کاربران گرامی انجمن مجهز به سیستم تشخیص مولتی اکانت می باشد
چنانچه مولتی اکانت دارید سریعا به خصوصی مدیریت کل مراجعه کنید اگر نه اکانت مولتی شما بن و اخطار جدی و همیشگی خواهید گرفت!
باران میبارید و ساعت از دوازده شب گذشته بود. روباه در لانهاش به یارش میاندیشید.
«چه تراژدی زیبایی...»
با خودش فکر کرد: «چرا تنها هستم؟» اما هرچه اندیشید، پاسخی پیدا نکرد. کمکم سپیده از راه رسید و روباه در خوابی رؤیایی فرو رفت.
شب بعد، باران دوباره جنگل را در آغوش گرفته بود.
روباه هر شب...
باران از صبح بیوقفه میبارید. خیابانهای شهر زیر نور چراغها برق میزدند و آدمها، بیآنکه به هم نگاه کنند، از کنار هم میگذشتند.
در انتهای یکی از کوچههای قدیمی، کافهی کوچکی بود که روی تابلوی چوبیاش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«دیروز»
عجیبتر از اسم کافه، صاحبش بود. پیرمردی که هر روز،...
بر سر من افتاد عشقی ممنوع
آنچنان که بود عشق فرهاد به مجنون
مجنون که میگویم مجنون لیلی نه
شیرینی که مجنون شیدایی خسرو بود
این میان فرهاد کوهکن جان از کف داد
اخر قصهی هر یک به گونهای خوش شد
جز انکه در اتش عشق سوخت
دم نزد و خاکستر شد در هوای عشقشنامیانناپدید 🖤🥲
به نام حضرت دوست
بارها شده در زندگی ما اتفاقاتی رقم بخوره و دوست داشته باشیم اون اتفاق و با کسی درمیون بگزاریم .
اما به هزار و یک دلیل نتونستیم این کار و بکنیم .
برای همین هزار و یک دلیل هر شخصی ممکنه مسیری بره که خلاء این امر رو جبران کنه .
و راه و روش من شروع کردن به نوشتن نا گفته های زندگیم...
سایه ات نیز نفس داشت!
گسترده ای در این خاکستری دلخواه
گاه به تن؛ گاه نوازش روحی
اندازه ی قامت سایه ات هر روز و شب قد کشیده ام!
تمامی دنیایم آن آخرین یادگار بود
همان خط آخری که بیاد سایه ات کشیدم
پنجره هر صبح دعوتم می کند تو را بنگرم
پلکهای خواب آلودم قبل نور سایه ات را می طلبد!
تو...
کالسکهی جادویی
در روزی آفتابی، دختری کوچک به نام آوا، کالسکهی قدیمی مادربزرگش را در انباری پیدا کرد. کالسکه با پارچههای گلدار و چرخهای براق، همچون یک گنجینه درخشید. آوا با شوق به سمت کالسکه رفت و روی صندلی مخملین آن نشست. در همان لحظه، کالسکه شروع به تاب خوردن کرد و آوا را به دنیایی جادویی...
بهنام خالق انسان
خلاصه و مقدمه: دوری واژهی غریبی بود که خود را به جبر زمانه به آن میفریفتم؛ اما چگونه خود را فریب دهم که این طلاق جسمها، جان از تنم نزداید؟
نه؛ شاید اگر جان بدهم بتوانم مجدد آغوش پر مهر تورا چنان تکریم و تقدیس بدارم تا دل بسوزاند از چرخ فلک و روح از کالبدم سوا ندارد...
مقدمه:
تضاد من و در وهم من پرسهزنان است، بیگانهای آشنا که در مرداب افکارم دستانش را به سمت من میگیرد و تقلای نجات یافتن میکند. او، بخشی از من و من تمام او هستم که برای خود گمشده و کالبدی تهی و عاجز باقیماندهام؛ در خلاء و دور از من واقعی و حقیقتِ هرآنچه که هستم و خواهم بود و این، آخرین...
نام دلنوشته: ناآشنا
نویسنده: ملورین
ژانر: تراژدی، اجتماعی
مقدمه:
تضاد من و در وهم من پرسهزنان است، بیگانهای آشنا که در مرداب افکارم دستانش را به سمت من میگیرد و تقلای نجات یافتن میکند. او، بخشی از من و من تمام او هستم که برای خود گمشده و کالبدی تهی و عاجز باقیماندهام؛ در خلاء و دور از...
زندگی همچون ابی روان است
لحظه هایش میگزرد لحظه های تکرار نشدنی
به پایان میرسد ان شمعی که برای روزگار می سوخت
انچه تقدیر تو بود همان میگزرد
داستانی است اغاز نشدنی