تختت دراز بکش و چشماتو ببند
کاری که گفت رو انجام دادم که ادامه داد
استاد یاشا-چی میبینی؟
ی سیاهی خالص میدم و....
-من سیاهی میبینم
انگار با غم زمزمه کرد
استاد یاشا-اون زن و مرد و چی؟یا دختر چشم زمردی؟
میدیدمشون؟اره میدیدم تمام تصاویر ووسط سیاهی میدیدم که کم کم محو شدن
(پدرشون-کی دلش پرواز میخواد؟
هردو دختر باهم داد میزنن
دخترا-من!
مرد هردو دختر رو روی شونه هاش میزاره و شروع میکنه به پرواز کردن درهمین هین یاقوت با اشتیاق فراوان و وصف نشدنی گفت
یاقوت-بابا جونم برو بالا خیلی خیلی بالا
بعداز یاقوت زمرد با بغض و ترس و لبای جمع شده زمزمه کرد
زمرد-اما من میترسم بابا)
بعدش چشمام گرم شد و دیگه چیزی نفهمیدم
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#7
"آسنا"
تو کلاس نشسته بودیم و یکی از بچه ها که اسمش مهدیه بود روی میز ضرب گرفته بود و مایا زده بود زیر اواز اونم چی؟
ی صدای مزاحم وقفه انداخت
وجدان-چی؟
-هی عامو تو مگه قهر نبودی؟!
وجدان-اره،بای
دیگه توجهی بهش نکردمو حواسمو دادم به اهنگایی که مایا میخوند،کلا این بشر سرحال نیست یهو میزنه فاز شاد یهو غمگین
مایا-دونه دونه دونه ی ستاره تو اسمونه،قرار نبود چشای من خیس بشه،دیوونه ی دوست داشتنی،خانوم کجا؟برسونم
ی لحظه سرم گیج رفت،روی صندلی نشستم و یکی مدام تو گوشم فریاد میکشید
-اینه ها اینه ها
باحس اینکه پهلوم به دیار باقی شتافت سرمو بلند کردمو با قیافه یوز استرالیایی رها مواجه شدم و باداد گفتم:
-بوزینه ی خال خالی پهلوم نابود شد انگل گورخر موش موشی گاو زایده!
یک سکوت باحال همجارو دربر گرفت
رها اخمی کرد و گفت:

رها-نکبت توهمی،1 افتادی رو صندلی هی میگه اینه 2 خانوم زمانی داشت صدات میزد!

با توجه به سوتی عظیم و اسیدی قشنگم ی لبخند بگی نگی ملیح زدم و به خانوم زمانی نگاه کردم

-خب... .

زمانی پدر.. . که از اول باهام مشکل داشت پوزخندی زد و گفت:

زمانی-قطعا خانوم هانی یکی از بی نظم ترینای کلاسه،خانوم هانی بهتره کلاس رو ترک کنید

ابروهامو بالا میندازم و بالحن پدر مادر داری بهش میگم

-بهتر من کارهای مهم تری دارم تا حروف بیخودی که تو کنار هم میچینی،وزق

بعدم بی توجه به قیافه گوسفندیش از کلاس میزنم بیرون

***

"اتنا"

آروم از روی تخت بلند شدم خیلی خوب بود
احساس میکردم ی پرم که توی هوا معلقه سبک سبک نرم نرم؛ دیگه فکرم درگیر نبود

باصدای در «بفرماییدی»میگم که استاد یاشا وارد میشه و با لبخند محوی میگه:

استاد یاشا-خوبی؟

لبخندی میزنم و اروم زمزمه میکنم:

-خوبم

سری تکون و میده و جدی میگه:

استاد یاشا-امروز ی تمرین مهم داریم،برو به سالن مقدس

سری تکون میدم که استاد بالبخند از اتاق خارج میشه

سریع موهای پریشونمو میبافم و لباس سفیدمو به تن میکنم و سریع به سمت کاخ و سالن مقدس پرواز میکنم
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#8
استاد یاشا-میخوام ی تکنیک الهی و مقدس رو بهتون یاد بدم،دنبالم بیاید
پشت سرش راه افتادیم در یکی از اتاقهای مقدس رو باز کرد ی جای شگفت انگیز و قشنگ،ی اتاق پر از اینه
استاد لبخندیمیزنه و شروع میکنه
استاد یاشا-خب میبین که اینجا پر از اینه است و درس ما راجب اینه ها چندتا نکته باید راجب اینه ها بگم،اینه منعکس کننده است و تصویر روبه روش رو نشون میده که همه اینو میدونیم و اما ما میتونیم ی قدرت خارقلاده بگیریم و اینم بگم که اینه ها دروغ نمیگن راستی و درستی تنها راه ارتباط با اینه هاست چون اونها میتونن ظاهر و باطن رو از هم جدا کنن،بهتره به صورت عملی ببینید
بعد جلوی اینه نشستو چشماشو بست و یهویی روحی از اینه جدا کرد خیلی زیبا بود اصلا قابل توصیف نبود!
***
"اسنا"

با عصبانیت داد زدم:
-ای بابا رها باید به مامانم بگم

اونم بلند تر داد زد
رها-اخه دختره ی خر از وقتی توهم مسخره زدی تفریح درست نداشتیم هربارم بهت میگیم میگی باید بگم خو بگو

بعدم زرتی قعط کرد دختره ی ابله مشنگ؛من باید حتما با مامان حرف بزنم اینجوری فایده نداره سریع از اتاق بیرون میام که این نرده های خیر ندیده شروع میکنن چشمک زدن والا به من چه مامانشون بهشون یاد نداده به دختر افتاب مهتاب ندیده چشمک نزنن!

روی نرده ها میشینم و ویژ،اما باز این تصویرا شروع شدن.. .


(زمرد-اباجی بیا سرسره بازی

یاقوت-با نرده ها؟

زمرد باخنده ی بلندی«اره»گفت و به سمت نرده ها رفت؛لبای سرخ و کوچولوش رو غنچه کرد و داد زد

زمرد-منو بگیریا

یاقوت سری تکون داد و زمرد سر خورد و افتاد رو یاقوتی که سرش با سرامیک برخورد کرده بود )
به خودم که اومدم برای ی دقیقه حس کردم میتونم پرواز کنم و بعدشم بنگ!سرم خورد به سرامیک و کم کم چشمام بسته شد فقط صدای جیغ مامانو شنیدم

مامان-یاخدا اسنام چی شده؟!

***

"سانیا{مادر اسنا}"
نمیدونم با چه سرعتی به امبولانس خبر دادم،الانم تو بیمارستانم و دخترکم تو اتاق عمله
اما من دلم برای جگرگوشه م اروم نمیگیره من باید از امانت یاشار و سامیا مراقبت میکردم اما نتونستم،نتونستم از زمرد کوچولوم مراقبت کنم تازه انتظار داشتم یاقوتم بهم بدن؛وای یاقوت کوچولو تو دنیای ما مهارش سخت بود.

با اشک به در اتاق عمل خیره میشم و باز ذهنم از یاقوت جدا و به زمرد پیوند میخوره!
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

تیام

کاربر رمان فور
نویسنده
سطح
0
 
ارسالات
118
پسندها
209
دست‌آوردها
63
#9
"آتنا"
استاد یاشا ی تمرین جدید بهمون داد،بافتن!خب استاد میگه بافتن یه نوع راه ریلکس کردنه و حتی اگه بخوایم دروغ بگیمم بافتنمون دروغ نمیگه الانم من جلوی دستگاه ریسندگی نشستم و می‌خوام شروع کنم،راجب اینه هام استاد گفت فعلا ما نباید امتحان کنیم!
باز این تصویر دیدنم باز شروع شد
(هردو متعجب و حیرت زده به دست های مادرشون نگاه میکردن
که دخترک چشم ابی زمزمه کرد
یاقوت- وای مامانی، چقدر قشنگه!
مادرش لبخندی زد و بامهربونی جوابشو داد
مامان-ای قربونت برم دختر نازم
زمرد با لبانی جمع شده از حیرت به مادرش گفت
زمرد-مامانی دستت درد نمیگیره؟
مادرش لبخندی به کنجکاوی دخترک زد و باملایمت پاسخ داد
مامان-نه خوشگلم،این راه ی جورایی اروم میکنه مثل نوشتن خاطرات میمونه یا کلا نوشتن
زمرد با ناز خندید و گفت
زمرد-چه قشنگ من عاشق این کارم
یاقوت اخم نمکی کرد و بی میل گفت
یاقوت-اما من زیاد دوست ندارم)
باصدای استاد یاشا تمام تصاویرم پر میکشن
استاد-از بچگی علاقه ی زیادی به این کار نداشتی
اروم اما بی حس زمزمه میکم
-بهتره شروع کنم،از دیشب حس میکنم قلبم درد داره شاید کار ساز باشه
***
"آسنا"
سرم به شدت درد میکرد به زور لای چشمامو باز کردم همه جا سفیده؛کم کم چشمام به نور لامپ عادت میکنه و میفهمم تو بیمارستانم
باصدای کسی به سمتش میچرخم
پرستار-بالاخره بیدار شدی خوشکله
به سختی زمزمه میکم
-چی شده؟
لبخندی میزنه و میگه
پرستار-بزار اول به دکترت خبر بدم بعد برات توضیح میدم
اروم ولی دردناک سرمو تکون میدم که بی حرف از اتاق خارج میشه
 
انجمن رمان تایپ رمان
آخرین ویرایش:
بالا پایین