کاربران گرامی انجمن مجهز به سیستم تشخیص مولتی اکانت می باشد
چنانچه مولتی اکانت دارید سریعا به خصوصی مدیریت کل مراجعه کنید اگر نه اکانت مولتی شما بن و اخطار جدی و همیشگی خواهید گرفت!
نام اثر: کراش
نام نویسنده: سارا مرتضوی
ژانر: عاشقانه
در افکار خود غوطهور بودم که در باز شد و دیدمت. چند ثانیه طول کشید، نمیدانم به چه فکر میکردی اما من عاشقت شدم.
در یک لحظه!
چند ثانیه کوتاه
دلم لک زده بود برایت، برای اینکه نگاهت کنم.
نگاهم را بدوزم به نگاه شب رنگت و تو هم از همان لبخند ها تحویلم بدهی!
از همان هایی که از همان روز اول دلم را برد!
چشم هایم را که بستم، تصویرت امد پشت پلک هایم. می ترسیدم خیال باشد و خیال هم بود... می ترسیدم که وقتی چشم هایم را باز میکنم دیگر نباشی!
اما...
زندگیست ! نه با شکستش ناامید شو و نه با پیروزیش مغرور.
زندگی بالا و پایین دارد، خوشی و ناخوشی.
زندگی است دیگر !
هیچ چیزی در آن پایدار نیست.
به قول شاملو :«کوره ها سرد شدن ،سبزه ها زرد شدن خنده ها درد شدن :)»
به هیچ چیزش دل خوش نکن.
نه ادم هایش نه لحظه های تلخ و شیرینش.
شیرینیش خاطره خوب میشود و...
هیس ،
صدای آواز خوانان طبیعت را میشنوی؟
صدای نواختن سه تارِ بادِ مهدبان را میشنوی؟
در طلب معجزه هستی؟
چه چیزی از این بالاتر ؟چه نشانه و ایاتی گویا تر از این؟
چه میخواهی؟
چه میخواهی؟
هیسسس
گوش کن با جان
نگاه کن با دل
مقدمه:
اشکهایت را مینگرم و غرق میشوم در غم هر قطرهی خونینش...
اشکهایت را مینگرم و غرق میشوم در فاصلهای که مارا دور از هم قرار داده است...
اشکهایت را مینگرم و غرق میشوم در خیال این که هر قطرهاش قرار است روی کدامین کاشی راهروی تنگ بیمارستان بچکد خواهر؟
#elim
نویسندگان: سبا، رژوان، ماهان
خلاصه
همیشه یک قانون کلی در جهان وجود داشت، با هرکنشی، واکنشی وجود داشت اما من
دربرابر کنشهای تو فقط ایستادم و نگاه کردم.
کشتی، شکاندی، نابود کردی و تو هرچه کردی
من جز نگاه کردن کار دیگری نکردم
یا جرئتی نبود و یا دلی راضی نبود.
هرچه که بود من فقط تماشاگر ژانر جنایی...
به نام خدا.
مقدمه:
آدم برفی
عجب دنیاییست..
دنیای سفیدی که فراریست از گرمای محبت..
فراریست از روشنایی زندگی..
هفت آسمان گرمای آغو*ش را برایش فراهم کردند، اما او باز هم در سرمای خودش میسوزد؛ از دگر روز خود خبر دارد اما همش دنبال جمع آذوقه ی سرمای تنش و بی تفاوت بودن نسبت به خورشید زندگیش هست...
دنیا و آدمهایش، آسمان با همه ستارههایش، ریشه و ثمرههایش و حتی زندگی و مرگ را جایی به امانت گذاشتهام؛ شاید حوالی چشمانت و یا گوشه و کنار لبهایت... .
زندگی میگذرد چه ما باشیم چه نباشیم.
درست در لحظهی رفتنمان ناممان هم از کتاب زندگی و زندگان پاک میشود.
به خاک سپرده میشویم و سرمای خاک منجمد میکند تمام خاطرات بودمان را.
دیگر کسی به یاد نمیاورد که زمانی پابهپای یهکایک آنها قدم میزدیم. به یاد نمیاورند و نمیشنوند صدای قهقه خندهها و...
تگ:
بینظیر
مقدمه: از بهر این داهلان یخی اشمئزاز در بطن وجودم رسوب زده است!
داهلانی که قرحه و ریم بسیاری در دلهای آدمیان گذاشتهاند،
آن هم ناسورانی که تسکینش هم بسی زجرآور است... .
نکته: داهلان یخی به معنای مترسکهای سرد و بیروح میباشد.
سطح: برگزیده
مقدمه
نمیدانم از کجا آغاز کنم...
هرماجرا
هرنگاهی که میانداختی
هر لبخندت به خودی خود یک آغاز بود.
من با کدام یک آغاز کنم؟
دست کردم در صندوقچه احساس، لابهلای، عشق به دنبال آغازی نوع از جنس لطافت یک ابریشم
گشتم. تمام صفحات را به یک باره در آسمان رها کردم که
همچو پروانه به دور شمع...
شانزدهم خرداد ماه سال ۱۴۰۰
ساعت 18:29
دنیا!
کلمه خنده داری با درد های پشت خنده .
شاید همه ی دنیا برایم هیچ انگیزه و دل خوشی نداره .
سرنوشت!
بد جور باهام بازی میکنه بعضی وقتا بدجور از پا درم میاره شاید یه روزی دیگه باهاش نجنگم..
مثل بقیه آدم های که سرنوشت باختند.
ولی دختری هستم که هیچ انگیزه و...
و تو جان منی، در تنی دیگر.
چون باران غوطهور در آسمان، تا به دریا نرسم آرام نمیگیرم یک دم.
کاش میشد یک لحظه نیز مرا رها نکنی، حیف که با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود.
دلتنگی اگر پدر و مادر داشت باز هم یتیم بود.
اگر همچون نوزادی به دنیا میآمد، چون جوان ناکام از دنیا رخت میبست.
اگر شب میبود، آسمانش شاید ماه داشت اما قطعا ستارههایش را کسی برچیده بود.