Rion-m

طراح آزمایشی
طراح انجمن
سطح
3
 
ارسالات
36
پسندها
66
دست‌آوردها
18
مدال‌ها
1
سکه
123
شانس دزدی (ویژه)
پوفی از روی کلافگی کشیدم.
نگاهی به لباس هایی که حنانه روی تخت رها کرده بود انداختم.
از بین لباس ها لباس مشکی بلندی نرم رو جلب کرد،لباس رو در دست گرفتم؛یه لباس بلند با استین های توری، دامن لباس از روی زانو به شکل هشت باز شده بود از پشت هم ادامه ی لبار روی زمین کشیده میشد.
لباس رو روی تخت گذاشتم.
با کوفتگی و خستگی ار روی تخت بلند شدمو و وارد حمام شدم.
بعد از یک دوش بیست دقیقه ای حوله ی حمامم رو پوشیدم از حمام خارج شدم.
به اتاق حنانه رفتم تا درباره ی ساعت مهمونی ازش سوال کنم.
بدون در زدن وارد اتاقش شدمو بی مقدمه سوالم رو پرسیدم،
- مهمونی شاعت چنده ؟
حنانه که مقابل ایینه در حال ارایش بود با شک به طرفم برگشت و با دیدن من براش در دستش را روی میز ایینه گذاشت.
- واا طویله‌است مگه اینجوری سرتو مین...
وسط حرفش پریدمو گفتم
- از سرو روش که معلومه طویله‌است تو هم که ماشاالله چیزی از گاو کم نداری،
حالا میگی ساعت چنده یا برم بخوابم.
با حرص و چشم‌هایی باریک شده گفت:
- ساعت شیش شروع میشه...
میخواست چیزی در جواب کنایه‌ام بگوید؛
که بی توجه بهش از اتاق بیرون اومدم و در رو محکم بست،از صدای وحشتناک در خودم هم شوکه شدم.
با این کارم جیغ جیغ های حنانه کل خونه رو پر کرده بود.
به سمت اتاق خودم رفتم تا برای مهمونی اماده شم، مهمونی که علاقه ای به شرکت در ان نداشتم.
سشوار رو در دست گرفتمو کمی از نم موهام کم کردم با برس موهام رو روی شونه هام ریختم تا خودشون خشک بشن.
ارایش کوچیکی روی صورت انجام دادم.
نگاهی به ساعت انداختم تقریبا یک ساعت تا شروع مهمونی وقت داشتم،
لباسم رو پوشیدم و روبه‌روی ایینه ی قدی ایستادم؛لباس توی تنم خیلی جلوه میکرد.
رنگ مشکی لباس با پوست سفیدم تضاد خیره کننده ای رو ایجاد کرده بود.
دستی روی لباس کشیدم و سلیقه ی حنانه رو تحسین کردم.
درحال برانداز خودم بودم که تقه ای به در خورد و بعد صدایی حنانه:
- خانوم دختر شاه پریون ! نمیخوای بیای دیره !
در جوابش اومدمِ کوتاهی زمزمه کردم.
مانتوی بلندی روی لباسم پوشیدم.
بعد از برداشتن کیف و کفش مشکیِ ستی که حنانه خریده بود؛و برداشتن سوییچ ماشین از اتاق خارج شدم.
از خونه خارج و سوار ماشین شدیم.
پشت رول نشستم و به سمت مکان مهمونی حرکت کردم.
تقریبا نیم ساعت تو راه بودیم تا به باغ خانوادگی آیلین که طبق عادت همیشگیش مهمونی هاش رو اونجا برگذار میکرد،رسیدیم.
 
تایپ رمان

Rion-m

طراح آزمایشی
طراح انجمن
سطح
3
 
ارسالات
36
پسندها
66
دست‌آوردها
18
مدال‌ها
1
سکه
123
شانس دزدی (ویژه)
وارد سالن شدیم، سالن پر بود و جای سوزن انداختن هم نبود.
صدا اهنگ به قدری بلند بود که احساس میکردم پرده ی گوشم در حال پاره شدنه.
میون شلوغی داشتم دنبال ایلین میگشتم که قبل از اینکه بخوام زحمتی به خودم بدم؛ روبروم ظاهر شد.
هنوز به سلام و احوال پرسی نرسیده بودیم که شوخی های همیشگی ایلین شروع شد.
-اوه اوه ! دخترا چه خوشگل کردین کدوم بیچاره ای رو میخواین دیوونه کنین؟!
خنده ی کوتاهی کردم که ایلین اشاره ای به لباس هامون کرد.
-لباس هاتونو بدین من بزارم اتاق.
مانتوم رو در اوردم و به دستش دادم؛ لباس های حنانه رو هم گرفت و به سمت راه پله حرکت کرد.
حنانه هم به طرفی از سالن رفت.
روی کاناپه ای که نزدیک در ورودی بود نشستم اما بعد مدتی حوصلم سر رفت از جام بلند شدم و چند دقیقه ای توی جمعیت سالن پرسه زدم.
بخاطر پاشنه ی بلند کفش هام پاهام درد گرفته بود برای همین تصمیم گرفتم جایی رو برای نشستن انتخاب کنم.
از بخت خوبم یه میز خالی نزدیکم بود به سمتش رفتم، صندلی بیرون کشیدم و روش نشستم.
دستم رو زیر چونم زدم و به جمعیت چشم دوختم، اکثر دختر ها با عشوه و ناز در حال رقصیدن بودن.
مدت کمی بود که نشسته بودم اما متوجه ی حضور کسی کنارم شدم.
از جمعیت چشم گرفتم و به فردی که صندلی کنار من نشسته بود نگاه کردم.
یه پسر حدودا بیست ساله با موهای مجعد مشکی و ته ریش مرتب شده.
چهرش عجیب اشنا بود اما به یاد نمیاوردم.
با ارامش خالص خیره‌ام شده بود و کلمه ای حرف نمیزد، ابرویی بالا انداختم و رو بهش گفتم:
-میتونم کمکتون کنم؟
انگار تازه به خودش اومد با لبخند چند لحظه نگاه ازم گرفت و با همون لبخند گفت:
-اوه ! ببخشید ایدین هستم.
با گیجی دوباره سوالم رو تکرار کردم.
با ابروهایی بالا پریده و لبخند سرشو بهم نزدیک کرد و پرسید:
-نشناختی هانیه خانوم ؟!
با تعجب گفتم:
-متاسفم بجا نمیارم.
خودشو عقب کشید و با لبخندی که از اول روی لبش بود گفت:
-ایدین هستم برادر ایلین
پس بخاطر همین بود که چهرش برام اشنا بود.اما هرچی فکر کردم یادم نیومد کجا دیدمش.
همانطور که نگاه ازش میگرفتمو به روبرو نگا میکردم گفتم:
-اها ! خوشوقتم.
-همچنین
این سوال که کجا دیده بودمش راحتم نمیزاشت بخاطر همین به سرعت به سمتش برگشتم که بخاطر حرکت ناگهانیم از تعجب ابرو هاش بالا پرید از این حرکتش خندم گرفت.
با لبخند من لب های اون هم به لبخند اغشته شد به حالتی که قبلا نشسته بود برگشت و خواست چیزی بگه که پیش دستی کردمو پرسیدم:
-هرچی فکر میکنم به یاد نمیارم شما رو کجا دیدم شما...
انگار ادامه ی حرفم رو حدث میزد که گفت :
-زمان زیادی گذشته حق داری.
با حیرت بهش چشم دوختم که ادامه داد:
-چند سال پیش بود. توی جشن تولد ایلین بود که همدیگه رو دیدیم.
توی یک لحظه کل اون جشن مثل یک فیلم از جلوی چشم هام عبور کرد.
"با ترگل و پریسیما و همچنین افسون به تولد ایلین دعوت شده بودیم هر چهارتامون پیراهن های مشکی با دامن های بنفش ست خریده بودیم.
اونروز بخاطر لباس هامون همه ی نگاه ها خیرمون بود.
بعد از برش کیک کادو هامونو به ایلین دادیم در کمال تعجب یکی دیگه هم کادویی هم سان کادوی من برای ایلین گرفته بود جالب این بود که حتی جعبه‌ی کادو هم مثل کادوی من بود.
حسابی حرصم گرفته بود و میخواستم اون یکی کادو رو قایم کنم که نوشته‌ی کارت روی جعبه نظرم رو جلب کرد{تولدت مبارک ابجی کوچیکه ایدین} میدونستم ایلین یه برادر بزرگ تر داره اما هیچ وقت ندیده بودمش.
بیخیال کاری که میخواستم بکنم شدمو کادو رو سر جاش گذاشتم.
ایلین از اینکه دو تا از اون کادو داشت خیلی خوشحال شده بود. بعد از باز کردن کادو ها ایلین برادرش رو بهمون معرفی کرد ..."
یهو از گذشته بیرون کشیده شدمو بخاطر یاداوری ترگل و پریسیما غم رو دلم نشستو لبخند تلخی مهمون لبم شد.
با همون لبخند به دست هام که روی میز توی هم گره خورده بودن خیره شدم و خطاب به ایدین گفتم:
-اها ! بله درست میگید متاسفم نشناختمتون.
خنده ای کرد و خواهش میکنمی زمزمه کرد.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش:

Rion-m

طراح آزمایشی
طراح انجمن
سطح
3
 
ارسالات
36
پسندها
66
دست‌آوردها
18
مدال‌ها
1
سکه
123
شانس دزدی (ویژه)
چند لحظه ای بینمون سکوت حاکم بود زخم چند ساله ام سر باز کرده بود نفس عمیقی کشیدم تا بر احساسات مکنترل پیدا کنم.
دوباره به اطرافم نگاه کردم تا ذهنم را از گذشته منحرف کنم.
همانطور بین جمعیت که هر گروهی به شکلی مشغول خوش گذرانی بودند چشم میچرخاندم.
که نیم رخ چهره ای به شدت به نظرم اشنا امد در همین لحظه بود که ایدین هم زبان به سخن باز کرده بود.
اما تمام حواس من پیش ان فرد بود.
برای لحظه ای صورتش را برگردانند که همین برای به یاداوری‌اش کافی بود.
با دلتنگی به او خیره شده بودم که سنگینیه ی نگاهم را حس کرد، به سمتم برگشت؛ خشکش زد، او هم مرا شناخت؟
چند لحظه ای رفت و از دیدم محو شد خیال کرد دیگر نمیتوانم ببینمش.
اشک های داغم بی اختیار صورتم را خیس کرده بودند.
در همان حال زار بودم که دوباره روبرویم ان سوی سالن نمایان شد اما این بار تنها نبود.
ان که در کنارش ایستاده بود، او هم اشنا بود دو اشنا ی غریبه! دو دوست بی معرف! ترگل و پریسیما
نمیدانستم از خوشحالی فریاد بزنم یا از غم رابطه ی شکرابمان زانوی غم آغوش بگیرم.
چند سال شد؟! یک سال ؟! نه دو سال اره دو سال از ان روز میگذرد دو دوست بی وفای من !
خواستم به سمت انها بروم اما ...
نمیدانستم چطور برخوردی با من میکنند ان ماجرا و ان روز خاتمه ی رابطه ی ما بود.
ماجرایی که تا همین امروز هم همه من را مقصر میدانند و من هنوز نمیدانم ماجرایی که هیچ نقشی در ان نداشتم از کجا اب میخورد.
به چهره هایشان دقیق شدم صورت ترگل سرخ بود و معلوم بود گریه کرده از چشم های پریسیما هم غم میبارید.
در همین لحظه دستی به شانه ام نشست که باعث شد به سمت ان فرد برگردم.
به چشم های نگران ایدین نگاه کردم پاک حضورش را فراموش کرده بودم حضور همه را ! جز ان دو اشنای غریبه ! انگار در خلاء ای بودم که فقط من و ان دو در ان وجود داشتیم.
ایدین با نگرانی که از صدایش اشکار بود پرسید:
-هانیه خوبی؟! حواست کجاست؟ چت شد یهو !!
بی توجه بهش و سوالاتش به سمت انها برگشتم هر سه ما به یکدیگر خیره مانده بودیم.
دیگر طاقت نیاوردم بلند شدم و به سمتشان رفتم.
هرچه نزدیک تر میشدم شدت اشک هام بیشتر و بیشتر میشد.
چند قدمی با انها فاصله داشتم که سر جای ایستادم با اینکه قلبم میگفت برو عقلم از واکنششان حراسان بود.
همانطور در چند قدمی خیره‌شان بودمو اشک میریختم که ترگل با لبخندی به تلخی زهر به سمتم امد و بی هیچ درنگی من را در اغوش کشید.
با این کارش شکه شدم اما بعد چند ثانیه من هم محکم تر از او در اغوش گرفتمش.
پریسیما هم به سمت ما امد و دستش را روی شانه ام گذاشت با بغضی که باعث لرزش صدایش شده بود اسمم را صدا زد.
از آغوش ترگل بیرون امدم و نگاهی به پریسیما انداختم اجزای صورتش را از زیر نظر گذراندم به سمت ترگل برگشتم چشم های هر دوشان مثل من پر از اشک بود.
اینبار پریسیما را در اغوش گرفتم و به خود فشردم و با صدایی که مملو از درد بود و به خاطر گریه میلرزید نالیدم:
-به شما هم میشه گفت دوست !؟ کجا بودین این دو سال !!
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش:

Rion-m

طراح آزمایشی
طراح انجمن
سطح
3
 
ارسالات
36
پسندها
66
دست‌آوردها
18
مدال‌ها
1
سکه
123
شانس دزدی (ویژه)
پریسیما من را از اغوشش جدا کرد و با چهره‌ی غم زده فقط با افسوس نگاهم میکرد.
ان نگاهش من را به پرسیدن سوال :
-کی باعث دوری و جدایی ما شد !
وا داشت.
پریسیما دوباره من را به اغوش گرفت و گفت:
خود ما! همه مقصر بودیم و تو بیشتر!
دوباره اشک هام شدت گرفت بعد این دوسال هنوز هم باورم نکردند!؟ هنوز هم من را مقصر میدانند!
با ناامید به گریه‌ام پایان دادم از اغوش پریسیما خودم را جدا کردم با ان حالت زار چند قدم به عقب رفتم پاشنه‌ی کفش هایم باعث میشد تلو تلو بخورم.
با لبخند تلخی رو به ان دو گفتم:
-هنوز هم باور ندارید! هنوز هم باور ندارید من بی تقصیرم! هنوز هم من باعث و قاتل او هستم!
ترگل به سمتم امد دست هایم را گرفت و دلجویانه گفت:
-نه نه، هانیه اینطور نیست توی این دوسال چیزی فهمیدیم که مطمئنیم خودکشی نفس هیچ ربطی به تو نداشته!
در یک ان سر جایم خشکم زد انگار جریانی از امید و سال به من وصل کرده بودند.
بالاخره انها قول کردند که من هیچ نقشی در ان ماجرا نداشتم، اما چه چیز فهمیده‌اند که حکم بی گناهی من است؟
لبخند کم جونی روی لبم نقش بست قطره اشک ذوقی روی گونه ام سر خورد.
که ترگل ان را پاک کرد و بو*سه‌ای بر گونه ام کاشت.
پریسیما دست من و ترگل را گرفت و به طرف میزی کشاند.
دور میز نشستیم و ترگل شروع به حرف زدن کرد.
-هانیه از حرف های پریسیما اشتباه برداشت کردی! اینکه میگوید تو مقصری به این معنا نیست که تو در ان ماجرا نقش داشتی !
منظورش این است که تو هیچ تلاشی برای اثبات بی گناهی‌ات نکردی، پدر و مادر نفس و خیلی های دیگر تو را گناه‌کار میدانند.
ما هم مقصریم چون تو را تنها گذاشتیم.
پریسیما بعد تمام شدن حرف ترگل دهن باز کرد و گفت:
-هانیه میدانی که در بی شماری سیمکارت هایم سیمکارتی دارم که سال هاست بلا استفاده مانده و دل خوشی از ان ندارم.
تقریبا شش ماهی از مراسم نفس میگذشت که موبایلم را دزدیدند، خیلی اتفاقی تصمیم به استفاده از ان سیمکارت تا وقتی که موبایلم را پیدا کنند گرفتم.
با انداختن ان سیمکارت در موبایل دیگرم ویسی دریافت کردم که فرستنده‌اش ناشناس بود ویس را باز کردم و باکمال تعجب با صدای نفس روبه‌رو شدم.
تاریخ ارسال ان ویس دقایقی قبل از خودکشی نفس بود.
حیرت زده و باصدایی که به شدت گرفته بود پرسیدم:
-محتوای ان ویس چی بود؟!
 
تایپ رمان

Rion-m

طراح آزمایشی
طراح انجمن
سطح
3
 
ارسالات
36
پسندها
66
دست‌آوردها
18
مدال‌ها
1
سکه
123
شانس دزدی (ویژه)
پریسیما تره ای از موهایش را پشت گوشش فرستاد و گفت:
-خب انگار او میدانست که تو بیگناهی و پشت پرده هایی را که ما نمیدانیم را میدانست؛ و اینکه بعد مرگش همه تو را به شدت بازخواست خواهند کرد، در ان ویس گفت که تو بی گناهی گفت کس دیگه ای پشت همه ی این ماجراهاست کسی که قصدش از جدا کردن نفس و مهرداد رسیدن به مهرداد بوده و او از رابطه ی نزدیک تو با مهرداد سوءاستفاده
کرده، کسی که ما هیچوقت فکر نمی‌کنیم کار او باشد.
ترگل در ادامه ی حرف پریسیما گفت:
-اما هر کس که بوده به هدفش نرسید چون اینطور که ما فهمیدیم نفس قبل خودکشی برای مهرداد هم چیزی فرستاده بوده ولی ما از محتوای ان پیام خبر نداریم. بعد از تحویل گرفتن ان پیام توسط مهرداد، مهرداد هم خودکشی کرد، او قبل خودکشی نامه‌ای تک خطی برای خانواده‌اش نوشت،«من هم به عشق بی‌گناهم میپیوندم»
اهی کشیدم سرمو پایین انداختم و به میز زل زدم.
چه کسی میتوانست انقدر پست باشد که باعث جدایی دو عاشق و در نهایت مرگشان بشود، شخصیت فرد دیگری را هم پیش بقیه خراب کند.
سرم را بلند کردم و باغم سرانجام عشق ان دو پرسید:
-نفس در ان ویس اسمی نگفت؟
ترگل و پریسیما به نشانه ی منفی سر تکان دادند.
دوباره با ناامیدی سرم را پایین انداختم.
-هانیه ...
سرم را بلند کردم و در چشم‌های پریسیما خیره شدم که ادامه داد:
-وقتی ان ویس به دستم رسید منو ترگل خیلی تلاش کردیم که تو را پیدا کنم اما هم خطت را عوض کرده بودی و هم خایتان را !
لبخندی زدم و دست‌اش را در دست گرفتم و گفتم:
-بچه ها من خیلی خوشحالم که شما فهمیدید من هیچ نقشی در مرگ نفس نداشتم
-اما هانیه این کافی نیست ما باید بفهمیم چه کسی پشت همه ی این ماجرا ها بوده
پریسیما در تایید حرف ترگل گفت:
-ترگل درست میگوید
-اما چجوری !؟
با این سوالم جمعمان مملو از سکوت شد که در همان لحظه ایلین به طرفمان امد و با بهت گفت:
-وای خدا یعنی درست میبینم ... شما سه تا ...
انگار نمیتوانست چیزی که در ذهنش است را با کلمات بیان کند اما هر سه ی ما منظورش را فهمیدیم.
ترگل لبخندی زد و گفت:
-بله درست میبینی ما مشکلمان را با هم حل کردیم و دوسیمان را از اول شروع کردیم؛ دوستی که دیگر اجازه نمیدهیم چیزی خرابش کند.
 
تایپ رمان

Rion-m

طراح آزمایشی
طراح انجمن
سطح
3
 
ارسالات
36
پسندها
66
دست‌آوردها
18
مدال‌ها
1
سکه
123
شانس دزدی (ویژه)
ایلین لبخندی زد و با خوشحالی یک یکمان را به اغوش کشید و تبریک گفت و با هیجان ادامه داد:
-خیلی خوشحال شدم امیدوارم دوستیتان برای همیشه پایدار باشد.
با لبخند تشکر کردیم. ایلین طوری که انگار چیزی یادش امده گفت:
-راستی !هانیه همه‌ی بچه های اکیپ جمع شدند فقط تو نیستی.
ترگل و پریسیما با حالت گنگی به هم نگاه کردند سپس با نگاهی سوالی به من خیره شدند.
منتظر حرفی از من بودند و من هم منتظرشان نگذاشتم و گفتم:
-خب ایلین چندتا دوست داره که انگار اکیپ‌اند، ایلین حنانه را با انها اشنا کرد و به اجبار حنانه و ایلین من هم به جمع دوستیشان اضافه شدم.
ترگل با هیجان گفت:
-چه جالب من نمیدانستم !
پریسیما هم هر اورا تایید کرد:
-منم همینطور !
ایلین با هیجان گفت:
ایلین. وای بچه ها میشه شما دوتا هم بیایید توی جمع ما ؟
ترگل و پریسیما هر دو با هیجان گفتند:
-حتما چرا که نه!
-عالی شد!
هر سه به همراه ایلین به سمت مکانی که بچه ها جمع شده بودند حرکت کردیم

***

همه ی بچه های اکیپ دور یک‌ میز بزرگت
جمع شده بودند به سمت میز انها رفتیم ایلین رو به جمع ترگل و پریسیما را معرفی کرد و متقابلا بچه ها را به ترگل و پریسیما همگی ابراز خوشبختی کردند.
دستم توسط ترگل کشیده شد و همراه ترگل و پریسیما روی سه صندلی خالی کنار هم نشستیم.
با پریسیما و ترگل مشغول صحبت شدیم اندازه ی دو سال حرف نگفته باهم داشتیم.
 
تایپ رمان

Rion-m

طراح آزمایشی
طراح انجمن
سطح
3
 
ارسالات
36
پسندها
66
دست‌آوردها
18
مدال‌ها
1
سکه
123
شانس دزدی (ویژه)
همانطور که گرم صحبت بودیم؛ ترگل با ذوق پرسید:
-هانیه یادت است انموقع ها همدیگر را چطور صدا میزدیم؟!
و خیره بهم نگاه کرد.
لبخندی روی ل*بم جا خشک کرد.
دو سال پیش قبل از همه ی ان ماجرا ها، انموقع ها که خیلی صمیمی بودیم؛ ترگل را گلی، پریسیما را پری و من را هم هانی صدا میکردیم.
به نقطه ای خیره و با همان لبخند گفتم:
-پری، گلی و هانی
هر سه باهم زدیم زیر خنده، پاری گفت:
- دوستانمان را یادتان است؟
خیره نگاهش کردیم؛ کدام داستان؟
بهت ما را که دید زبان باز کرد:
- ان داستانی که برای ربط اسم هایمان به هم سر هم کرده بودیم ! همان که من پری گرده بودم گلی، گل رز سرخ و هانی هم عسلی که از گرده‌ی گل رز درست شده بود!
با یاداوری ان داستان خیالی که سالها پیش باهم برای دوستیمان ساخته بودیم، شادی و خنده‌یمان دو برابر شد.
خودم مانده بودم گه چطور دو سال بدون حضور این دو سپری شده است!
در همین فکر ها بودم که سنگینی نگاهی را روی خودم احساس کردم، سرم را که بلند کردم با ارمان چشم تو چشم شدم.
با نگاهی مبهم که نمیتوانستم حس و حالش را تحلیل کنم خیره‌ام مانده بود.
متوجه‌ی نگاه من که شد سری به نشانه ی سلام تکان داد و من هم متقابلا با ل*ب زد و سر تکان دادن جوابش را دادم.
دوباره مشغول صحبت با گلی و پری شدم، چند دقیقه ای گذشت که پری گفت:
- هانی پسره رو به رویت اسمش ارمان بود فکر کنم...
با حالت سوال بهش خیره شدم و همانطور که با سر حرفش را تایید میکردم پرسیدم:
-خب؟!
 
تایپ رمان
بالا پایین