Brian.G_M

کاربر عادی
کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 4, 2020
ارسالات
121
پسندها
155
دست‌آوردها
43
مدال‌ها
1
محل سکونت
کوه با امیدی
وب سایت
سکه
13
نام اثر
روزهایی برای من و تو
نام پدید آورنده
brian.G_M
ناظر
RAZIEH~
ژانر اصلی
عاشقانه
خلاصه: در مورد دختری که به اجبار پدرش باید تن به خواسته‌ای بده که باب میلش نیست ولی در لحظات آخر یک اتفاق می‌افته و زندگی اون زیر و رو میشه دختر داستان ما عاشق یک نفر میشه ولی چون اعتقادی به عشق نداره سعی می‌کنه تا فراموشش کنه ولی... .

سخن نویسنده: درود دوستان عزیز که رمان رو می‌خونید ممنونم ازتون این اولین رمان من هست و امیدوارم مشکلات زیادی پیش نیاد اتفاقات داستان شاید به نظر کلیشه‌ای باشه ولی اینجور نیست امیدوارم تا آخر داستان همراهم باشید و از خوندن این داستان لذت کافی ببرید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

X_HaZiN_X

دستیار مدیرکل + سرپرست کتاب
کاربر کادر مدیریت
دستیار مدیرکل
سرپرست بخش
ناظر انجمن
نویسنده ادبی
خادم المهدی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
Nov 23, 2020
ارسالات
1,075
پسندها
2,189
دست‌آوردها
163
مدال‌ها
6
سن
21
سکه
5
جهت اطلاع بیشتر از قوانین تایپ، به تاپیک زیر مراجعه فرمایید: نویسنده‌ی عزیز در صورتی که علاقه دارید رمان شما نقد شود به تاپیک زیر مراجعه، و با توجه به قوانین درخواست خویش را اعلام کنید: نقد تخریب نیست، بلکه عیوب ریز و درشت را برایتان آشکار می‌سازد و راه را برایتان هموارتر می‌کند. پس از ارسال پانزده پست از رمان خویش، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ دهید تا سطح رمان شما توسط مدیران و منتقدان عزیز مشخص شود. پس از گذشت ده پست از رمانتان می‌توانید در تاپیک زیر درخواست جلد دهید. همچنین در صورت داشتن هر گونه سوال به تاپیک زیر مراجعه فرمایید: نکته‌ی قابل توجه: برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و استفاده از علائم نگارشی، به تاپیک‌های تالار ویرایش مراجعه شود. پس از اطمینان یافتن از اتمام رمانتان، در تاپیک زیر اعلام کنید: در آخر: نویسنده‌ی گرامی، از کشش حروف و استفاده از الفاظ نادرست و غیراخلاقی در رمان خود اکیداً خود داری کرده و با ناظرتان همکاری لازم را داشته باشید. چیزی که نمی‌تواند گفته شود نوشته می‌شود؛ زیرا که نویسندگی عملی خاموش است... اقدامی از سر تا دست! با آرزوی موفقیت‌های روز افزون برای شما • کادر مدیریت تالار کتاب • 🌸
 

Brian.G_M

کاربر عادی
کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 4, 2020
ارسالات
121
پسندها
155
دست‌آوردها
43
مدال‌ها
1
محل سکونت
کوه با امیدی
وب سایت
سکه
13
مقدمه:
زندگی همیشه باب میل نیست بعضی اوقات مجبور به کارها یا حرف‌هایی میشی که در آینده بر روی زندگیت تاثیر زیادی می‌ذاره یکی از این حرف‌های ابراز نکردن احساسه!
بعضی اوقات برای شکست نخوردن و خورد نشدن غرورت از بیان این احساس جلوگیری می‌کنی و آخرش از این کار پشیمون می‌شی خوشبختانه برای من یه اتفاق خوب، یا شاید هم معجزه افتاد؛ و بهم فرصتی داد تا بتونم احساساتم رو بیان کنم.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Brian.G_M

کاربر عادی
کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 4, 2020
ارسالات
121
پسندها
155
دست‌آوردها
43
مدال‌ها
1
محل سکونت
کوه با امیدی
وب سایت
سکه
13
- بله بفرمایید؟
- سلام وقتتون بخیر برای آگهی‌تون تماس گرفته بودم. می‌خواستم بدونم هنوز هم به منشی نیاز دارید یا خیر؟
- بله بله متوجه شدم تحصیلات و سابقه کار دارید؟
- او... اوم تحصیلات که لیسانس ولی متاسفانه سابقه کار ندارم.
- برای مصاحبه تشریف بیارید شاید فرد مورد نظر بودید.
- واقعا؟! ممنونم ازتون چشم چه ساعتی باید بیام؟
- از ساعت نه تا یک بعدازظهر شرکت باز هست ولی شما ساعت ده بیاید که رئیس خودشون باشن.
- چشم حتما بازم ممنونم خدانگهدار.
- خواهش می‌کنم خداحافظ.
از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم؛ یعنی واقعا قبولم می‌کنن؟ از بدبختی در میایم؟ باید زودتر این خبرو به نگین بدم؛ خیلی سریع رمزه گوشی رو زدم و برای نگین زنگ زدم.
- الو رونی جون من شتری؟
- باز گفت رونی باز گفت رونی بابا چندبار بگم اسمه من روناکه؟ تکرار کن روناک، روناک... .
پرید وسطه حرفم.
- باشه بابا روناک خانم نگفتی باز چه خرابکاری کردی که اومدی من برات جمع کنم.
- بچه پرو! من چندبار خرابکاری کردم که این بار دومم باشه؟ خواستم بگم فردا برای مصاحبه میرم.
یه جیغی کشید که صد درصد گوشم نیازمند سمعک شد.
- واقعا؟ وای خیلی خوشحال شدم روناک شیرنی می‌خوام گفته باشم.
- آره خودمم تعجب کردم با نداشتن سابقه کار گفت بیاین محاسبه کار. باشه شکمو جان شیرینی شما سرجاشه.
- جون جون رونی بیکاری؟
- نه والا الان باید برم خونه دیگه.
- آها باشه فردا چی؟
- فردا ساعت ده میرم شرکت بعد از اون در خدمت شمام.
- خدمت از ماست پس تموم شدی زنگ بزن بیام دنبالت بریم دور دور.
- چشم خانم شوفر کاری نداری؟
- خیر خانم دستیار شوفر برو.
- باشه پس تا فردا فعلا.
- فعلا.
برنامه فردامم جور شد خداروشکر. از گوشه پیاده‌رو شروع به راه رفتن کردم و به اتفاقات فکر می‌کردم به اینکه مامانم رو چه‌جوری با سکته از دست دادم به اینکه بابام بعد از رفتن مامانم حال روحیه‌اش بهم ریخت و برشکسته شد مجبور شدیم خونه پر از خاطره رو ول کنیم و بیایم یه جای ارزون قیمت بخریم. همینجوری داخله فکر بودم که دیدم رسیدم سرکوچه بازم طبق معمول پسرا سر کوچه نشسته بود و تیکه می‌نداختن تنها دلیلی که از اینجا خوشم نمیاد همینه!
وارد کوچه که میشی با اینکه نمای زیاد بدی نداره ولی یه اکیپ پسر هستن که همیشه شلوار کردی می‌پوشن، تخمه می‌خورن و به دخترا و خانم‌ها تیکه می‌ندازن.
- جون یه خانم خوشگلی.
بدون اینکه توجهی کنم رد شدم.
در کرمی رنگ خونه رو که دیدم سرعتم رو بیشتر کردم و با کلید درو باز کردم؛ بوی گل‌هایی که کاشته بودم داخل مشامم پیچید. به سمتشون رفتم و آبپاشو از کنار باغچه کوچیکم برداشتم و به طرف حوضه کوچیکی که داخلش شیر آب بود رفتم و آب‌پاش رو پر از آب کردم به گلای یاس، نرگس، پیچک و درخت کاغذیم آب دادم.
بوی خوبه خاک خیس و بوی گلا داخله دماغم پیچید چه حسی بهتر از این؟
بالاخره بعد از آب دادن باغچه داخله خونه رفتم که... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Brian.G_M

کاربر عادی
کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
دسامبر 4, 2020
ارسالات
121
پسندها
155
دست‌آوردها
43
مدال‌ها
1
محل سکونت
کوه با امیدی
وب سایت
سکه
13
دیدم بابا کنار تلوزیون نشسته و فوتبال نگاه می‌کنه.
یواشکی از راهرو رد شدم دویدم سمته اتاقم؛ لباس‌هام رو درآوردم و داخله کمد دیواری گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. آروم آروم از پشت نزدیک بابا شدم و یهو گفتم:
- پخ!
- چته دختر ترسیدم آخرش من رو سکته میدی تو.
- نمی‌دم.
- بله بله تو دوبار دیگه اینجوری بپری که قلبم وایمیسته!
- خدانکنه بابا راستی چطوری؟
- خوبم تو چطوری وروجک؟
- عالی پرتغالی راستی بابا یه کار توپ پیدا کردم.
اخم‌های بابا توهم رفت و معلوم بود ناراحت شده دوست نداشت من برم سرکار ولی خوب بابا تنها نمی‌تونست این‌همه قرض رو بده مخصوصا الان که همه سواستفاده می‌کنن.
- مگه نگفتم لازم نیست بری سرکاری؟
- بابا!
- کوفت و بابا می‌دونم الان پول ندارم بدبخت شدیم ولی اینقدر ذخیره دارم که خرج شکمت رو بدم.
- بابا چرا اینجوری می‌کنی؟ ما موقعی که ورشکسته نشده بودیم هم بهت گفتم می‌خوام برم سرکار
- همین‌که گفتم حق نداری بری.
به حالت قهر بلند شدم و گفتم:
- میرم!
و با دو به اتاقم رفتم که صدای دادش رو شنیدم
- روناک اگه رفتی سرکار حق نداری حتی یکم از اون پولارو خرج خونه کنی گفته باشم.
هوف خوبه راضی شد حالا راضی راضی که نه ولی همین‌که مخالفت زیادی نکرد خودش خیلیه.
رفتم روی تخت دراز کشیدم و گوشی رو برداشتم تا چرخی داخله اینستا بزنم دیدم نگین استوری گذاشته
«رفیق امیدوارم داخله کارت موفق بشی و شیرنی من رو بدی» با عکس دوتا دختر که دارن غذا می‌خورن.
از دست این دختره‌ی شکمو
تق تق
- روناک، دخترم بیا شام.
- نمی‌خورم.
- چرا نمی‌خوری بیا شام درست کردم.
- نمی‌خوام می‌خوام بخوابم فردا باید برم محاصبه.
و پتو رو روی سرم کشیدم صدای نفس عمیق بابا رو شنیدم و بعد از اون صدای در که بسته شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا