در حال تایپ رمان مغز‌های کامپیوتری | kill master کاربر انجمن رمان فور

Kill master

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
2
پسندها
7
دست‌آوردها
3
سکه
67
نام اثر
مغزهای کامپیوتری
نام پدید آورنده
kill master
ناظر
ژانر
  1. علمی_تخیلی
  2. فانتزی
این داستان درباره حمله کردن روبات ها به شهره
ربات ها شهر را محاصره کرده اند و میخواهند نسل بشریت را از روی زمین پاک کنند .
 
تایپ رمان
آخرین ویرایش:

Kill master

تازه وارد
کاربر رمان فور
سطح
0
 
ارسالات
2
پسندها
7
دست‌آوردها
3
سکه
67
#پارت1
((آخرین روز عادی))

آن روز تبدیل به بدترین روز من شد .

روزی که باعث شد شب ها کابوس و روز ها وهم ببینم !

آن روز ، روز سرنوشت سازی بود که زندگی تصمیم میگرفت که لیاقت زندگی را دارم یا نه !

میخواهم این خاطره ی تلخ را برای شما بازگویی کنم ...

صبح زود از خواب بلند شدم ، ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود . خواب دیشب را مرور کردم . خواب عجیب و ترسناکی بود ، حتی فکرش هم نمیکردم که قرار است به واقعیت تبدیل شود .

مادرم از آشپزخانه صدایم زد : (( بیدار شو دختره ی تنبل تا کی میخوای بخوابی ))

بلند داد زدم : (( اومدم مامان ))

رخت خواب را جمع کردم و لباس های مدرسه را پوشیدم سپس به سمت آشپزخانه حرکت کردم .

وقتی که به آشپزخانه رسیدم میز صبحانه که با سلیقه ی بی نضیر مادرم چیده شده چشمم را گرفت . مادرم همیشه عادت داشت در درست کردن میز سنگ تمام بگذارد . سر میز نشستم . پدرم در حال روزنامه خواندن و قهوه خوردن بود که گفت : (( سلام فضانورد آینده ، دیشب خوب خوابیدی ؟ )) پدرم به فضا علاقه ی زیادی داشت ولی به دلیل درآمد کم پدربزرگم نتوانسته بود در رشته ی علوم فضایی آموزش ببیند به همین دلیل آرزو داشت که من در ناسا به عنوان فضانورد کار کنم ، ولی من رویای این را داشتم که در کارخانه ی روبات سازیه جونیور منز کار کنم . من در جواب پدرم خندیدم و گفتم : (( شب خوبی بود با آدم فضایی ها روی ماه فوتبال بازی میکردیم ! )) و هردو خندیدیم .

صبحانه ی آن روز مربا و نان تست بود . من شروع به خوردن که کردم که مادر داخل سینی آب پرتقال آورد .

ناگهان زنگ در به صدا درآمد ، مادرم در را باز کرد و بعد از چند دقیقه به آشپزخانه بازگشت و گفت : (( دنیز دخترم زودتر صبحانت رو بخور دوستت بیرون منتظره . )) جویدنم را سریع تر کردم و صبحانه ام را تمام کردم ، کیفم را برداشتم و به سمت در حرکت کردم . ماری را دیدم که جلوی در منتظر بود . ماری دختری واقعا حواس پرت و دست و پا چلفتی بود ولی هوش بالایی داشت . مادر من و ماری از وقتی دبیرستان بودن دوستای صمیمی هستن و این روی دوستی من و ماری تاثیر زیادی داشته .

ماری جلو در منتظر بود که گفتم : (( سلام پرفسور ! )) و خندیدم .

ماری در جواب من که انگار نشنیده گرفته گفت : (( واسه امتحان امروز خوندی ؟))

من به خاطر خواب دیشب هیچ چیز راجب امتحان یادم نبود .

_ معلومه ، خانم سالی از نمرات قبلیم زیادی ناراضی بود این دفعه رو هم گند بزنم دیگه کلاس رام نمیده

_ آره از نمرات درخشان امتحان ادبیات فرانست خبر دارم

در راه مدرسه با هم صحبت کردیم وقتی رسیدیم به ورودیه مدرسه پای ماری به سنگ فرشی که از جاش کنده شده بود گیر کرد و زمین خورد ، بچه هایی رد میشدند خندیدند و من ماری را بلند کردم و سریع به داخل مدرسه حرکت کردیم .

  • امتحان ادبیات بین دو کلاس دهم همزمان در یک کلاس گرفته میشد ، موقع امتحلن خانم سالی ورقه ها را پخش کرد و من شروع کردم به نوشتن . بعد از چند دقیقه امتحان را تمام کردم و به خانم سالی دادم ، او به من گفت که در سالن منتظر بقیه ی بچه ها باشم . من تند دست بودم به همین دلیل دومین نفر بودم که امتحان را تمام کردم ولی ماری نه ، او با هوش بالایی که داشت درعوض خط بدی داشت و کند دست بود . ناگهان باز هم خواب دیشب ذهنم را منحرف کرد . این برای اولین بار بود که یک خواب انقدر ذهنم را درگیر می کرد ، ولی این خواب فرقی با خوای های دیگر داشت ، خیلی واقعی به نظر می آمد . خواب را دوباره مرور کردم ، اول من بودم و ماری که در دشتی بزرگ و سرسبز قدم میزدیم که یک لحظه زمین شکافته شد و ما در تاریکی به پایین شکاف سقوط میکردیم که به ته شکاف رسیدیم . من و ماری و چند تفر دیگه آنجا بودند که در وضعیت خوبی نبودند . ما در جنگی بزرگ افتاده بودیم ، همه جا بمب میترکید ماری هم لباس هایش گرد و خاکی شده بود و یک مسلسل به دست داشت . و من ، من هم لباس های جنگی به تن داشتم ، و یک مسلسل جنگی در دستانم داشتم ، ماری ناگهان گفت : (( فرار کنین ! فرار کنین ! اونا جامون رو ردیابی کردن . )) ولی من هر چقدر میپرسیدن چه کسانی او جوابم را نمیداد فقط دستم را گرفته بود و میدوید و از بین دود ها رد میشد . همراهان ما هم به دنبالمان میدویدند ، که من از ترس از خواب پریدم .
  • وقتی به خودم آمدم دیدم که یک پریز از جایش کنده شده واتصالی دارد . کلاس ما طبقه ی سوم ساختمان بود . من از پله ها به سمت پایین حرکت کردم ناگهان شانه ام شانه ی مردی خورد که به طبقه پایین میرفت بد*ن محکمی داشت انگار که از فلز ساخته شده باشد ، معذرت خواهی کردم و باز به راهم ادامه دادم . ناظم را به طبقه ی سوم بردم و اتصالی را به اون نشان دادم . برایم عجیب بود که آن را ندیده بودند .




 
تایپ رمان
آخرین ویرایش:
بالا پایین