-
- ارسالات
- 3
-
- پسندها
- 0
-
- دستآوردها
- 1
- نام اثر
- روباه و ماه
- نام پدید آورنده
- Ommolbanin
- ژانر
-
- فانتزی
باران میبارید و ساعت از دوازده شب گذشته بود. روباه در لانهاش به یارش میاندیشید.
«چه تراژدی زیبایی...»
با خودش فکر کرد: «چرا تنها هستم؟» اما هرچه اندیشید، پاسخی پیدا نکرد. کمکم سپیده از راه رسید و روباه در خوابی رؤیایی فرو رفت.
شب بعد، باران دوباره جنگل را در آغوش گرفته بود.
روباه هر شب برای ماه نامه مینوشت، اما ماه هیچگاه پاسخی نمیداد. تا اینکه شبی، نامهای خیس از باران جلوی لانهاش پیدا کرد.
با کنجکاوی به سمت نامه رفت، آن را برداشت و مدتی به کاغذ خیره ماند. با خود گفت:
«شاید این نامه از طرف ماه باشد؟»
آرام نامه را باز کرد. تنها یک شعر کوتاه در آن نوشته شده بود:
«ای آنکه دوستت دارم، اما ندارمت؛
هر جا که هستی، خوش باش.»
همین چند واژه کافی بود تا روباه باور کند نامه از طرف ماه است.
آن شب خوابش نبرد. هر از گاهی از لانه بیرون میآمد و به ماه نگاه میکرد. ماه اما مثل همیشه خاموش بود.
شب بعد، پشت همان نامه نوشت:
«اگر واقعاً تو این نامه را فرستادهای، از من چه میخواهی؟»
نامه را روی بلندترین صخرهی جنگل گذاشت و بازگشت.
صبح که دوباره به آنجا رفت، نامه هنوز همانجا بود، اما این بار یک پرِ سفید کنار آن افتاده بود؛ پری که به هیچ پرندهای در آن جنگل شباهت نداشت.
از آن شب، هر بار که به صخره میرفت، پرِ سفید دیگری پیدا میکرد.
وقتی تعداد پرها به هفت رسید، پیرترین جغد جنگل گفت:
«ماه هیچوقت جواب کسی را با کلمه نمیدهد؛ جوابش را باید در راهی پیدا کنی که نشانت میدهد.»
روباه پرها را یکییکی دنبال کرد.
هرچه رفت، به مقصد نرسید.
ساعتها گذشت تا به آخرین پر رسید. وقتی سرش را بالا آورد، خود را بر فراز بزرگترین صخرهی جنگل دید.
با خودش گفت:
«شاید اگر اینجا بمانم، ماه بیاید...»
آنجا نشست.
خورشید آرامآرام غروب کرد و ماه از پشت کوه سر برآورد؛ زیباتر از همیشه، روشنتر از همیشه.
روباه به ماه نگاه کرد و لبخند زد.
گفت:
«میدانستم بالاخره جوابم میدهی... من منتظرت بودم.»
اما ماه چیزی نگفت.
روباه قدمی جلوتر رفت و دستش را به سوی ماه دراز کرد.
دوباره گفت:
«من هنوز منتظرم...»
باز هم ماه سکوت کرد.
روباه ناامید نشد.
یک قدم دیگر برداشت.
اما صخره دیگر ادامه نداشت...
در دل تاریکی ناپدید شد.
از آن شب، هر بار که ماه کامل میشود، بعضی از حیوانات جنگل میگویند نوری شبیه لبخند بر چهرهی ماه میبینند.
و بعضی دیگر، هنوز باور دارند...
شاید روباه پیشِ ماه رفت.
«چه تراژدی زیبایی...»
با خودش فکر کرد: «چرا تنها هستم؟» اما هرچه اندیشید، پاسخی پیدا نکرد. کمکم سپیده از راه رسید و روباه در خوابی رؤیایی فرو رفت.
شب بعد، باران دوباره جنگل را در آغوش گرفته بود.
روباه هر شب برای ماه نامه مینوشت، اما ماه هیچگاه پاسخی نمیداد. تا اینکه شبی، نامهای خیس از باران جلوی لانهاش پیدا کرد.
با کنجکاوی به سمت نامه رفت، آن را برداشت و مدتی به کاغذ خیره ماند. با خود گفت:
«شاید این نامه از طرف ماه باشد؟»
آرام نامه را باز کرد. تنها یک شعر کوتاه در آن نوشته شده بود:
«ای آنکه دوستت دارم، اما ندارمت؛
هر جا که هستی، خوش باش.»
همین چند واژه کافی بود تا روباه باور کند نامه از طرف ماه است.
آن شب خوابش نبرد. هر از گاهی از لانه بیرون میآمد و به ماه نگاه میکرد. ماه اما مثل همیشه خاموش بود.
شب بعد، پشت همان نامه نوشت:
«اگر واقعاً تو این نامه را فرستادهای، از من چه میخواهی؟»
نامه را روی بلندترین صخرهی جنگل گذاشت و بازگشت.
صبح که دوباره به آنجا رفت، نامه هنوز همانجا بود، اما این بار یک پرِ سفید کنار آن افتاده بود؛ پری که به هیچ پرندهای در آن جنگل شباهت نداشت.
از آن شب، هر بار که به صخره میرفت، پرِ سفید دیگری پیدا میکرد.
وقتی تعداد پرها به هفت رسید، پیرترین جغد جنگل گفت:
«ماه هیچوقت جواب کسی را با کلمه نمیدهد؛ جوابش را باید در راهی پیدا کنی که نشانت میدهد.»
روباه پرها را یکییکی دنبال کرد.
هرچه رفت، به مقصد نرسید.
ساعتها گذشت تا به آخرین پر رسید. وقتی سرش را بالا آورد، خود را بر فراز بزرگترین صخرهی جنگل دید.
با خودش گفت:
«شاید اگر اینجا بمانم، ماه بیاید...»
آنجا نشست.
خورشید آرامآرام غروب کرد و ماه از پشت کوه سر برآورد؛ زیباتر از همیشه، روشنتر از همیشه.
روباه به ماه نگاه کرد و لبخند زد.
گفت:
«میدانستم بالاخره جوابم میدهی... من منتظرت بودم.»
اما ماه چیزی نگفت.
روباه قدمی جلوتر رفت و دستش را به سوی ماه دراز کرد.
دوباره گفت:
«من هنوز منتظرم...»
باز هم ماه سکوت کرد.
روباه ناامید نشد.
یک قدم دیگر برداشت.
اما صخره دیگر ادامه نداشت...
در دل تاریکی ناپدید شد.
از آن شب، هر بار که ماه کامل میشود، بعضی از حیوانات جنگل میگویند نوری شبیه لبخند بر چهرهی ماه میبینند.
و بعضی دیگر، هنوز باور دارند...
شاید روباه پیشِ ماه رفت.
