در حال تایپ رمان دلیلی برای زندگی | RAZ کاربر انجمن ناول فور

RAZ

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
14
پسندها
29
دست‌آوردها
13
سکه
381
زهرا در گوشه‌ای از سنگر نشسته و زانوانش را در آغوش گرفته بود و در دل برای شهادت بهنام غصه می‌خورد، موقع اذان بعد از خروج همه زهرا با کرختی به سمت ساکش رفت تا رنگ را بردارد اما با دیدن قوطی خالی آن با خود گفت:
- حالا چیکار کنم؟!
رضا وارد سنگر شد و گفت:
- بیا دیگه علی؛ بچه‌ها رفتند من منتظر تو موندم تا باهم بریم.
زهرا قوطی را درون ساکش گذاشت و آرام گفت:
- ممنون.
پس از مدتی با سختی وضو گرفت و بدون زدن رنگی چفیه را دور صورتش پیچاند، با قدم های آهسته پشت رضا می‌رفت که پایش به سنگی گیر کرد و با صورت روی زمین افتاد رضا سریع برگشت و با گرفتن بازوی زهرا، اورا بلند کرد اما ناگهان دستش شل و لب هایش مانند ماهی باز و بسته شد؛ زهرا با تعجب به رضایی نگاه کرد که به چهره او خیره شده بود، با ترس دستش را بلند کرد و روی صورتش کشید و با حس نکردن چفیه روی صورتش سرش را پایین آورد و دید که دور گردنش افتاده.
رضا با دیدن چهره‌ی او به یاد آورد عکس این دختر را در دست محمد دیده بود واز او پرسیده بود:
- این کیه؟
محمد در حالی‌که با شیفتگی به عکس خیره شده بود جواب داده بود:
- این دختری که می‌بینی دخترخالمه، عشقمه.
زهرا سرش را بلند کردو با صدای دخترانه‌اش روبه رضا گفت:
- رضا...من... .
رضا انگشت اشاره‌اش را روی بینی گذاشت و با عصبانیت فریاد کشید:
-هیس!
سپس از روی لباس ساعد دست زهرا را گرفت و به دنبال خود کشاند و به جایی پشت سنگر ها برد.
در حالی‌که دستش را درون موهایش فرو می‌برد و آنها را می‌کشید با خودش زمزمه می‌کرد:
- اگه محمد بفهمه... .
زهرا با گریه حرف رضا را قطع کرد و گفت:
- رضا؟ توروخدا؛ به محمد نگو.
رضا فریاد کشید:
- دِ اگه محمد بفهمه که ناموسش، دخترخاله‌اش ،عشقش اومده بین این همه مرد نابود میشه.
سپس‌ با صدایی آرام ادامه داد:
- می‌فهمی نابود!
زهرا بریده بریده گفت:
- خب... خب... تو بش نگو.
رضا با تمسخر گفت:
- دیگه چی؟!
زهرا همان طور که اشک از چشمانش جاری بود گفت:
- من به خاطر محمد اومدم اینجا.
رضا با صدایی بلند گفت:
- به خاطر محمد؟!
سپس تک خنده‌ای از روی حرص کرد و ادامه داد:
- به خاطر اون اومدی وسط میدون جنگ؟! خنده داره!
زهرا خواست حرفی بزند که با شنیدن صدای قدم‌هایی سریع چفیه‌اش را بالا کشید وبه عقب برگشت و با دیدن محمد که به سمت آنها می‌آمد سکسکه‌ای کرد و با ترس نگاهی به رضا کرد، محمد با رسیدن به آنها گفت:
- کجایید شما دوتا؟! نیم ساعته نماز تموم شده من دارم دنبال شما می‌گردم.
قبل از این که زهرا حرفی بزند رضا سریع گفت:
- داداش یه موضوعی هست که می‌خوام بت بگم... .
رضا بدون توجه به نگاه زهرا که در آن التماس موج میزد ادامه داد:
- ... ‌.
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

RAZ

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
14
پسندها
29
دست‌آوردها
13
سکه
381
ادامه داد:
-علی... همین علی خودمون؛ زهر‌‌... .
اما با صدای انفجار حرفش نصفه ماند، همگی روی زمین به شکم خوابیدند تا از اصابت ترکش به تنشان جلوگیری کنند؛
زهرا در همان حالت با التماس گفت:
- رضا! توروخدا، تو رو جون عشقت... .
رضا هم مانند او پچ‌پچ مانند تأکید کرد:
- قسم نخور.
ولی زهرا بدون توجه به حرف او ادامه داد:
- تو رو به روح بهنام قسم به محمد چیزی نگو، من داداش ندارم رضا، تو برام برادری کن و حرفی بش نزن.
رضا اندکی سکوت کرد سپس با شک و تردید گفت:
- به شرطی که زودتر برگردی.
زهرا به اجبار سرش را به نشانه‌ی قبول کردن حرفش تکان داد.
پس از مساعد شدن اوضاع هرسه به سنگرها برگشتند و با دیدن حمید که زخمی شده بود با نگرانی به سوی او رفتند.
حمید دستش را روی بازوی زخمی‌اش گذاشت و از محمد که در دفتر چیزی می نوشت پرسید:
- چی می‌نویسی داداش؟!
محمد سرش را از روی دفتر بلند کرد و جواب داد:
- حرف دل بی قرارم را.
حمید نگاهی مبهم به او کرد که رضا گفت:
- آخه این داداش ما عاشقه، یه مجنونیه که خود مجنون باید پیشش لنگ بندازه.
و سپس دفتر را از زیر دست او کشید که محمد به نشانه‌ی اعتراض اسم او را صدا زد،اما رضا بدون اعتنا به او صفحه‌ای از دفتر را باز کرد و خواند:

-چه شد در من نمی‌دانم
فقط با این دل پریشانم
چه کنم با حس پنهانم.

تا خواست ادامه‌اش را نیز بخواند محمد از غفلت او استفاده کرد و با رفتن چشم غره‌ای دفتر را از او کشید؛ زهرا با نگاهی آکنده از عشق در چشمان شهلای محمد غرق شد که با تکان دادن دستی جلوی صورتش به خود آمد و با گیجی به صاحب دست نگاه کرد که رضا با خنده پرسید:
- کجا سیر می‌کنی؟
زهرا جواب داد:
- همین‌ جام داداش.
رضا با شوخی گفت:
- خودت که اینجایی مهم اینه حواست کجاست.
سپس نامحسوس با چشم و ابرو اشاره‌ای به محمد کرد، زهرا جوابی به او نداد و در دل خواند:
《باز امشب غزل کنج دلم زندانیست
آسمان شب بی حوصله‌ام طوفانیست
هیچکس تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه‌ی من پنهانیست》
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

RAZ

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
14
پسندها
29
دست‌آوردها
13
سکه
381
طنین خنده‌های زهرا و آن موهای مواجی که با رقص باد در هوا پرواز می‌کردند، دلش را بیش از پیش
می‌لرزاند با صدایی که در آن عشق موج می زد او را صدا کرد که زهرا به سمتش برگشت و جوابش را با جانم داد، محمد دستانش را از هم گشود و با سر به او اشاره کرد تا در آغوشش غرق شود، زهرا با پاهای برهنه از میان گل‌ها گذشت اما ناگهان خون همه جا را در بر گرفت.
محمد از خواب بیدار شد که چشمش به زهرایی خورد که در کنارش خوابیده بود دستش را جلو برد و صورتش را نوازش کرد، پلکش را ، لبش را... .
فکر کرد که بازهم خواب است نیشگونی از دستش گرفت چشمانش را روی هم فشرد و زیر لب صلواتی فرستاد، دوباره چشمش را باز کرد و باز هم زهرا را در کنار خود دید نگاهی گذارا به او کرد و متوجه لباس های پسرانه‌ تنش شد، سریع از جا برخاست و با گام هایی بلند از سنگر خارج شد.
روی سنگی در پشت سنگر نشسته بود و با خود فکر می‌کرد که حتی زهرا را در بیداری هم می‌بیند آن هم با لباس های پسرانه و در سنگر؛ زیر لب زمزمه کرد:
- تو با من چیکار کردی زهرا؟!
دلش پر می‌کشید برای حل شدن در آن گوی های عسلی.
با صدای قدم هایی به عقب برگشت که رضا را دید، رضا همان‌طور که خمیازه می‌کشید کنار محمد روی تخته سنگ نشست و با صدای خوابالودی پرسید:
- چیشده داداش؟!
محمد آهی کشید و با بغض جواب داد:
- رضا، داداش! دلم تنگ شده...انقدر دلتنگم که بعضی وقت ها به سرم می‌زنه که برگردم اما نمی تونم.
رضا برای اینکه او را از این حالت در بیاورد با لحن شوخی گفت:
- حالا این زن داداشِ ما هم تو رو دوست داره؟
محمد با شنیدن زن داداش تبسمی روی لبش نشست و با صدایی آهسته‌ گفت:
- آره.
رضا پرسید:
- محمد... فکر کن وقتی برگشتی زهرا ازدواج کرده باشه اونوقت چه کار... .
هنوز حرف رضا تمام نشده بود که محمد گفت:
- به خدا قسم که مرگ برای من بهتره تا اینکه ببینم همه‌ی وجودم مال یکی دیگه... .
بغض نشسته در گلویش اجازه نداد که حرفش را به اتمام برساند.
رضا با اطمينان گفت:
- نترس عشقت تا ابد مال خودته.
محمد هم گفت:
- خداکنه.
از جا بلند شد و در حالی‌که لباسش را می تکاند رو به رضا گفت:
- پاشو بریم بخوابیم.
رضا هم از خدا خواسته از جا پریید و گفت:
- گل گفتی داداش! بریم که دارم از کم خوابی
می میرم.
سپس به سمت سنگرها راه افتادند.
 
تایپ رمان

RAZ

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
14
پسندها
29
دست‌آوردها
13
سکه
381
زهرا با پشت خودکار ضربه‌ای به پیشانی‌ اش زد و پس از مدتی تفکر شروع به نوشتن نامه برای حوریه کرد:

(( حوریه عزیزم سلام
دلم برایت تنگ شده اما افسوس که
نمی توانم از محمد دل بکنم، با وجود اینکه در هر لحظه خطراتی جانمان را تهدید می‌کند اما شیرینیِ ماندن در کنار محمد سختی این خطرها را از بین می برد.
خواهشی از تو دارم، متأسفانه قوطی رنگی که با خود آورده بودم تمام شده لطفا یکی برایم بفرست.
با آرزوی سلامتی برای خواهر خوبم ))

بعد از نوشتن نامه از محمدی که‌ در نوشتن غرق شده بود پرسید:
- محمد تو برای کی نامه می‌نویسی؟
محمد از نوشتن دست کشید و سرش را بلند کرد و گفت:
- برای مامانم و دخترخالم.
او که در اینجا بود پس تکلیف نامه چه میشد؟! با این فکر ابروانش در هم گره خورد و به فکر فرو رفت؛
در نهایت جمع آوری نامه‌ها توسط رضا انجام شد.
با شنیدن صدای اذان محمد و حمید از سنگر خارج شدند، زهرا نیز از جایش بلند شد تا او هم برای نماز برود که رضا صدایش کرد:
- زن داداش!
زهرا به سمت او برگشت و جواب داد:
بله!
رضا با چشم به دستش اشاره کرد و گفت:
- فکر کنم این برای شما باشه.
زهرا نگاهی به او کرد و دید کاغذی در دست دارد که رضا گفت:
- این نامه از طرف محمده.
زهرا با شنیدن این حرف با خوشحالی نامه را از او گرفت.
پس از خواندن نماز به پشت سنگر راه افتاد تا نامه‌ی محمد را بخواند، با اشتیاق فراوان نامه را گشود و شروع به خواندن کرد:

(( در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب

آرام جانم سلام! نمی‌دانم چه بگویم؛ اگر بخواهم از درخت عشقی که در سراسر قلبم ریشه دوانده سخن بگویم تمام کاغذهای جهان هم برای بیان عشق بی حد و اندازه‌ام به تو کافی نیست.
اگر از فرط دلتنگی تمام شعر های عاشقانه را هم برایت بنویسم باز هم نمی‌توانی تصور کنی که چقدر دلتنگتم.

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من))
 
تایپ رمان

RAZ

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
14
پسندها
29
دست‌آوردها
13
سکه
381
زهرا با احساس کردن دردی در زیر دلش چشمانش را باز کرد به سختی از جایش بلند شد و همان طور که با دستش دلش را می‌فشرد به سمت ساکش رفت، پس از جاساز کردن ماده‌ی موردنیازش در زیر پیراهنش خواست که از سنگر خارج شود ولی پایش روی پای محمد رفت با ترس نگاهی به او کرد و وقتی که فهمید محمد بیدار نشده نفس راحتی کشید و از سنگر خارج شد؛ پس از انجام دادن کارش به سنگر بازگشت و پس از مدتی تحمل دردی طاقت فرسا به خواب عمیقی فرو رفت.
با تکان هایی بیدار شد و با چشمانی بیحال به محمد نگریست، محمد با دیدن چشمان باز او گفت:
- پاشو وقت نمازه.
زهرا که هنوز خوابش می‌آمد گفت:
- من نمی‌تونم بیام شما برید.
محمد پرسید:
- چرا نمی‌تونی؟!
زهرا همان‌طور که پتو را روی سرش می کشید جواب داد:
- چون خاله پری اومده.
محمد با تعجب گفت:
- چی؟! خاله پری کیه؟!
سپس دستش را روی پیشانی زهرا گذاشت و ادامه داد:
- تب هم که نداری.
زهرا که تازه متوجه حرفی که زده بود شد گفت:
- نه...یعنی...می‌دونی...منظورم اینه...آهان...من دلم درد می‌کنه نمی‌تونم بیام شما برید بخونید من بعدا قضاشو می‌خونم.
محمد درحالی‌که از جایش بلند می‌شد گفت:
- باشه هر جور خودت می‌دونی، اصرار نمی‌کنم.
پس از اینکه همه از سنگر رفتند زهرا با خود فکر کرد که این چند روز چگونه بهانه‌ای برای نماز نخواندنش بیاورد؟!
**********************************غروب آفتاب همه خسته‌ به سنگر خود بازگشتند، زهرا مشغول مرتب کردن لباس هایش در ساک بود که محمد با صدایی متعجب و نگران گفت:
- علی! زخمی شدی!
زهرا به سمتش برگشت و جواب داد:
- چی!؟من زخمی شدم!؟ مطمئنی!؟
رضا و حمید با شنیدن صحبت میان آن دو ،حرف محمد را تأیید کردند؛ زهرا که حسابی گیج شده بود پرسید:
- کجام تیر خورده؟!
محمد دستی به گردنش کشیدو گفت:
پشتت.
زهرا دستی به کمرش کشید که رضا با خنده‌ای که سعی در پنهان کردن آن داشت گفت:
- نه...کمرت نه...پشتت.
سپس از خنده منفجر شد، زهرا با به یاد آوردن دردسر صبح استرس تمام وجودش را فرا گرفت و بریده بریده گفت:
- م...من...چیزه...می‌دونید...چیز...اوم...
محمد میان حرفش پرید و گفت:
- چیزی نیست، نترس. الان می‌ریم دکتر.
زهرا خواست بهانه‌ای بیاورد که محمد دستش را کشید.
به سختی آب دهانش را قورت داد و به پرستار جوانی که از محمد سوال می‌پرسید نگاهی مملو از استرس کرد، پرستار پس از تمام شدن صحبت‌های محمد به سمت زهرا آمد و گفت:
- پشتت را کن.
زهرا با گیجی پرسید:
- چی!؟پ...پشتم؟!
پرستار بی حوصله جواب داد:
- آره پشتت.
زهرا هیچ حرکتی از خود نشان نداد که پرستار روبه محمد کرد و گفت:
- شما بیرون باشید لطفا.
پس از خارج شدن محمد پرستار دوباره جمله‌اش را تکرار کرد.
زهرا طی حرکتی ناگهانی دست پرستار را گرفت که پرستار با صدایی بلند گفت:
- خجالت بکش آقای محترم.
زهرا با صدای دخترانه‌اش گفت:
- توروخدا خانم، من تیر نخوردم.
و سپس همه‌ی ماجرا را برای پرستار تعریف کرد و در ادامه گفت:
- تو که خودت می‌دونی ما دخترها چه بدبختی داریم.
پرستار با مهربانی گفت:
- اشتباه می‌کنی عزیزدلم، قاعدگی در کنار دردهایی که داره فواید بی نظیری واسه بد*ن خانوم‌ها داره، مثلا قاعدگی می‌تونه در مورد بیماری‌های آینده هشدار بده، شما را زیبا می‌کنه ،قاعدگی به طور طبیعی بد*ن شما را پاکسازی می‌کنه و جالبه بدونی پروسه قاعدگی فرآیند پیری را آهسته می‌کنه؛ خلاصه اینکه قاعدگی یه نعمتی واسه خانوم هاست عزیزم.
زهرا که بادقت به حرف‌های او گوش میداد گفت:
- مرسی خانم پرستار بابت اطلاعاتی که گفتید.
پرستار لبخندی زد و گفت:
- شمیمم دختر شجاع.
زهرا با شنیدن این لقب لبخندی روی لبش نشست.
در همین هنگام محمد وارد شد و پرسید:
- چش بود خانم؟
شمیم دستی روی لبش کشید تا خنده‌اش را مخفی کند سپس جواب داد:
- هیچی آقا مشکلی نیست.
 
تایپ رمان

RAZ

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
14
پسندها
29
دست‌آوردها
13
سکه
381
حمید روبه رضا کرد و پرسید:
- حالا این همسنگر جدیدی که قراره بیاد تو سنگر ما اسمش چیه؟!
رضا دستی به صورتش کشيد و با حالتی متفکر گفت:
- نمی‌دونم...اولش(ج) داشت... .
محمد تک خنده‌ای کرد و گفت:
- فکر کنم رضا یه نسبتی با ماهی داشته باشه.
زهرا با کنجکاوی پرسید:
- چطور؟!
محمد درحالی‌که سعی می‌کرد جدی باشد جواب داد:
- آخه مثل ماهی حافظه‌اش سه ثانیه‌اس.
رضا خواست جوابی به او دهد که پسری جوان وارد سنگر شد که با وارد شدنش، زهرا متعجب زیر لب زمزمه کرد:
- این اینجا چیکار می‌کنه؟!
جاوید سلامی کرد و با خوشحالی ساختگی روبه محمد کرد و گفت:
- عه! سلام آقا محمد، شما هم اینجایید؟ خوشحال شدم واقعا.
و محمد جوابش را با سلامی زیر لب داد،
رضا با تعجب نگاهی به آنها کرد و پرسید:
- همدیگه را می‌شناسید؟!
قبل از اینکه محمد جواب بدهد جاوید گفت:
- آره، آقا محمد پسرخاله‌ی همسر آینده‌ی منه.
محمد مانند فنر از جا پرید و یقه‌ی او را گرفت و با عصبانیت غرید:
- خفه شو جاوید.
جاوید با خونسردی دست او را پایین آورد و همان‌طور که یقه‌‌ی خود را مرتب می‌کرد جواب داد:
- عه! چرا عصبانی میشی داداش؟! آخه می‌دونی من به خاطر زهرا اومدم جنگ چون به من گفت اگه می‌خوای جواب مثبت بهت بدم باید بری جبهه به خاطر همین من الان اینجام و ایشالا دوهفته دیگه که برگشتم جواب مثبت را میگیرم.
زهرا با خود فکر می‌کرد کِی چنین حرف هایی به او زده؟!
محمد مشتی به صورت او کوبیدوفریاد زد:
- لال شو! به ولای علی قسم جاوید فقط یه بار دیگه...یه بار دیگه... اسم زهرا را به زبونت بیاری... .
جاويد همان‌طور که خون کنار لبش را پاک می‌کرد وسط حرف او پریدوگفت:
- تهدید نکن، وقتی که زهرا مال من شد اونوقت... .
هنوز حرفش تمام نشده بود که محمد مانند پلنگ به سمت او یورش برد، رضا سریع جلوی او را گرفت و گفت:
- آروم باش داداش! بیا بریم یه آبی بزن به صورتت.
و سپس بازوی محمد را گرفت و او را از سنگر بیرون برد.
*******************************************
دستش را درون موهایش فرو می‌برد و می‌کشید که رضا دستش را گرفت و گفت:
- بسه داداش، همه‌ی موهات را کندی.
محمد نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد:
- می‌دونی رضا من و جاوید از بچگی باهم بزرگ شدیم، باهم بازی کردیم، باهم زمین خوردیم، باهم درس خوندیم
تا اینکه من عاشق شدم‌؛ عاشق زهرا
همیشه از شیطنت‌هاش، از خوبی‌هاش، از خند‌ه هاش پیش جاوید حرف می‌زدم
ولی نمی دونستم که با این تعریف‌هایی که از زهرا می‌کردم جاوید عاشقش میشه، می‌دونی دلم آتیش می‌گیره که رفیقی که برام حکم برادر را داشت از پشت بهم خنجر زد.
رضا گفت:
- نگران نباش داداش! همه چیز دست خداست.
محمد درحالی‌که بغض گلویش را می‌فشرد جواب داد:
- آخه می ترسم‌ که خداهم طرف جاوید باشه.
رضا با دستش شانه‌ی او را فشرد و گفت:
- امیدت به همون بالا سری باشه.
 
تایپ رمان

RAZ

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
14
پسندها
29
دست‌آوردها
13
سکه
381
خوشا به غیرت سربازان ایرانی که با جان و دل از کشور خود دفاع می‌کردند؛ یکی از اشک های مادرش گذشته بود دیگری از فرزندش، محمد از التماس های عشقش وزهرا از جانش... .
اسلحه برای جثه‌ی نحیف زهرا سنگین بود ولی باز هم عقب نمی‌کشید، تمام حواسش به کشتن سربازان عراقی بود که با صدای محمد به او نگاه کرد، سریع به آن سمت رفت، روی زانو نشست و با چشمان اشکی رضا را صدا زد.
رضا با درد خندید و گفت:
- اوه! چه ...اشکی... هم می ریزی... علی من... حالم ...
سرفه اجازه نداد که جمله‌اش را تمام کند،
محمد دستان خونی‌اش را گرفت و با صدای بغض‌آلودی گفت:
- حرف نزن رضا.
رضا بریده بریده گفت:
- محمد...داداش...تو...بهترین...رفیق...و برادر...دنیایی...خیلی...دوستت دارم... .
سپس به زهرا نگاهی کرد و ادامه داد:
- علی...قولی که...به من...دادی...یاد...ت...نره.
زهرا همان‌طور که اشک می ریخت گفت:
- یادم می‌مونه داداش رضا.
رضا درحالی‌که سرفه می‌کرد گفت:
- اگر...بار...گران...بودیم...و رفتیم
اگر...نا...مهربان...بودیم...و...رفتیم
سپس ادامه داد:
- حلا...لم...ک...ن...ی...د.
و دستش از دست محمد رها شد.
زهرا با دیدن این صحنه، ناباور رضا را تکان داد و گفت:
- داداش رضا...پاشو...پاشو دیگه...از این شوخی ها با ما نکن...داداشی...داداش...تو رو جون من پاشو...دِ پاشولعنتی...ما رو تنها نذار...پاشو داداش...من می‌خواستم عروسیت برقصم...داداشی...دلت میاد خواهرتو...تنها بذاری...من بدون تو چه کنم... .
محمد همان‌طور که اشک‌هایش را پاک می‌کرد اورا عقب کشید و گفت:
- بلندشو علی... رضا دیگه رفت.
زهرا با بغض نالید:
- نمی‌خوام...من داداشم را تنها نمیذارم... .
و ناگهان از شدت گریه از حال رفت.
**********************************
دیگر چه کسی برای زهرا برادری می‌کرد؟ چه کسی سنگ صبور برای محمد میشد؟
چه کسی سر به سر حمید می‌گذاشت؟
چه کسی شوخی می‌کرد؟می‌خندید؟یا برای بیدار شدن از خواب تنبلی می‌کرد؟
گویا با رفتنش گرد غم همه جا پاشیده شده بود.
 
تایپ رمان
بالا پایین