چطوره؟😊

  • خوب

    رای: 0 0.0%
  • جای کار داره

    رای: 0 0.0%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    7

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_20
با سرش به میز اشاره کرد:خیلی خب بردار برو سر کلاست.
با سرعت میگ میگ رفتم و کنترل رو برداشتم و دوییدم سمت کلاسمون که خانوم همتی صدام کرد:کاشانی؟!
با ترس برگشتم سمتش:بله خانوم؟
خانوم همتی:برو خانوم گودرزی رو صدا کن بیاد.
سری به نشونه ی چشم تکون دادم و از پله ها پایین رفتم تا به طبقه ی دوم رسیدم. یا خدا خودت با دادشون برس.در اتاق ناظم بسته بود بنابراین با ناچاری در اتاق رو زدم که خانوم گودرزی گفت:بفرمایید.
در رو باز کردم :سلام خانوم.
عینکشو از چشمش درآورد و روی میز گذاشت:سلام .
من:خانوم همتی گفتن شما رو صدا کنم برین شیشِ دو.
خانوم گودرزی از پشت میزش بلند شد:چی شده؟
من:بچه ها یه ذره شلوغ کاری کردن با تخته آهنگ گذاشتن.
خانوم گودرزی:الان میام.
بدو بدو رفتم طبقه ی سوم و پیچیدم تو کلاسمون و در رو محکم بستم.تمام کلاس حواسشون برگشت سمتم که با نفس نفس گفتم:ببخشید خانوم.
خانوم شکوهی هم مشغول ادامه ی صحبتش شد که تخته رو روشن کردم و سر جام نشستم.خانوم شکوهی:خب کتاباتونو باز کنید صفحه ی سی و پنج.
صدای ورق خوردن برگه هامون کل کالس رو پر کرد.سکوت شد و توی کلاس فقط صدای قدم های خانوم شکوهی بود:خب بجه ها.درس امروزمون در مورد قضاوت های زودمونه که ما از پشت پردش خبر نداریم و با لجبازی سعی میکنیم مسئله رو به نفع خودمون تموم میکنیم در صورتی که به ضرر ماست.
روی سکو ایستاد و دستاشو روی صندلیش گذاشت و با صدایی بلند تر ادامه داد: می خوام قصه ی پادشاهی رو بگم که نزدیک بود با عجله ی زیادش خودش رو به کشتن بده.توی زمان های قدیم یه پادشاهی زندگی میکرد که در شکار ماهر بود و به شکار علاقه ی زیادی داشت. این شاه بازی داشت که اون هم مثل خودش شکارچی خوبی بود. باز به معنیِ پرنده ی شکاری. خلاصه که این شاه یه روز همراه باز و همراهاش به شکار رفت.چشم شاه به آهویی خورد که با ناز توی جنگل میدوید. به دنبال آهو رفت ولی از مسیر منحرف شد و آهوی و همراهاش رو گم کرد.
با شنیدن منحرف نگاه منو بهار و ضحا و آلا به هم گره خورد.حواسم رو سمت صحبت خانوم شکوهی رفت که میگفت: توی این حال که مشغول دواندن اسبش بود تشنه شد و به دامنه ی کوهی رسید که از بالای اون کوه آبی شفاف میچکید.شاه از اسبش پیاده شد و جامش رو زیر کوه گرفت و جام قطره قطره پر شد.وقتی شاه خواست از اون آب بنوشه باز پر زد و آب رو روی زمین ریخت.شاه از حرکت باز عصبانی شد و دوباره جامش رو زیر کوه قرار داد و وقتی جام پر شد باز دوباره پر زد و جام رو به زمین انداخت.شاه عصبانی تر میشه و توی یک حرکت باز رو به زمین می کوبه و میکشه.در اون لحظه رکاب دار میرسه و جام رو می شوره و می خواد جام رو پر کنه که شاه میگه تحمل ندارم تا این جام قطره قطره پر بشه برو و از منبع این آب، برام آب بیار. رکاب دار از کوه بالا میره و چشمه ای رو می بینه که داره از کوه میچکه و در کنار اون چشمه یک...
حرفش رو قطع کرد و گفت:ردیف وسط حواسش به من هست؟
بچه ها نگاهشون رو به خانوم دادن که خانوم شکوهی ادامه داد:کنار اون چشمه یه اژدهای مرده بوده که آب دهن زهر آلودش با آب چشمه مخلوط میشه. رکاب دار با نگرانی از کوه پایین اومد و ماجرا رو برای شاه تعریف کرد و جامی آب سرد از مشکی که به همراهش داشته به شاه میده.شاه هم آب رو می خوره و به اشتباه و به عجلش پی برد و پشیمون شد.ولی پشیمونیش دردی رو دوا نمیکرد و شاه در زمان پشیمون شده بود که پشیمونی سودی نداشت.وقتی ما یه چیزی می خوایم و به دستش نمیاریم نباید عجله کنیم و عصبانی بشیم چون شاید آفتی با ثمره ی درخت تلاشمون رشد کرده باشه.خدا صلاح همه ی انسان ها رو بهتر میدونه.وقتی بفهمه تو لیاقت و ارزششو داری و دستت به شاخه نمیرسه، خدا شاخه رو برات میاره پایین.
سکوت کرد که کلاس ساکت ساکت شد و ادامه داد:حالا چاهار نفر یکی گروه تشکیل بدین و از روی کتاب بخونید و لغات مهم درس رو دربیارید.
آلا و بهار برگشتن سمت میز ما و دفترچه لغت هاشون روی روی میز گذاشتن که بهار گفت:بچه ها من اشتباهی فکر کردم این درسو دادیم نشستم به عنوان تکلیف لغت هاشو دراوردم بیاید سریع از روی من بنویسید.منو آلا و ضحا هم مشغول نوشتن لغات از روی دفترچه ی بهارشدیم.
علاقه : اشتیاق
پیوسته:پشت سر هم
قصد: نیت
*********
دفترچمو بستم و شقیقمو خاروندم که خانوم شکوهی گفت:نوشتین بچه ها؟
همه با همهمه جواب دادیم:بله.
پاشو روی پاش انداخت و گفت:خب پس نوبت به نوبت بیاید انشا هاتونو بخونید دفترچه هاتونم بذارید روی میز من.
 
تایپ رمان
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_21
دستمو بردم بالا :خانوم میشه ما بیایم.
خانوم شکوهی با لبخند:بفرما دخترم.
دفترمو برداشتم و رفتم رو سکو و مشغول خوندن انشام شدم:
در یک لحظه؛ هنگام ی که احساس می کنیم همه چیز خوب است؛ هنگامی که انتظار داریم امروز هم مثل دیروز، یا شاید هم بهتر باشد؛ تنشی در الیه های دنیا ایجاد می شود انگاری که دفتر خاکستر ی روزگار میان دستان ی ک کودک بی عقل و بی فکر در حال پاره شدن است، و یا مانند فوران گدازه از کوهی خاموش؛ سنگساری میان قلب تو میشود که صدا ی تکه تکه شدنش گوش های ت را پر میکند! زندگ ی یعن ی لحظه های از دست رفته، زندگی ی ناسزا ی همین لحظه ها، زندگ ی یعن ی لحظه هایی که خواهی سپر ی کرد. به گمان همیشه بد! به جا یی خواهی رسید که
هر قدم و هر راه، چاه های مقابلت را عمیق تر میکنی. جوری تنهایی را در آغوش میکش ی که خودت متوجه نمیشوی چند سال است مشغول پاک کردن اشک هایت با چارقد گلدار دخترانه، یا شاید هم کت سیاه مردانه اش هستی. در تنگنای تنهایی در اتوبان انسان ها حرکت میکنی و به دنبال شخص ی که نه نامش یار است نه چرا غ راه میگردی... به دنبال هویتت میگردی؛ به دنبال ی ک مطب که طبیبش طبابت دلت را بکند. به دنبال آغوشی که از نگرانی از دست دادانش شانه هایش را خیس کنی. بحث ما از یار نیست. از دختر شاه با گوشواره های یاقوتی یا شاه زاده ای با اسب سفید سخن نمی گویم. عشق می تواند پاک باشد فکر کنم تو او را با *** بازی ها ی روزانه اشتباه گرفته.
سرم رو از روی دفترم بلند کردم که صدای دست زدن بچه ها به گوشم خورد. لبخندی زدم و دفترمو بستم. خانوم شکوهی:خوب بود ولی چرا اینجوری نوشتی؟
من:چجوری خانوم؟
خانوم شکوهی:به سن تو نمیخوره که بتونی اینجوری بنویسی.
من:به خدا خودم نوشتم خانوم.
خانوم شکوهی با خنده:یه لحظه فکر کردم افسردگی داری دختر! انگیزشی بنویس غم و غصه به اندازه ی کافی هست.
دفترمو رو میز گذاشتم که امضاش کرد. رفتم که سرجام بشینم گفت:دفتر لغتت؟
برگشتم و دفترچمو روی میز گذاشتم و برگشتم که این دفعه بهار رفت پایه تخته. دفترش رو باز کرد و گفت:با اجازه خانوم
خانوم شکوهی:بفرما دخترم.
بهار خواست انشاشو بخونه که در کلاس زده شد و بهار سکوت کرد. خانوم شکوهی:بفرمایید.
خانوم همتی در رو باز کرد و از لای در گفت:تایم کلاس تموم شده.
خانوم شکوهی با تعجب گفت:وا تازه بیست دقیقه گذشته.
خانوم همتی:امروز چون جشن داریم تایم هامون فشرده تر شده.
خانوم شکوهی سری تکون داد که خانوم همتی رفت. خانوم شکوهی رو به ما گفت:خسته نباشید بچه ها.
بهار دفترش رو بست و اومد سرجاش نشست. یکی از بچه مثبتا ی از دماغ فیل افتاده ی کالس با لحن چندشی گفت:خانوم تکیف نداریم.
همه با صدای بلندی گفتیم:اَه!
خانوم شکوهی خندش گرفت که گفت:نه نداریم.
این دفعه صدای هورای بچه ها کل کلاس رو پر کرد و منم از خنده غش کرده بودم. همه مشغول جمع کردن وسایلمون شدیم که خانوم شکوهی از کلاس رفت بیرون. همون لحظه یکی از مامورای انتظامات اومد دم در کلاس و گفت:زنگ تفریح اجباریه.
آلا با صدای بلندی گفت:ای بابا!
مشمبای خوراکی هامونو برداشتیم و با هم دیگه ی به سمت خروجی راه افتادیم. ضحا:میمیرن اگه اجازه بد*ن تو این هوای سرد بیرون نریم.
آلا: بارونم که اومده الان کف حیاط خیسه خیسه لباسمامون گلی میشه.
بهار:من همین امروز لباسامو شستم هنوز مقنعم خیسه.
خانوم همتی از ته راهرو داد زد:کاشانی؟
با ترس برگشتیم سمتش.سرم رو تکون دادم:بله خانوم؟
خانوم همتی:کنترل تخته هوشمند رو بده.
 
تایپ رمان
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_22
زهر مار ترسیدم قلبم اومد تو دهنم.سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و از توی کلاس کنترل تخته هوشمند رو آوردم و تقدیم جغله خانوم کردم. رفتم پیش بچه ها که کنار پله ها وایساده بودن که بهار دستش رو گذاشت پشت کمرم و همگی با هم به سمت پایین پله ها راه افتادیم. من: قلبم اومد تو دهنم اونجوری داد زد.
ضحا:بی خود نیست بهش میگن جیغ جیغوی مدرسه.
بهار با تعجب: نفس ولی من فلسفه ی خانواده ی شما رو هیچ وقت نفهمیدم.
من:چیشو؟
بهار:بابات اهل تبریزه مامانتم کرده.
حرفش رو قطع کردم: مامان من میگه بابا بزرگم لر بود مامان بزرگم کرد بوده ولی خودش میگه کرده تکلیفش مشخص نیست.
بهار:حالا. منظورم اینه که هیچ ربطی به کاشان ندارید پس چرا فامیلیتون کاشانیه؟
من:منم نمیدونم والا !
ضحا با خنده:کار خداست.
پوزخندی زدم و آخرین پله رو هم پریدم.
آلا: نفس درد تو درد منم هست مگه من اهل تهرانم؟
یه گوشه تو حیاط که خشک بود نشستیم که بهار گفت:حالا بیاید فرض کنیم فامیلیامون به آینده مربوط باشه.
ضحا با اشتیاق:خب؟!
بهار:نفس تو میری کاشان. آلا توهم میری تهران.
آلا حرفش رو قطع کرد:بله به خاطر شغلم میرم اونجا که به محل کارم نزدیک باشه.
الله اکبرا! من: خواهرم خیلی زحمت کشیدی خیلی بهت فشار اومده تا اینا رو تعبیر کنی.بهار به حرفش ادامه داد:ضحا تو هم استاد دانشگاهی چیزی میشی. منم که قربونی میشم.
نتونستم جلوی خندمو بگیرم و گفتم:مگه گوسفندی؟
آلا هم خندش گرفت که ضحا گفت: وا چه ربطی داره؟ آدم میتونه قربانی عشق بشه. قربانی یه حادثه.کلا آدما قربانی زندگی ان.
آلا سرش رو خاروند:ها؟
من:گلم تو به مخت فشار نیار این زیاد رمان عاشقانه میخونه.
بهار:من می دونم چی شده.
آلا:چی شده؟
بهار ابرویی بالا انداخت و گفت:بچه عاشق شده.
جفت ابرومو دادم بالا :او! مبارک باشه عروس خانوم! کارت ندادی بهمون!
آلا مثل برق گرفته ها گفت:اگه عروسی در کار هست به ما هم بگین خب. بچه ها من لباس دارم فقط کفش ندارم اونم میخرم فقط منم عروسی دعوت کنید ما خیلی وقته عروسی نرفتیم.
روبه آلا گفتم:مگه ما رفتیم؟من از شیش سال پیش اینا دیگه اصال اسم عروسی هم به گوشم نخورده.
بهار:اصلا ازون مهمتر ما حق خواهری به گردن همدیگه داریم.
بشکنی زدم و روبه ضحا گفتم: راست میگه! عزیز من تو مامان بشی ما خاله میشیم!حق خواهری داریم عشقم!
آلا با خنده گفت:ببین ضحا.تو بیا به من فیلم برداری و عکاسی یاد بده من فیلم بردارت میشم. خب؟ تا اینجا که فیلم بردارت جوره. بهارم بره وسط مجلسو گرم کنه.نفسم صداش بد نیست میره آهنگ میخونه.
اینو که گفت درجا بلند بلند قهقهه زدم که ضحا گفت:آخی عزیزم چقدر ساده ای تو. داداش علیه این نمیزاره دهنشو وا کنه بعد بیاد آهنگ بخونه؟
آلا:اصلا میکروفونم میدیم دست بهار همونطور که میخونه برقصه
{{{پیچ اینستای من، خوشحال می شم سر بزنید نظراتتونو بهم بگید😊:
@Im_writer_sama_saramad}}}
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش:
  • هـو هـا هـا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت23
همگی ازتصور اون لحظه ای که بهار داره چپر چلاق میرقصه و با صدای داغونش میخونه پخش زمین شدیم. بهار با آرنجش پهلومو سوراخ کرد:زهر مار! چیه مگه چشم نداره موفقیتمو ببینی؟
من:ضحا اصلا یادم رفت بپرسم.
همگی مشتاق به شنیدن حرفم شدن که با لحن مسخره ای گفتم:حالا این داماد خوشبخت کیه؟
بهار و آلا از خنده ترکیدن که ضحا با چشمایی که توش خنده موج میزد بهم زل زد. ضحا:سینگل بمان و پادشاهی کن! من مجردم.
بهار:ضحا ولی ببخشیدا. خواهرم چرا زر مفت می زنی بالاخره در هر حوضه ی حیاطی هر نفر رو یکی تعصب داره دیگه.
من:آهان فهمیدم این هنوز تو فکر اون آقا جافاده (جواد) که ازش جدا شده.
با این حرفم ضحا نتونست خودشو کنترل کنه و بلند بلند خندید. آلا: نه آقا این برنامه داره.
ضحا با لحن خنده داری گفت:آره عزیزم نقشه کشیدم با کراشای همگیتون ازدواج کنم اول از همه هم میخوام برم سراغ حامدتون با حامد فرار کنیم بریم آنتالیا بعد من پشت سر خودم توتئه درارم اونم ولم کنه بره پی می و میخانه ای.
با این حرفش از خنده چپه شدم رو شونه ی بهار و گفتم:شبا همش به میخونه میره حامد. سراغ می و پیمونه میره حامد. تو این میخونه ها خسته ی درده. به دنبال نفس خودش می گرده!
همه خندیدن که ضحا با خنده به حرفش ادامه داد: بعدشم به عنوان یک زخم خورده محسوب بشم بعد امیر که یه خَیره و از زنان بی سرپرست حمایت میکنه میاد و حال خراب منو می دریابه.
همون طور که داشتم بلند بلند قهقهه میزدم گفتم:مثل تموم عالم حال تو هم خرابه.
آلا و بهار با خنده ادامه دادن:خرابه! خرابه!
من:مثل تموم بختا بخت اونم تو خوابه.
آلا و بهار‌:تو خوابه... تو خوابه...
من با لحنی که توش خنده موج میزد:سنگ صبورم اونجا طاقت غم نداره.
آلا و بهار=نداره... نداره...
ضحا گفت بسته که دستمو به نشونه ی صبر کن بردم بالا و با خنده گفتم:طاقت این که پیشش گریه کنه نداره.
این دفعه همه با هم با صدای بلند گفتیم: نداره... نداره...
خوندم:حالی واسش نمونده! دنیا براش سرابه.
با صدای بلندی داد زدیم:داد میزنه که س اق ی میخونه بی شرابه!
همه متوجه تن صدامون شدیم و دیدیم کل مدرسه جواسش به ماست و ماهم دوست داشتیمم آروم آروم در افق محو می شدیم و از طرفی هم از خنده داشتیم می مردیم و از طرفی هم نگران بودیم که الان گودرزی میاد ازمون نمره کم میکنه.ضحا ادامه داد:کنسرتتون تموم شد؟
بهار با خنده سری به نشونه ی مثبت تکون داد. ضحا:خلاصه امیر از من حمایت میکنه ولی از یه طرفی مشخص میشه که نامزد داشته بنابراین باهاش بهم میزنم همونطور که غمگین زیر خیابون راه میرفتم به آقا پسری به نام محسن به من میزنه و منو یه سال به کما میفرسته و ناکارم میکنه و بنابراین عذاب وجدان میگیره که هرجوری شده من باید این دختر رو خوشبخت کنم و از زندگی راضی نگهش دارم.
بهار با خنده:اووووو!
ضحا کف دستاشو بهم کوبوند و گفت: خلاصه که محسن میاد منو می گیره و چند هفته ی اول زندگیمون قشنگه ولی بعدش من به خاطر قطع نخام افسردگی میگ یرم و بعد ازون از بالای آبشار نیاگارا با ویلچرم خودمو پرت میکنم پایین و خود کشی میکنم و جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد.
براش دست زدم:بابا خلاق!
ضحا:خیلی چیزا بود که براش نقشه داشتم ولی خب حیف که اینجا مدرسست.
آلا:آهان!
 
تایپ رمان

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_24
بهار:ولی ضحا جان میگم به جای اینکه این همه درد و رنج بکشی دیگران زجر بدی راحت کن کارو بیا...
حرفش رو در لحظه ای که داشت به من اشاره میکرد خورد و ساکت شد. با حرکت دست باحالی گفتم:من؟منو میخوای بگیری؟خانوم مزاحم نشید وگرنه میگم داداشم بیادا!
بهار:بیا خودش پاشو کشید وسط.
آلا قضیه رو گرفت و چشماش گرد شد ولی من هنوز روشن نشده بودم.
من مگه چی گفتم؟
ضحا:یا خدا الان تخریبت می کنه بهار!
یادم افتاد. مزاحم نشید وگرنه میگم دادشم بیاد. دادشم بیاد؟!
چشم قره ای رفتم :بهار؟
دستمو مثل حالت سیلی زدن به نشونه ی تهدید تکون دادم:میدونی این چیه؟
بهار با خنده:نه.
من: ما ترکا به این می گیم شاپالاخ!
با این حرفم هر سه شون پخش زمین شدن. من با حرص ساختگی و با لحنی با نمکی گفتم:هرهر و درد. هر هر و مرض. هر هر و درد تا ابد. دست رو داداش من میذارین؟
بهاربا خنده مشمبای کلوچشو باز کرد و یه گاز به کیکش زد:واسه خودم نمیخوام که!
با همون لحن قبلی ادامه دادم: اتفاقا برو خداتو شکر کن واسه خودت نمیخوای و گرنه جنازتو از تو کشوی میز گودرزی پیدا می کردن.
همه زدیم زیر خنده که آلا با خند و با لحن مسخره ای گفت:هه جوون مرگ میشی.
من با خنده:حقشه میخواد داداش منو به باد فنا بده بدبختش کنه!
آلا با خنده:مگه هر کی شوهر کنه بدبخت میشه؟چپ چپ به آلا نگاه کردم و صورتمو نزدیک صورتش کردم و تند تند پلک زدم: آلا؟!
صورتشو عقب کشید:جونم؟
من :آلا؟
آالا با خنده: هان؟
من : اسم علی رو رو دختر نمیذارنا!
آلا :آره خب.
من:آلا پس دادش من چجوری می خواد شوهر کنه؟
آلا لبشو گاز گرفت و دستشو کوبوند تو صورتش. من:محکم تر! بعدشم اگه ازدواجی با 11 سال فاصله ی سنی پیش بیاد،بدبهت که نمیشن هیچ بلکه سیمرغ بلورین فلک زده ی عالمو تقدیمشون میکنن.
ضحا باخنده:سیمرغ فلک زده ی آدم؟ مامان بابای من فاصله سنیشون دوازده ساله!
من:یا خدا!ضحا فکر کنم ماجرای مامان بابات ازین غذایای ارباب رعیتی بوده ها وگرنه ما همچین چیزی تو قرن بیست و یک نداریم.
بهار:خب اشکالش چیه؟ضحا تو هم بیا این سنتو ادامه بده دیگه!
من:عزیز من اینا فاصله سنیشون یازده ساله ولی فاصله سنی مامان باباش دوازده ساله در هر حالت برادر من به کراشش تعلق دارد!
آالا خندید که ضحا گفت: آخیش یه نفسی اینو گفت عالمی رو راحت کرد.
با صدای زنگ سکوت کردیم. آلا:اه! اینقدر حرف زدیم زنگ تموم شد. من گشنمه.
بهار:خب تا بریم بالا بخور.
گودرزی پشت بلندگو داد زد:خانوما تایم تفریح به پایان رسیده مرتب صف ببندین.
 
تایپ رمان
  • باریکلا
واکنش‌ها[ی پسندها]: RoZhaN☂

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_25
از روی زمین بلند شدم:خدایا! بنده های لعنتیتو لعنت کن!
همه مثل جوجه اردک پشت سرم راه افتادن که رفتیم ته صف ایستادیم. یه گاز از سیبی که مدرسه آورده بودم زدم و توی دنیای دیگه ای مشغول جویدنش شدم که ضحا با استرس بهم ضربه زد. با دهن پر جواب دادم:هان؟
ضحا در گوشم پچ زد:میخواد ناخونا رو چک کنه!
استرس گالن گالن بهم تزریق شد که نقشه ای به سرم زد و در گوش ضحا گفتم:ضحا من میرم دستشویی و ادای بالا آوردن رو در میارم که بیا دنبالم که مثال نگرانم شدی اینجوری دوتامون تو دستشویی ایم.
ضحا سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و درگوش آلا و بهار نقشمونو گفت که بعد از تایید آلا و بهار نقشمو عملی کردم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم و دوییدم سمت دستشویی که مامور جلومو گرفت که ضحا از پشت سرش داد زد:داره بالا میاره بذار بره.
مامور انتظامات اجازه داد برم که دوییدم سمت روشویی و نقشمو اجرا کردم که متوجه شدم جلوی ضحا رو گرفته:تو کجا میخوای بری؟
ضحا با نگرانی:مگه نمی بینی حالش بده؟
مامور انتظامات:خب اون حالش بده تو چیکاره ای؟
ضحا از جلوی در داد زد:نفس خوبی؟
یه گریه ی ساختگی سردادمو گفتم:نه.
مامور انتظامات دلش به رحم اومد و گذاشت ضحا بیاد کنارم. همون طور که سرم پایین بود به ضحا چشمکی زدم که لبخند شیطانی ای نثارم کرد. صدای مامور انتظامات اومد:خوب نشدی؟
ضحا بازومو گرفت که خودمو بیحال نشون دادم و گفت:نه فشارش افتاده رنگشم پریده.
مامور انتظامات اومد سمتم و یه شکلات به سمت ضحا گرفت:اینو بده بهش.
ضحا شکالت رو گرفت و گذاشت توی جیبم. مامور انتظامات: همه رفتن سر کلاساشون بدویین سریع بیاین. دهنمو آب کشیدم و با بیحالی و ناله گفتم:الان میایم.
مامور انتظامات رفت که پریدم تو آغوش ضحا و آروم قهقهه زدم. از بغلش اومدم بیرون که با خنده گفت:واقعا رنگ و روت پریده.
من با خنده:اشکال نداره حالمو طبیعی جلوه دادم.
دوباره تو نقشامون فرو رفتیم که ضحا منو از بازوم گرفت و مثال کمکم کرد راه برم. از پله ها بالا رفتیم تا به طبقه ی دوم رسیدیم که گودرزی از ته راهرو داد زد:کاشانی؟!
از استرس ناخونامو تو دستم فرو بردم و با کمک ضحا رفتیم سمتش که با بیحالی گفتم:بله خانوم؟
دستش رو روی گونم گذاشت و گفت: برو اتاق بهداشت واست آب جوش نبات بیارم.
خودش رفت توی آبدار و خونه و همون طور که با ضحا میرفتیم سمت اتاق بهداشت در گوشش گفتم:ضحا عجیبه ها!نکنه فهمیده داشتیم نقش بازی میکردیم؟!
ضحا منو رو صندلی نشوند و آروم گفت:نه بابا کی میخواد بیاد بگه. مامور انتظامات بود که اونم آخرسر اینقدر طبیعی نقشت رو بازی کردی دلش به حالت سوخت و شکلات داد!
خانوم گودرزی با یه لیوان آب جوش نبات اومد توی اتاق بهداشت و به ضحا گفت:استادی تو مگه الان کلاس نداری؟
ضحا با من من گفت:چرا خانوم.
خانوم گودرزی:چه کلاسی داری؟
ضحا:ریاضی.
خانوم گودرزی:خیلی خب تو برو سر کلاست من حواسم بهش هست.
ضحا نگاه مفهوم داری به من کرد و از اتاق رفت بیرون. لیوان آب جوش نبات رو از روی میز برداشتم و چند قلوپ ازش خوردم که خانوم گودزی با دستش شونم رو ماساژ داد و با لحن مهربونی گفت:چرا حالت بد شد؟
از لحنش تعجب کردم آخه همیشه خشن و عصبی بود!من:نمیدونم.
خانوم گودرزی:صبحونه خوردی؟
 
تایپ رمان

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_26
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:چی خوردی؟
من:نون پنیر با چایی.
سرش رو به طرفین تکون داد و به میز خیره شد:دختر من خیلی شبیه تو بود.
دخترش؟ ولی اون که فقط دوتا پسرداره!
من:دخترتون؟
خانوم گودرزی با غم بزرگی گفت:آره دخترم! وقتی همسن تو بود تصادف کرد. تو راه برگشت از مدرسه.
من:آخی. متاسفم خدا رحمتش کنه.
خانوم گودرزی:خدا مادر بزرگ تورو بیامرزه زمان ماهم اون ناظم ما بود.
لبخندی زدم و گفتم:خدا بندگان شما هم بیامرزه.
از چیزی که خودم گفتم چشمام گرد شد که با خنده گفتم:نه! چیزه. خدا رفتگان شما هم بیامرزه.
لبخندی زد و از روی صندلی بلند شد و از اتاق رفت بیرون. یه قلوپ دیگه ازون لیوان خوردم. من نمیدونستم که خانوم گودرزی یه دختر داشته. همه دلیل بد اخلاقی‌ هاش مرگ شوهرش میگن که بعد از فوت شوهرش سکته میکنه و افسردگی می گیره و یه شبه ازین رو به اون رو میشه. پس بگو دلیل بد اخالقیاش ما بودیم که هر دفعه مارو می بینه یاد دخترش
میوفته. آخی! پشت یه اخم چه چیزایی میتونه پنهان بشه. از روی صندلی بلند شدم و لیوان رو داخل آبدار خونه گذاشتم و رفتم دم در اتاق خانوم گودرزی
من:ممنون خانوم.
دستمال کاغذیش رو مچاله کرد و گفت: خواهش میکنم. برو سر کلاست.
با سرعت میگ میگ از پله ها بالا رفتم و در کلاسمون رو زدم که صدای خانوم ناهیدی، معلم ریاضی به گوشم خورد:بفرمایید.
عه پس خانوم ناهیدی اومده. در کلاس رو باز کردم و با لحن مظلومی گفتم:سلام. رفتم سرجام نشستم که خانوم ناهیدی گفت:بهتری؟
قیافه ی دخترای خوب رو گرفتم و همراه لبخند پر رنگ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم. آلا و بهار چشمکی زدن و سرشون رو باز برگردوندن سمت خانوم که داشت یه سری برگه از توی پوشش در می اورد. برگه هایی که دستش بود رو مرتب کرد و گفت:خب اینم از برگه های امتحانیتون؛ اسم هرکی رو صدا کردم بیاد برگشو تحویل بگیره.
خدایا خودت کمکم کن. من خیلی تمرین کردم! ایشالله نمرم خوب باشه نمره ی قبلیم جبران بشه. خدایا نوکرتم فقط نمرم خوب بشه.خانوم ناهیدی:کاشانی؟!
با ترس و اضطراب از روی نیمکتم بلند شدم و با قدم های خیلی کوتاهی رفتم سمت میزش که با انگشتش نمرمو نشون داد که ناخودگاه جیغ کشیدم. خانوم ناهیدی با لبخند بهم نگاه کرد:ببین چه پیشرفت خوبی داشتی! بالاترین نمره ی کلاس هم گرفتی.
با خوشحالی فراوون دوییدم سمت نیمکتم و برگم رو گذاشتم روی میز.ضحا سرش رو کرد تو برگم:چند شدی؟
با ذوق جوابشو دادم:بیست! بالا ترین نمره ی کلاس.
ضحا بغلم کرد و گفت:دیدی آخر سر بعد از اون همه حرص و گریه یه نمره ی خوب و تپل گیرت اومد؟!
از بغلش اومد بیرون و خیره به برگم موندم و به واکنش مامان فکر کردم.
با خوشحالی میرم خونه که بوی غذا به دماغم می خوره ی مستقیم منو تا آشپز خونه میرسونه که مامان میگه:سلامت کو پس؟
میرم بغلش و میکنم می بوسمش که طبق معمول میپرسه :چی شده کبکت خروس میخونه؟!
برگه رو از توی کیفم در میارم و نشونش میدم:کبکم خروس نمیخونه خروسم بندری میزنه.
مامان با خنده برگمو میبنه و با مهربونی میگه:آفرین دخترم.
با صدای ناراحت ضحا از رویا درومدم که میگفت:ای وای.
با نگرانی خیز برداشتم طرفش:چند شدی؟!
برگشو با ناراحتی انداخت روی میز:هیجده و نود و پنج صدم.
فاطمه از ردیف کناری گفت:خوش به حالت ضحا! من نمرم خیلی پایین شده.
 
تایپ رمان

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_27
ضحا:ایشالله امتحانات بعد.
برگشتم سمت ضحا:از چی ناراحتی ضحا؟ فازت چیه؟ نوزده گرفتی نازت چیه؟
ضحا با ناراحتی به کف زمین خیره شد که گفتم:ایشالله امتحانای بعدی! بعدشم این امتحان خیلی سخت بود.
یکی از بچه های کلاس پرسید:ببخشید خانوم بالاترین نمره برای کیه؟
خانوم ناهیدی:کاشانی.
دختره با تعجب بهم خیره شد و بعد نگاهشو با نفرت ازم گرفت. تو فازت چیه؟ تو نازت چیه؟حسود پلاستیکی! اون از ضحای دیوونه که بخاطر نمره ی هیجده آبغوره گرفته اینم از توعه حسود! البته
شاید چون من نمره های قشنگم تو رده ی هیجده و هفده بوده برام چیز عادی ای هستش. خانوم ناهیدی:خیلی خب یه دفتر باز کنید جلوتون هر سوالی رو که اشکال داشتید بنویسید الان حلشون میکنیم.
ضحا دفترشو با حرص روی میز کوبید.
**********
خانوم ناهیدی: خیلی خب پس یادتون باشه شما تا یه ماه دیگه که امتحان بگیرم همیار معلمید، تکالیف بچه ها رو چک میکنین به سوال های بچه ها هم پاسخ میدین. بعضی وقتا هم برگه های تکالیف و کوییز ها رو میگیرن صحیح می کنین که نمره ی مثبت داره.
منو آلا سری به نشونه ی مثبت تکون دادیم و رفتیم سمت میزامون که آلا گفت:دیگه چیکار کینم؟ ماشالله وظیفه ی خودشم اندا خت گردن ما فقط نگفت جای من درس بدین.
سرم رو به طرفین تکون دادم و روی نیمکت خودم نشستم که زنگ خورد. خانوم ناهیدی:خسته نباشید بچه ها.
خوراکیمو از توی کیفم برداشتم و اومدم از جام بلند شم که خانوم همتی گفت:بچه ها این زنگ تک زنگه. زنگ تفریح نداریم منتظر بمونید تا کلاس بعدی شروع بشه.
مشمبارو با حرص کوبیدم رو میز و نشستم :اه!
ضحا چپ چپ بهمون نگاه کرد:خدا لعنتتون کنه زنگ قبلی اینقدر حرف زدین تموم شد این زنگم که تک زنگه.
من:ببخشیدا! زنگ قبلی عمه ی نشسته ی من بود داشت برنامه ی مهاجرت به آنتالیا همراه حامد و محسن و امیرو می کشید!؟
آلا از خنده ریسه رفت که گفتم:منم زنگ قبلی چیزی نخوردم ولی موقع صبحانه تا جایی که ظرفیت داشتم مامانم چپوند تو دهنم.ولی در کل هرچی شد تقصیر بهار بود.
بهار با تعجب خیلی زیادی گفت:وا!! به من چه؟شما که دیدید من دارم میخورم شما هم تغذیتونو میخوردین.
خانوم گودرزی در کلاس رو زد و گفت:شما الان چه کلاسی دارین؟
ضحا از این سر کلاس داد زد:علوم با خانوم حیدری.
خانوم گودرزی:صبر کنید خانوم حیدری رفته اداره الان میاد.
خانوم گودرزی از کلاس رفت بیرون که برگشتم سمت ضحا و بهار و آلا و گفتم:راستی بچه ها!
همه با کنجکاوی برگشتن طرفم که گفتم:قضیه ی دختر خانوم گودرزی می دونستید؟
آلا با تعجب سرش رو به طرفین به معنی نه تکون داد که گفتم:خانوم گودرزی یه دختر داشته.
ضحا:نه بابا.
من:چرا موقعی که پایین داشتم آب جوش نبات میخوردم گفتش که خیلی شبیه دخترشم. بعدش پرسیدم دخترتون؟ که گفتش یه دختر داشته که وقتی همسن ما بوده مرده.
بهار:آخی! چرا؟
من:انگار تو راه برگشت از مدرسشون تصادف کرده مرده.
ضحا نوچی کرد و گفت:ای بابا.
من:فکر کنم بخاطر همونه که اینقدر بد اخلاقه.
آلا:چه ربطی داره؟
بهار:خب همین که مارو میبینه یاد دخترش میوفته دیگه.
آلا :آهان!ولی خب همه میگن بخاطر فوت شوهرش سکته میکنه اینجوری میشه.
 
تایپ رمان

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_28
من:نه بابا ربطی نداره ؛ بعد پایین انقدر با من مهربون برخورد کرد انگار واقعا دخترش بودم.
با صدای بلند بسته شدن در کلاس حواس هر چهار نفرمون به سمت خانوم حیدری رفت. خانوم حیدری کیفشو رو روی میز گذااشت و با نفس نفس گفت:ببخشید بچه ها مشکلی
پیش اومده بود دیر رسیدم.
**********
ماژیکش روی تخته کوبوند و گفت:دخترا تکالیفو با دقت یاد داشت کنید که چیزی جا نیوفته چون دفعه ی بعدی من بخشش ندارم مشکلمون رو باید خانوم گودرزی حل کنه.
با همهمه جواب دادیم:چشم.
خانوم حیدری رفت که دفترچمو باز کردم و مشغول نوشتن تکالیف شدم. 15 سوال از صفحه ی32،31 و 33، 15 سوال از جزوه.
آلا چادرش رو از توی جامیز میزش برداشت:نفس بدو دیگه چقدر کندی.
من:باشه دیگه چقدر غر میزنی.
آلا:وقت کم میاریما تازه نمازم نخوندیم.
من:من وضو دارم تو برو بگیر بیا نماز خونه.
آلا همراه و کیف و کیسش رفت سمت در:خب زود تر بگو دیگه.
داد زدم:کیف و چادرتو کجا میبری؟
آلااز توی راهرو و بین همهمه داد زد:میزارم نماز خونه.
بهار هم پشت سر آلا راه افتاد. من:ضحا خودتم سریع بیا.
ضحا:باشه.
من:میخوای منظرت بمونم؟
ضحا:نه برو.
دفترچمو بستم و همراه جامدادیم توی کیفم گذاشتم و زیپ کیفمو بستم. کیفمو رو دوشم انداختم و از کلاس بیرون رفتم. پله ها رو دونه دونه پریدم تا به جلوی در نماز خونه رسیدم. کفش هامو در آورم و توی بالا ترین طبقه ی جا کفشی گذاشتم و رفتم توی نماز خونه. وسایالمو به سنگ مرمر دیوار تکیه دادم و یه چادر نماز به همراه یک مهر از توی کمد برداشتم و رو به قبله ایستادم.
**********
بهار از لای در نماز خونه داد زد:نفس بدو دیگه... حاال واسه من نماز جعفر طیار میخونه. من دیر تر از تو اومدم زود تر از تو تموم کردم.
کیفم رو روی شونم انداختم و گفتم:بهار یه دیقه وای میسی یا اون کار هم ازت برنمیاد؟
با ناراحتی نگاهشو ازم گرفت که و ساکمو برداشتم و به سمت در نماز خونه راه افتادم و کفشامو پوشیدم. آلا و ضحا هم کفش هاشونو پوشیدن که همگی رفتیم طبقه ی دوم و پیچیدیم توی اتاق پرورشی. خانوم باقری عینک عجق وجقشو جابه جا کرد و گفت:همه آمده ان؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادیم که از پشت میزش بلند شد:عسل کجاست پس؟
بهار:داره میاد.
خانوم باقری:نفس فقط یادتون نره بعد ازینکه صحنه رو مرتب کردین لباساتو بپوش موقعی هم که اولیا اومدن روی سکو باییست تا بهتون بگم کی برنامه رو شروع کنید.ضحا جان مواظب دوربیناتون باشید. تو عکس میگیری یا عسل؟
ضحا:من.
خانوم باقری:پس تو هم پایه ی دوربینت رو باز کن چون رفت و آمد زیاد میشه ممکنه بشکنه. برای عسل هم یه قسمتی رو اون وسط درست کنید که دوربین رو اونجا بذاره حواستون باشه اون دوربینه نشکنه چون برای مدرسه ی خودمون نیست.
ضحا سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد که خانوم باقری رو به من و آلا گفت:شما ها هم سریع لباساتونو عوض کنید پرده ی پشت سر هم درست کنید.
من:چشم.
 
تایپ رمان

سما سرآمد

کاربر عادی
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
54
پسندها
116
دست‌آوردها
33
سن
12
محل سکونت
تهران_شهرری
سکه
349
#پارت_29
عسل با نفس نفس اومد تو اتاق و کیفشو گذاشت روی میز:ببخشید دیر شد.
خانوم باقری در کمد رو باز کرد و دوربینو سمت عسل گرفت:بیا عسل جان فقط حواست باشه.
وای چند بار یه حرفو تکرار میکنن آخه؟ عسل دوربین رو گرفت و داخل کیفش گذاشت که خانوم باقری گفت:برید توی روابط عمومی منتظر خانوم کاظمی باشید که الان میاد فقط تکرار نکنم دوباره مراقب دوربینا باشید چون دوربینی که دست ضحاعه برای خودشونه دوربین دست عسل هم برای مدرسه ی ما نیست بعدا چیزی بشه مدیونشون باشیم.
سری تکون دادیم و از اتاق رفتی م بیرون و به سمت حیاط حرکت کردیم که با لحن مزخرفی ادای خانوم باقری رو در آوردم: دوربیانا نشکنه.دوربینا فلان نشه. دوربینا درد نشه.
با صدای اصلیم صحبت کردم: دوربینا هیچشون نشد ما فقط املت شدیم از دست توعه چندش.
آلا با خنده آرنجشو توی پهلوم کوبوند و گفت:تو آرامش خودت رو حفظ کن خواهرم.
از پشت پامو تو زانوی بهار کوبوندم و گفتم:تو هم حجابت روعایت کن خواهرم اون بی صاحاب رو بکش جلو اینجا مدرسست نه فشن شوعه فشن تی وی.
بهار چپ چپ نگاهم کرد و یه کوچولو مقنعشو کشید جلو و گفت:نفس تو هم یه روزی به راه راست هدایت میشی میفهمی چقدر حس بدیه وقتی امر و نَهیِت کنن.
آلا:شما رعایت کن نه امر میشی نه نهی.
من:البته مرد که تو مدرسه نداریم راحت باش.
بهار:ببین چقدر تیز و بزی! راه درست رو پیدا کردی!
آلا:عه نفس! تو هم رفتی تو تیم این؟
من:خب وقتی تو مدرسه مرد نیست!
آلا: آدم باشید دیگه! قانون قانونه.
بهار:بابا قانون مدار!
آلا:با تو بودما! انسان باش حیوان!
بهار مکث کرد و با خنده گفت: سعی میکنم ولی قول نمیدم.
پوزخندی زدم که در روابط عمومی رو باز کردم و داخل روابط عمومی شدم و وسایالمو روی صندلی گذاشتم و که بقیه ی بچه ها هم اومدن توی روابط عمومی. نشتم روی صندلی که خانوم محسنی با یه لیوان چای اومد و پشت میزش نشست:سلام بچه ها.
همگی جواب دادیم:سلام.
گوشیشو چک کرد و گفت:چه خبرا؟
من:سلامتی.
ضحا:خداروشکر.
با تعجب نگاهش کردم که ضحا از جواب خودش خندش گرفت و گفت:من چرا جواب دادم؟
خانوم محسنی خندید و یه قلوپ از چاییش خورد. در روابط عمومی زده شد که خانوم کاظمی اومد تو روابط عمومی:سلام.
همگی جوابش رو دادیم=سلام.
خانوم کاظمی بیا مهربونی گفت:همه آماده این؟
-بله.
خانوم کاظمی:خیلی خب پس بیاید سوار شید.
نفر به نفر بلند شدیم و از روابط عمومی رفتیم بیرون. در روابط عمومی رو بستم:خداحافظ خانوم محسنی.
خانوم محسنی:خداحافظ.
رفتم سمت ماشیم که دیدم همه فشرده با وسایل نشستن که دیگه جایی برای نشستن نبود. با تعجب گفتم:من کجا بشینم.
خانم کاظمی صندوق رو باز کرد و گفت:بچه ها وسیلتونو بدین بذارم توی صندوق. دست به دست وسایلی رو سمت صندوق فرستادیم که جا باز تر شد.
عسل جلو کنار خانوم نشستنه بود و عقب هم آلا و بهار و ضحا بودن. در ماشین رو باز کردم و کنارشون نشستم. خانوم کاظمی ماشین رو روشن کرد و راه افتاد که ضبط روشن شد که خانوم کاظمی ضبط رو خاموش کرد و بهار گفت:خانوم بذارین بمونه دیگه.
خانوم کاظمی توی آینه بهش خیره شد که آلا با خنده گفت:قول میدیم بچه های خوبی باشیم.
خانوم کاظمی:الانم که من بذارم بعدا مجبور میشیم با خانوم گلستانی سرشیر شیم.
با تعجب به هم دیگه زل زدیم که خانوم کاظمی گفت:ببخشید درگیر شیم.
ناگهان بلند قهقهه زدم که بهار بشکونم گرفت که ساکت باشم ولی مگه خنده ی من تموم می شد؟ آلا یه لبخند پر رنگ زد و چینی به دماغش داد که صدای خنده ی اونم رفت هوا.
خانوم کاظمی خودش خندش گرفت:سرشیر!
 
تایپ رمان
بالا پایین