Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
توکاری به این کارها نداشته باش، خودم حلش می‌کنم. فقط می‌خوام وقتی جاشون رو پیدا کردم تو هم باشی!

نمی‌دونستم چرا می‌خواست من‌هم باشم؟!
برای همین سری به نشونه تایید تکون دادم.
با اومدن پری سلطان همراه مادر ماهور(ملیحه خانم) آقا محمد بلند شد و گفت:
- بریم تورو برسونم خونه!

سری تکون داد و همراه محمد از خونه رفتن و ماهم بدرقشون کردیم.
اون ها که رفتن به سمت پله‌ها رفتم بالا حاضر بشم، که پری‌سلطان صدام زد:
- می‌خواید چی‌کار کنید شما دوتا!

نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- سلطانم! تو توی این کارها دخالت نکن باشه؟

- سامیار!

کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
- بله؟

انگشتش رو به نشونه تهدید بالا آورد وگفت:
- اگه دانیالم رو پیدا کردی، صحیح و سالم پسرم رو برمی‌ گردونی خونه! اگر یک تار مو ازش کم بشه، من می‌دونم باتو!

پوفی کشیدم و گفتم:
- فکر و ذکرت دانیال! برات مهم نیست که اون دختر بیچاره در چه حالیه؟!
اگر دانیال به اون دختر دست درازی کنه چی؟ها؟
من هیچ، ولی آقا محمدی که من می‌شناسم از دانیال نمی‌گذره!

مادر بزرگ سکوت کرد ودیگه چیزی نگفت...
سری به نشونه تاسف تکون دادم ورفتم آماده شدم و از خونه رفتم بیرون...
راننده به سمتم اومد و سرش رو به نشونه احترام پایین انداخت؛ رو بهش لبخند زدم وگفتم:
- ماه عسل خوش گذشت؟

سری تکون داد وگفت:
- به لطف شما، بله اقا!
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
دستم رو روی شونش قرار دادم و گفتم:
- این چه حرفیه؟ ایشالله خوشبخت بشید!

- ممنون

خواستم سوار بشم که صدام زد و گفت:
- آقا سامیار من رانندگی کنم؟

سوار شدم، سری به سمت بالا تکون دادم و گفتم:
- نه لازم نیست!

- باشه هرجور راحت هستید.
از صبح که اومدم آقا دانیال رو ندیدم!
کجا هستن؟

باشنیدن اسم اون ناسزا دست‌هام مشت شدند...
خودم رو کنترل کردم جوری که خشمم مشخص نباشه گفتم:
- اینجا نیست، رفته آمریکا!

دیگه منتظر نموندم و استارت رو زدم.
از عمارت دور شدم...
صدای زنگ گوشیم بلند شد، گوشی رو از جیب کتم در آوردم.

با دیدن شماره آقا محمد کنار خیابون نگه داشتم و جواب دادم:
- بفرمایید

- کیس جور شد سامیار، فقط کار اصلی می‌مونه باتو! اون هم تعقیب کردن امیر!

- باشه حله، نگران نباش

تلفن رو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم.
دوباره استارت رو زدم و راه افتادم.
نزدیک خونه، توی یک کوچه پارک کردم.

با دیدن دختر ظریفی که وارد ساختمون شد، مطمئن شدم از طرف محمد اومده...
گردنم درد گرفته بود، سرم رو روی صندلی چسبوندم.

بعد از حدود دوساعت از ساختمون خارج شد و مدام اطرافش نگاه می کرد و انگاری دنبال من می‌گشت.
 
تایپ رمان

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
چون هوا تاریک شده بود، نمی‌تونست ماشین من رو پیدا کنه...!
براش چراغ زدم که پیدام کرد و به سمت ماشین اومد؛ به ماشین که رسید سوار شد.

دختر فوق العاده زیبایی بود!
پوسید سفید و لطیف مثل مروارید داشت...
چشم‌های تیله‌ای رنگش، دماغ کوچیکش، لب‌های غنچه‌ای که داشت، اون رو جذاب تر می‌کرد‌.

محو زیبایی این دختر شده بودم، که با صداش از به خودم اومدم:
- آقا سامیار شما هستید؟

لبخندی زدم و گفتم:
- بله، فقط سامیار بگید راحت ترم!
اسم شما چیه؟

- چشم، من تارا هستم.

کامل به سمتش چرخیدم و گفتم:
- خوشبختم تارا، خوب چی‌کار کردی تعریف کن؟


نگاهی به ماشین انداخت و گفت:
- اینجا نمیشه! بریم یه جای دیگه؟

چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:
- کجا مثلا؟

با عشوه و نازی که می کرد، گفت:
- خونه‌ یا هتل...
هرجا شما راحتید!

تازه فهمیدم جریان از چه قراره!!!
والا گذشتن از این دختر خیلی سخت بود...
سری تکون دادم و گفتم:
- هتل خوبه!

به‌خاطر مادربزرگ دختر خونه بردن سخت بود.
لبخندی زد و گفت:
- عالی سامی جون!

مثل خودش لبخندی زدم و استارت رو زدم، راه افتادم سمت هتل...
بیخیال آدم وعالم شدم، خواستم برای چند ساعت هم شده خوش بگذرونم...
 
تایپ رمان

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
بین راه زیاد حرفی نزدم، فقط تارا از خودش گفت، من هم برای این‌که به خواستم برسم چیزی نگفتم و به حرفاش گوش دادم.

به هتل که رسیدم باهم پیاده شدیم، رفتیم داخل یک اتاق گرفتم و باهم وارد اتاق شدیم.
تارا به سمت تخت رفت و گفت:
- خوب، بیا برات توضیح بدم!

رفتم کنارش نشستم و گفتم:
- منتظرم!

•••

" دانیال "

با قرار گرفتن دست‌ ماهور روی پیشونیم پلک‌هام رو باز کردم.
- خوبی دانیال؟ سرت خوب شد؟

آروم بلند شدم و گفتم:
- آره یکی یدونم، فقط یک لیوان آب برام بیار که گلوم خشک شده!

نزدیک اومد و صورتم رو بوسید، گفت:
- خداروشکر، چشم الان میارم

و از اتاق خارج شد. گوشیم رو از روی میز برداشتم و شماره امیر رو گرفتم.
بعد چند بوق بالاخره جواب داد:
- به آقا دانیال!

- سلام داداش حالت چطوره؟

- خوبم، خداروشکر تو چطوری، ماهی خانم چطوره؟
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
- خوبیم داداش، این‌هارو بیخیال یک چیز مهمی خواستم بهت بگم!

صداش نگران شد و گفت:
- چی شده؟

- راستش من ماهور می‌خواهیم تا موقعی که عقد می‌کنیم، صیغه کنیم!

در اتاق باز شد و ماهور با لیوان آب به سمتم اومد.
با سر اشاره کرد که کیه!؟

گوشی رو روی بلندگو گذاشتم، که با صداش فهمید امیر هست.

- اومای گاد! خوب از دست من چی برمیاد؟

به ماهور نگاهی انداختم و گفتم:
- خوب من نمی‌دونم چطور می‌شه صیغه کرد!؟
تو بلدی؟

خندید و گفت:
- والا تا الان صیغه نکردم، اما خوب از گوگل در میاریم یه لحظه وایس!

- باشه

دیگه صدایی ازش نیومد...بعد چند دقیقه صداش در اومد وگفت:
- اها پیدا کردم، ببین صیغه سه روش داره!
روش اول شخص سوم برای دونفر می‌خونه،
روش دوم داماد برای عروس می‌خونه‌،
روش سوم عروس برای داماد می‌خونه؛
شما از کدوم روش می‌خواید صیغه کنید؟!

که ماهور لب باز کرد و گفت:
- روش اول بهتره!

منم سر تکون دادم و گفت:
- ماهور درست میگه امیر، تو برامون صیغه رو بخون!

صدای قهقه‌اش بلند شد...
 
تایپ رمان
  • ایول
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sogand16

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
- باید عاقد بگیرید دانیال! اینطوری با خواندن یک آیه تنها قبول نیست!

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
- الان عاقد از کجا گیر بیاریم؟

- نترس داداش، پدر دوستم که مازندران عاقد و الان آدرسش رو می‌فرستم تا دیر نشده برید اونجا، خودم سفارشتون رو می‌کنم که حلش کنه براتون برای همین امشب!

- باشه، پس زود بفرست!

- چشم، فعلا خدانگهدار

گوشی رو قطع کردم و گفتم:
- زود باش ماهورم که باید بریم!

سری تکون داد و بلند شد.
مانتوش رو از کمد در آورد وگفت:
- برو بیرون می‌خوام حاضر بشم!

بلند شدم، بهش نزدیک شدم و گفتم:
- حالا نمیشه بمونم؟

انگشتش رو روی لبام گذاشت و گفت:
- نه!

انگشتش رو بوسیدم و از اتاق خارج شدم.
از خونه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم، که بعد از چند دقیقه ماهور هم اومد و سوار شد.

با صدای گوشی فهمیدم برام پیام اومده، سریع بازش کردم که دیدم امیر و برام آدرس رو فرستاده...

استارت رو زدم و راه افتادیم سمت محضر؛
بعد از نیم ساعتی که توی راه بودیم به محضری که آدرسش رو امیر فرستاده بود رسیدیم.

از ماشین پیاده شدم و ماهور هم‌پیاده شد.
باهم دست تو دست هم وارد محضر شدیم.
 
تایپ رمان
  • ایول
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sogand16

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
یک مرد مسن به سمتمون اومد و گفت:
- سلام، آقای بزرگمهر؟

سری به نشونه تایید تکون دادم و گفتم:
- بله، شما هم باید آقای رفیعی باشید؟!

به داخل اتاق اشاره کرد وگفت:
- درسته، بفرمایید داخل!

لبخندی زدم و همراه ماهور وارد اتاق شدیم.
روی صندلی‌های مقابل میزش نشستیم که گفت:
- خوب وکالت نامه آمادست، آقا امیر همه چیز رو توضیح دادند، فقط مدت صیغه رو هم باید قبل امضا و خطبه صیغه باید گفت!

ماهور نگاهی به من انداخت و گفت:
- ده روز، آخه قراره به زودی عقد کنیم.

من هم باحرف ماهور موافق بودم، پس با سر تایید کردم و گفتم:
- خوبه، پس زودتر بخونید تموم شه...

برگه وکالت رو دست ماهور داد، ماهور پایین برگه رو امضا کرد. بعد برگه رو دست من داد، من هم امضا کردم‌.

بعد بدون هیچ معطلی شروع به خطبه صیغه شد...
به وکالتی که از خانم ماهور رادمنش دارم:
" زَوَّجتُ مُوکِّلَتی (ماهور) مُوَکَّلی (دانیال) فِی المُدَّۀِ المَعلُومَۀِ عَلَی المَهر المَعلُوم "
(موُکّل خودم «ماهور» را به تزویج «دانیال» در آوردم، در مدت مشخص و با مهریه ی مشخص)

و به وکالتی که از آقای دانیال بزرگمهر دارم:
" قَبِلتُ التَّزویجَ لِمُوَکِّلی (دانیال)"
(قبول کردم این ازدواج را)

و بالاخره ماهور مال من شد...
از سر جایم بلند شدم و گفتم:
- خیلی ممنون آقا!
چقدر باید بدم خدمتتون؟

سری تکون داد و گفت:
- لازم نیست امیرآقا حساب کردند...

- باشه پس فعلا خدانگهدار!

باهاش خداحافظی کردیم و از محضر زدیم بیرون...
 
تایپ رمان
  • ایول
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sogand16

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
ماهور دستش رو روی شکمش کشید وگفت:
- خیلی گرسنمه دانیال، بریم یه چیزی بخوریم؟

چشمکی زدم و گفتم:
- بریم خانومم!

لبخندی زد ورفت سوار ماشین شد.
سوار شدم واستارت رو زدم؛ شماره امیر رو گرفتم که زود جواب داد:
- جانم دانیال؟

- شرمندم کردی امیر! شماره کارتت رو بفرست پول رو برات بفرستم!

- ببند دهنتو! مادوتا این حرفارو داریم؟
برو با زن داداش خوش بگذرون، برو!
باز چیزی لازم داشتی زنگ بزن!

- خیلی مخلصیم، فعلا داداش!

باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو توی جیب شلوار گذاشتم‌.
گاز ماشین رو گرفتم و در نزدیکی یک رستوران نگه داشتم، از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم.

وارد که شدیم روی یک میز نشستیم و از روی منو، جوجه کباب مخصوص همراه نوشابه سفارش دادیم.
بعد حدود ۱۰ دقیقه سفارشمون رو آوردن؛ مشغول خوردن غذا شدم.
بعد از خوردن غذا از روی میز بلند شدم، حساب کردم و همراه ماهور سوارماشین شدیم و راه افتادیم سمت ویلا...

ماهور ساکت بود، چیزی نمی‌گفت...!
حس می‌کردم‌یه چیزیش شده!!!
دیگه تحمل این سکوتش رو نداشتم، پس سکوت بینمون رو شکستم و گفتم:
- چیزی شده ماهورم؟

با بغضی که از صداش می‌شد فهمید گفت:
- دلم برای مامانم تنگ شده دانیال! خدا می‌دونه الان تو چه حالیه!

بدون این‌ که نگاهش کنم، یک دستم رو از روی فرمون برداشتم و روی دستش گذاشتم و گفتم:
- تموم میشه، همه اینا تموم میشه!
بهت قول میدم...
 
تایپ رمان

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت...
به ویلا که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم؛
باهم وارد خونه شدیم، ماهور سمت اتاق رفت، من هم پشت سرش وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم.

مانتوش رو درآورد و با تاب کرم رنگی که تنش بود کنارم دراز کشید.
به سمتش چرخیدم و گفتم:
- پشیمونی ماهور؟

اون هم به سمت من چرخید و گفت:
- از چی؟

- از این‌که بامن فرار کردی؟ از این‌که با من اومدی؟

بهم نزدیک تر شد؛ یک دستش توی موهام کشید و گفت:
- اصلا پشیمون نیستم، مگه می‌شه از تو پشیمون بشم؟!

دستم رو پشت کمرش بردم و توی آغوش خودم انداختمش؛ روی سرش رو محکم بوسیدم و گفتم:
- خیلی دوست دارم ماهور!

سرش رو بلند کرد و گفت:
- من هم دوست دارم

لب‌هاش رو روی لبهام گذاشت، من هم همراهیش کردم. درحالی که هم رو می‌بوسیدیم تعادلم رو از دست دادم، دستم رو سمت لباسش بردم و...

" سامیار "

بعد از تموم شدن کارم، از روی تخت بلند شدم و لباس‌هام‌ رو تن کردم و رو به تارا گفتم:
- زود لباست رو بپوش برو!

بعد از پوشیدن لباس‌هام، خواستم از اتاق خارج بشم که صدام زد:
- سامیار؟

به سمش برگشتم و گفتم:
 
تایپ رمان

Shiva.almasi

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
43
پسندها
149
دست‌آوردها
33
سکه
357
- بله!

یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- کجا میری؟

اخم‌هاش رو توی هم کشیدم و با لحن تندی گفتم:
- به توچه؟

بدون این‌که لباس بپوشه، برهنه به سمتم اومد؛ خودش رو بهم چسبوند و گفت:
- من به کار نیاز دارم سامیار!

به عقب هولش دادم و گفتم:
- به من چه؟ سریع لباس‌هات رو بپوش و برو!

دوباره اومد مقابلم ایستاد و گفت:
- یعنی توی اون عمارت به اون بزرگی به خدمتکار نیاز ندارید؟

متفکر بهش خیره شدم و گفتم:
- تو از کجا می‌دونی من توی عمارت زندگی می‌کنم؟

لبخندی دلبری زد و گفت:
- مگه می‌شه کسی تو رو نشناسه آقای بزرگمهر!؟

نگاهی به ساعتم انداختم، دیر شده بود...!
سری تکون دادم و گفتم:
- فردا بیا عمارت شاید یه کاری برات کردم

دستاش رو بهم کوبید و گفت:
- باشه، مرسی!

دیگه منتظر نموندم و از اتاق خارج شدم.
به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم، استارت زدم و راه افتادم سمت عمارت...
گوشیم توی ماشین جامونده بود وقتی نگاهش کردم بیست تماس بی پاسخ از مامان بزرگ و آقا محمد داشتم!

اول شماره مامان بزرگ رو گرفتم که بعد چند بوق جواب داد:
- الو سامیار؟

- جانم مامان بزرگ؟

- کجایی پسرم مُردم از نگرانی!
 
تایپ رمان
بالا پایین