رمانم در چه سطحیه و چطوره

  • خوب

    رای: 0 0.0%
  • عالئ

    رای: 1 100.0%
  • هنوز به سطح فوق العاده نرسیدی

    رای: 0 0.0%
  • بدبد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
اون روز مهم رسید و به رزیتا زنگ زدم که پایین بیاد. دیدم با عجله و کلی وسایل تشریف فرما شدن. به محل زندگی میلاد رسیدیم که اومد و سوار شد و سلام داد. با تکون سر جوابش رو دادم. خلاصه رفتیم محل قرار شریک ما؛ یعنی بهادرخان و جلوی خونش که پایگاه بود و کلی نگهبان به ما نگاه می‌کردن، پیاده شدیم.
به نگهبان‌ها رمزی رو گفتم و اجازه ورود دادن و وارد شدیم که افرادش ما رو راهنمایی کردن به جلسه معامله و وارد اتاق معامله شدیم، میز بزرگی گذاشته بودن که اسلحه و مواد بسته‌بندی و اعضای بد*ن آدم‌ها و خون دیده میشد. بهادرخان تا مارو دید، گفت:
- به داداش‌ماهان! راه گم کردی که این ورا اومدی؟
پوزخندی زدم و با صلابت گفتم:
- سلام علیکم برادر! اومدم واسه‌ی معامله‌ی اسلحه؛ اگه قابل بدونین.
و به ما تعارف کرد که بشینیم. اسلحه‌ها رو اوردن. ده تا اسلحه خارجی انتخاب کردم و هم اسلحه تی‌جی رو هن قیمتش رو گفت. به رزیتا علامت دادم که چاپلوسی کنه تا ما ارزون‌تر بخریم.
رزیتا: آقای ارجمند؟ ما قراره مشتریتون بشیم، حیف نیست که با این قیمت کلان ما رو راهی کنید؟ حداقل تخفیف بدین، ۶میلیارد تومان!
بهادر: نه خانم! این ***‌هایی که می‌خرید، اصله و نظیرش ایران کم پیدا میشه. البته یک راه داره، اینکه شما باغبون باغچه بشین و با ما در دزدی آدم‌های بیمار که جوان هستن و اعضای بدنشون به درد بخوره، شریک شین؟
چشام اندازه توپ بولینگ شد؛ امّا از رزیتا بخاطر همین روزا می‌خواستم که به ما کمک کنه. با نگرانی بهم نگاه کرد که خندیدم و رو به بهادرخان و بادیگارداش گفتم:
- قبول به شرط اینکه بلایی سرش نیاد؛ چون افراد همکار ما رو چک می‌کنن.
رو به میلاد گفتم پولا رو بذاره و تا پرداخت کردیم، با هم دست دادیم و رزیتا رو دیدم که عصبانی و با حرص نگاهم می‌کنه. بهش چشمک زدم و دم گوشش گفتم:
- ببینم چکار می‌کنی، خانم مارپل!
و از قرارگاه بیرون زدیم.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
به سمت عمارت حرکت کردم که افرادم گفتن، بریم با شریک تجاریمون درمورد اجناس قاچاق صحبت کنیم که تا رفتم شرکت و دیدم منتظر من هست، به داخل دعوتش کردم و با لبخند گفتم:
- سلام، خب در مورد اجناستون مطمئن باشم که اصلاً و مشکلی پیش نمیاد. ما بهتون اعتماد کردیم.
- نگران نباشید، محموله قابل شک پلیس‌ها نیست و زیر برنج‌ها جاسازی شده.
دستی به ریش صورتم کشیدم.
- امیدوارم که تا عصر به ما رسونده باشین، مشکلی ندارین با مقدار پول؟
- نه آقای مهادی، خیالمون راحته. امیدوارم بیشتر باهم همکاری داشته باشین.
بهش دست دادم و کمی شرکت ماندم و پرونده‌های انبار و محصولات رو تحلیل و بررسی کردم و بعد از منشی خداحافظی کردم و به عمارت رفتم و گزارشات رو به رییس رسوندم که گفت:
- عالیه، انگار از یکی که دشمنمون هست، مورد اختلال قرار گرفتیم. بهتره افراد رو جمع کنی و بری ببینی که چیشده؟
اطاعت کردم و رفتم آشپزخونه و به یکی از خدمتکارها گفتم، ناهار بذاره که بعد نیم‌ساعت همراه رییس و برادر رییس ناهار خوردیم. رفتم اتاقم و نگران رزیتا بودم که آسیبی نبینه.

«رزیتا»

سرم گرم باغچه بود که بادیگارد مرموزی بهم خیره شد، بهش گفتم:
- چیه؟ دیدن داره؟ برو به کارت برس.
بهم اخم کرد و گفت:
- بخوای زبون‌درازی کنی، به رییس گزارش میدم. فعلاً دست ما گیر افتادی.
با خودم فکر کردم و یه دودوتا چهاتا کردم و با افسوس در دلم گفتم:
«خدیا قراره تا کی گروگان این و اون گروه باشم؟ مراقبم باش. اخر عاقبت سرنوشت ما چی میشه؟ از دست ماهان عصبی بودم، فقط گیرش بیارم، مشت اهنین به صورتش می‌زنم نمک نشناس!»
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
بعد از اینکه باغچه رو آبیاری کردم و برگ درخت‌ها رو جمع کردم، رفتم داخل و دیدم کسی نیست. فقط خدمتکارها خونه رو تمیز می‌کنن. رفتم اتاقم که خانم جدی اومد و گفت:
- بهتره بیای، تلفن با تو کار داره.
رفتم و تلفن رو بداشتم که با صدای ماهان مواجه شدم.
- الو سلام، خوبی؟
- به مرحمت شما. بله، فعلاً کاری بهم محول نکرد، غیر از باغچه ورزی.
- اوکی یکی از بادیگاردا مواظبت هست تا دورادور هر کاری کردی، بهم خبر بده. مواظب باش با مردی تنها نشی، اینا سواستفاده گرن.
- (با گریه) پس تا کی باید اینجا بمونم؟
- نگران نباش. فعلاً هر اطلاعاتی رو دارن، وقتی نیستن، بهم ابلاغ کن. هر کار کوچیک و بزرگشون رو. یک هفته اونجا باش، من هواتو دارم، از اونجا بیرون می‌آرمت.
- ممنونم، پس خداحافظ.
- بدرود، موفق باشی.
و تلفن رو گذاشتم و رفتم تا استراحت کنم.
وقتی بیدار شدم، شب شده بود که یک دفعه مردی وارد شد و من ترسیدم.
- نترس، من از طرف آقا ماهان هستم. امشب میرن جایی، انگار محموله مواد دارن تا رفتن، من خدمتکار‌ها رو بیهوش می‌کنم و دوربین‌ها رو از کار می‌اندازم. این ردیاب رو بذار تو گوشت تا بگم کی شروع کنی. بعد مدارک رو واسه رییس ماهان بخون. واست جایزه در نظر گرفت، فقط هول نکن.
پوزخندی زدم
- باشه، می‌تونی بری.
بعد از یک‌ساعت رفتم و شام خوردم و بعد نیم‌ساعت یارو در گوشم گفت که برم مدارک رو پیدا کنم و مکان اتاق رو گفت.
سریع رفتم و وارد اتاق کار شدم. هم مجسمه گذاشتن رو میز و هم آینه‌ی قدی بزرگ؛ ولی مدارک کجا بود؟ باید زودتر پیداش می‌کردم.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
ده دقیقه فقط فکر می‌کردم و همه جا رو بازرسی کردم که دیدم، دیوار پشت آیینه صدا میده. آیینه رو کنار زدم و دیوار رو هل دادم که با پرونده‌ی روی قفس‌ها مواجه شدم و دنبال پرونده مورد نظر بودم که صدای رییس اومد، با شریک که به اتاق نزدیک می شدن. پرونده رو پیدا کردم و پشتم گذاشتم و با استرس به خودم می‌گفتم: «چکار کنم؟ گیر افتادم. امیدوارم زودتر برن» پشت قفسه خودم رو قایم کردم که شنیدم آیینه رو ورداشتن و وارد اتاق شدن. دستم رو روی دهنم گذاشتم و از ترس می‌لرزیدم و اجداد ماهان رو مورد عنایت قرار می‌دادم. سمت قفسه اومدن و بعد چند دقیقه بیرون رفتن. نفس عمیقی کشیدم و شنیدم همکارم گفت که می‌تونم بیرون برم. پرسید:
- مدرک رو پیدا کردی؟
_بله، حالا میرم واسه رییس می‌خونم
بیرون رفتم و همکارم موقعیت رو ساپورت می‌کرد. در حیرتم چطور رییس نفهمید که خدمتکارا بی‌هوشن! سریع مطالب پرونده رو خوندم، برای ماهان که تشکری کرد و سفارش کرد که مواظب باشم تا گیر نیوفتم و چیزی رو لو ندم. صدای همهمه بلند شد و رفتم تا استراحت کنم.

«ماهان»

خیالم از اطلاعات راحت شد، حالا راحت‌تر می‌تونستم تحویل پلیس بدمش. در راه برگشت به خونه بودم که گوشیم زنگ خورد. جواب دادم.
_الو چیشده؟
صدای نگهبان عمارت بود.
_قربان اتفاق بدی افتاده، یک سری کله‌گنده حمله کردن و چند نفر از نگهبانا رو کشتن و خدمتکارا ناپدیدشدن و برادر رییس رو هم دزدیدن.
با صدای بلندی گفتم
_چـی؟!
_قربان زودتر خودتون رو برسونید. رییس هم عصبانی شده.
با سرعت سرسام‌آوری به عمارت رسیدم و داخل خونه دویدم. به قیافه خشمگین رییس و پشیمونی سه نفر از نگهبان‌ها مواجه شدم.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
رییس تا من رو دید، یقم رو گرفت و داد زد
_کجا بودی؟ برادرم رو بردن، افراد بادیگارد رو جمع می‌کنی و اون بی‌شرفا تعقیب می‌کنی تا کجا رفتن، زود.
اطاعت کردم و بادیگاردها رو احضار کردم؛ ولی پیداشون کردیم، حتی ردیاب هم گمشون کرده بود. تا عصر خیابان‌های شهر رو گشتیم؛ ولی دریغ از نشونه یا فرد آشنایی با قیافه پنچر شده رسیدیم. عمارت و جریان رو به رییس بزرگوار گفتم که دیدم با ناراحتی و حرص از عمارت بیرون زد و گفت مواظب عمارت باشم، این دیگه چه مصیبتی بود؟!

«رزیتا»

در حین غذا خوردن تو اتاقم خدمتکار اومد و گفت:
- رییسشون کارم داره.
رفتم سمت اتاقش و وارد شدم و گفتم
- کاری داشتین؟!
- بله، با یکی از افرادم برو و جوانی را بیار که اعضای بدنش رو قاچاق کنیم. مواظب باش گیر پلیس نیوفتی.
با ناراحتی بیرون زدم. اگه یکی از فامیلام من رو دید و پلس‌ها من رو گرفتن؛ چی بگم؟ استرس زیادی داشتم.
با دو تا افراد بادیگارد بیرون رفتیم و بادیگاردی بهم دستمال بی‌هوش‌کننده داد و آمپول تا یک نفری رو بگيرم.
از دست سرنوشت شکایت داشتم، من که به عمرم خلاف نکردم و به اینجا رسیدم.
یک‌ساعتی منتظر بودم تا اینکه پسر جوانی رو دیدم که به ۲۲سالگی می‌خورد، سریع پشتش رفتم و قبل از اینکه متوجه بشه، آمپول به رگش زدم و بی‌هوشش کردم که بادیگاردها اومدن و بردنش کوچه خلوت بود و کسی شک نکرد.
به عمارت رفتیم و افراد گروگان‌گیر عصرش کتابی می‌خوندم که ماهان زنگ زد، پوفی کشیدم و جوابش رو دادم.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
- الو باز چیه؟
و با گریه ادامه دادم:
- مجبور شدم، امروز جوانی رو شکار کنم و برای قاچاق اعضای، بدبخت! خودم رو نمی‌بخشم، بیا و من رو از اینجا ببر.
- کاریه که شده، اینقدر سوسول نباش. فعلاً اونجا می‌مونی، برای عمارت اتفاق بدی افتاده.
تا جریان اتفاق رو گفت و شوک زده شده، این خلافکارا حتی بهم رحم نمی‌کنن، صدای ماهان کلافه بود و بی‌ادب بدون خداحافظی قطع کرد.

«ماهان»

بد مشکلی گیر افتادیم، از طرف دشمنمون فیلمی رسید که برادر رییس رو تکه‌تکه کردن و چشماش رو خالی کردن. رییس تا شنید چه بلایی سرش اومده با عصبانیتی که ازش ندیده بودم، گفت که باهاش به محل عمارتش بریم؛ چون به لطف همکاری باهاشون ادرسشون رو بلد بود. تا رسیدیم محل با چند تا بادیگارد داخل رفتیم. خونه تحت نگهبانیه افراد کله‌گنده بود که رییس داد زد:
- مردی بیا بیرون تلاطم! برادرم رو از بین بردی. دم و دستگاهت رو به آتیش می‌کشم!
تلاطم با افرادش زدن بیرون؛ حتی خانمش هم بود که با کینه به ما نگاه می‌کرد.
تلاطم: چته رفیق شریک؟ افسار پاره کردی!
و به افرادش دستور داد تا ما رو بگیرن که من با حرکتی ماهرانه و بادیگارد‌ها بهشون ضربه می‌زدیم که اخر دیدم، افرادش همه پخش زمین شدن و تلاطم رو گرفتن که زنش جیغی کشید و خواست با چاقو به من حمله کنه که دستاش رو پیچوندم و دم گوشش گفتم:
- بهتره همسر دلیرت دست ما شکنجه بشه و افرادش بیان گروه ما، تو هم بخوای چیزی رو به پلیسا لو بدی، آبروت رو می‌برم و خونت رو به آتیش می‌کشم.
ترسیده سری تکون داد و دیدم رییس مشتای محکمی به تلاطم زد و دستور داد که تو ماشین بندازنش و حرکت کنیم. زن چندش رو ول کردم و به راه افتادیم.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
رفتیم عمارت که رییس گفت خود او، تلاطم را شکنجه می کند. رییس به دانیال دستور داد که کاری به خونش نداشته باشن و فقط مدارک رو هک کنن. منبع اطلاعاتی آن را و افرادش را دعوت به همکاری با ما کنند و اگه بقیه راضی نشدن، در جا آن‌ها را بکشند. عجیبه، تا حالا رییس نذاشته دستم به خون آلوده بشه و فقط معامله انجام می‌دادم و شکنجه می‌کردم، جوری که نمیره. کارای رییس مرموزه، یادم هست که وقتی با گریه نمی‌خواستم، راه آن‌ها را طی کنم و من را تنبیه می‌کردن، جوری که صدام تا یک هفته خش میشد. نمی‌دونم چی شد که خلافکار شدم و به من دستور داد که برم محموله‌های تلاطم رو تحویل بگیرم. پول آن‌ها را پرداخت کنم.
رفتم و محموله‌های که مواد آن شیشه، ح*ش*ی*ش،کو.کائین،هرو.ئین بود که چک کردم، تازه و خالص بود که پرسیدم:
- از کجا می‌آورین این اجناس رو؟
مردی جواب داد
- از کله‌گنده‌ها می‌گیریم؛ البته این مواد تو کشورهای خارجی ساخته و پر طرفداره.
آن‌ها را به افرادم گفتم که در ماشین مخفی کنند. وقتی خلافکار شدی، باید عذاب وجدان را خاموش کنی. این مواد بعداً به جوان‌ها فروخته میشد. خدیا نذار در این کار کثیف غرق شم! من می‌دانم عاقبت این کارها اعدام و زندانی است. این راه زیادی خطرات و غیر قابل جبرانی دارد. در خیابان‌ها گشتم و افسوس دوران پاک بچگی را می‌خوردم. رزیتا هم شریک جرم ما شده، امیدوارم یک روزی فرار کند یا اینکه خودم فراری‌اش می‌دهم. از رزیتا خوشم می‌آید؛ ولی حق عاشق شدن را ندارم؛ چون کار ما ریسک پذیر است.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
در حین فکر بودم که ماشینی بوق زد و راننده داد زد
- جلوتو نگاه کن. اینجا شهره؛ نه بیابون. ما رو به دردسر نندازی.
عذرخواهی کردم که چشم غره‌ایی بهم رفت که بی‌توجه بهش رفتم و سمت عمارت ذهن‌خوانی با تمرین یاد گرفتم. خودم نمی‌دونستم که همچین قابلیتی دارم. یاد ۱۴سال پیش افتادم که به این خونه آمدم.

«۱۴سال پیش»

وقتی به عمارت نگاه کردم که اینقدر بزرگ بود، حیرت کردم که افراد من رو جلو رئیس هول دادن و خدمتکارا تا من رو دیدن، چشمای آن‌ها گرد شده بود که خانم جوانی گفت:
- وای‌خدا مرگم بده! عین اسکلته، این پسر بچه!
رییس به خانم تشر زد
- نظر نده، همه برن سرکارشون، فقط لیلا خانم باشه. به این پسر لباسای شیک بده و بهش ناهار بده و اتاقی بهش بده. باید یک ماه مقوی بشه، خیلی کارا باهاش دارم. رییس مرد جدی و صورت خشنی داشت که ناخودآگاه ازش می‌ترسیدی، من رو بردن اتاق آبی‌رنگی که تخت یک نفره مجلل داشت و کمد با کشوهای چوبی سورمه‌ایی و رو دیوار اسکلت و خون بود که ترسیدم از اتاقم خوشم نمی‌آمد؛ یعنی من تا آخر عمرم اینجا می‌مونم که بعد از اینکه بهم لباس دادن اعم از پیراهن بچگانه طوسی و شلوار آبی‌رنگ دادن و دوش گرفتم و واسم غذا آوردن. من از این خونه خوشم نمی‌آمد، غذاشون مرغ بریونی با سوپ و ماهی بود. از هر کدوم کمی خوردم و کنار کشیدم تا سینی غذا رو بردن رو تخت دراز کشیدم و بی‌خبر از آینده به خواب رفتم.

«رزیتا»
روز مهمونی بود و همه در تکاپو و خوشحال و خدمتکارا به دستور رییس پیراهن با دامن تا بالای مچ‌پا واسم آوردن که شانه‌های آن بر*هنه بود. عصبانی شدم و به خدمتکارها گفتم که نمی‌پوشم؛ چون مسلمان بودم و نه اروپا منش. رییس و سمت راستش که وحشی بود به اسم ریهان آمدن و رییس تهدید کرد که نپوشم شکنجم می‌کنه که با حرص گفتم:
- من نمی‌خوام نامحرم‌ها من رو ببینن، درک کنید.
ریهان پوزخندی زد و رو به رییس گفت:
- بذار خودم این لجباز رو درستش کنم.
اومد از روسریم موهام رو گرفت و کشید که ازشدت درد و غرور آخ نگفتم که با سیلی فکم رو پرتم کرد، رو زمین که با ترس گفتم:
- می‌پوشم، ولم کنید. خدیا من رو ببخش.
آماده شدم و حتی آرایش غلیظی رویم پیاده کردن و تا پا به سالن بزرگ عمارت گذاشتم، من بغ کرده به زمین نگاه می‌کردم و نگاه هو.س‌آلود و تحسین بعضی‌ها رو به خودم حس می‌کردم.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
رفتم روی صندلی نشستم و به تکاپوی مهمان‌ها نگاه کردم که خانمی آمد و سینی نوشیدنی رو روبه‌روم گرفت که شربت پرتقالی را برداشتم که خانم پوزخندی زد و رفت. هه! در نظرشون سنتی هستم؛ ولی اعتقادات من اینه، مثل بعضیا بی‌بند و بار نیستم؛ ولی همین آدم‌ها میگن امروزی متمدن. قرار بود زیاد اینجا نمونم، دلم واسه عمارت رییس تنگ شده؛ حتی برادر رئیس! چرا خبری از ماهان خشکیده نیست؟ چکار می‌کنه؟ محافظ من که اسمش سالیانی هست، بهم اشاره زد که پیشش برم. رفتم و گفتم:
- چی شده؟ اتفاقی افتاده؟!
دم گوشم بیان کرد.
- ماهان بیرون عمارت منتظرته، بهتره بری. من سرگرمشون می‌کنم. مواظب باش که کسی نفهمه.
با خوشحالی بیرون زدم و سایه‌ی محکم و قد بلندی پشت در دیدم و با ذوق گفتم:
- سلام همکار. بلاخره اومدی!
برگشت و با دیدن ظاهرش «هینی» گفتم، چرا این طور شده؟! با ترس گفتم:
- ماهان؟ این چه سر و وضعیه؟
ماسک زده بود، وحشتناک! صدای خندش رو شنیدم. بازوم رو گرفت و منو داخل ماشین انداخت و گفت:
- قرار بود، کار کردن باهاشون زیاد طول نکشه، شرمنده اگه دیر رهات کردم. تو اون خونه خیلی اتفاقا افتاده که بهتره ندونی. بدون تو خونه بی‌روح بود!
جــــان! با من بود؟ نکنه چیزی زده؟ انگار این پسر زده به سرش یا دوری از من دیوونش کرده، عجبا!
رسیدیم عمارت و بدو به اتاق برادر رئیس و همدم دردودل‌هام رفتم که با اتاق تمیز و خالی مواجه شدم. رییس رو دیدم که رو به روم اومد و گفت:
- بهتره نپرسی، دشمنام برادرم رو تیکه تیکه کردن.
از وحشت خشک شده بودم؛ یعنی دیگه کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم و وقت بگذرانم؟ با بهت گفتم:
- نه! امکان نداره، بگین که دروغه؛ یعنی من دیگه پرستار برادرتون نیستم؟
و گریه و زاری انداختم. بخاطر این حادثه تلخ!
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

rahgozr

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
27
پسندها
42
دست‌آوردها
13
سکه
279
«۱۴سال پیش»
«ماهان»
بعد از یک هفته که وزنم رو گرفتن، کمی بالا رفته بود که رییس از اول صبح من رو احضار کرد و با جدیت گفت:
- اگه اومدی تو کار خلاف، حق نداری که بری بیرون؛ چون کشته میشی یا برای عزیزانت اتفاق وحشتناکی می‌افته. حالا ده دور بدو.
با این سن کم من برام سخت بود؛ ولی اعتراضی نکردم و کمی بار فیکس و بوکس زدم. روی کیسه روبه‌روم حتی از من آزمایش گرفتن و رییس گفت که بهتره تمرین ذهن‌خونی هم انجام بدی که گفتم:
- چطور فهمیدی که من استعدادش رو دارم؟
- مشخص میشه، فقط می‌خوام ببینم که چه استعدادی در وجودت.
یک هفته با همین تمرینات گذشت و به تغذیه و تفریح و بازی در حیاط می‌گذروندم که رییس گفت:
- باهام بیا. می‌خوام بدونی کار خلافکارا چی هست. اولین نکته رو در نظر بگیر، باید رزمی و کاراته کار کنی و تیراندازی و اینکه بلد باشی؛ چطور بقیه از تو حساب ببرن و سرت شیره نمالن.
رفتیم خونه‌ایی که عین دالان تو در تو بود و صدای جیغ و دستگاه می‌رسید. با این کم سنیم نمی‌دونستم که چرا داد می‌زنن؛ یعنی باهاشون چکار می‌کنن. ما رو به اتاقی برد که پر از مواد جوراجور بود و به رنگ‌های مختلف. بهم معرفی کرد که چی هستن و گذاشت تست کنم و مزه‌ها و نوعشون رو بفهمم. واسم عادی شد؛ امّا یکبار من رو همون‌جا برد و توضیح داد.
- ببین کسایی که در کارمون خلل وارد می‌کنن یا اون کار رو انجام نمیدن؛ چطور شکنجه میشن.
و با چشمای پاکم دیدم و از ترس گریه می‌کردم برای درد شکنجه طرف مقابل. حتی یکیشون نمی‌خواست اطلاعاتی بده که با شلیک گلوله کشتنش و من جیغ می‌زدم و می‌خواستم فرار کنم که من رو گرفتن و مجبور کردن که سرپیچی نکنم و کاراشون رو اگه انجام بدم، کاری بهم نداشته باشن؛ حتی به خاطر فرارم تتو زدن رو بازوم و من از دردش و ترس بیهوش شدم.

«۱۴سال بعد»
«ماهان»
من که به یاد خاطرات بچگیم، می‌افتم. مصمم میشم این باند رو بندازم و با پلیس همکاری کنم. در حق یک بچه ظلم کردن؛ حتی در ۱۴سالگی به ح*ش*ی*ش و شیشه معتادم کردن و به سختی ترک کردم؛ چون درد بدی کشیدم و نزدیک بود که بمیرم. من نمی‌ذارم رزیتا غرق بشه و نجاتش می‌دهم.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂
بالا پایین