-
- ارسالات
- 3
-
- پسندها
- 0
-
- دستآوردها
- 1
- نام اثر
- کافه دیروز
- نام پدید آورنده
- Ommolbanin
- ژانر
-
- درام
باران از صبح بیوقفه میبارید. خیابانهای شهر زیر نور چراغها برق میزدند و آدمها، بیآنکه به هم نگاه کنند، از کنار هم میگذشتند.
در انتهای یکی از کوچههای قدیمی، کافهی کوچکی بود که روی تابلوی چوبیاش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«دیروز»
عجیبتر از اسم کافه، صاحبش بود. پیرمردی که هر روز، رأس ساعت هشت شب، یک فنجان قهوه روی میزی کنار پنجره میگذاشت؛ انگار منتظر آمدن کسی باشد که سالهاست نیامده است.
هیچکس جرئت نمیکرد دلیل این کار را از او بپرسد.
تا اینکه یک شب، دختری خیس از باران درِ کافه را باز کرد و مستقیم روی همان صندلی نشست.
پیرمرد با چهرهای درهم به سمت او رفت و گفت:
«این صندلی مال کسی است.»
دختر با تعجب نگاهی به او انداخت و پاسخ داد:
«تا وقتی بیاید، من اینجا مینشینم. زود میروم.»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد و بعد، بیآنکه چیزی بگوید، برگشت.
زمان گذشت.
ساعت هشت شد.
پیرمرد، مثل هر شب، یک فنجان قهوهی تلخ روی همان میز گذاشت.
دختر گفت:
«من قهوه نمیخواهم.»
پیرمرد لبخند محوی زد.
«برای تو نیست... برای صاحب این صندلی است.»
دختر به اطراف نگاه کرد.
کافه خلوت بود.
«اینجا که کسی نیست.»
پیرمرد صندلی روبهروی او را کشید و نشست.
آرام گفت:
«یک زمانی کسی صاحب این صندلی بود. هر شب، دقیقاً ساعت هشت، میآمد و یک قهوهی تلخ سفارش میداد.»
دختر با کنجکاوی به او خیره شد.
پیرمرد ادامه داد:
«بیست سال پیش، دختری هر شب روی همین صندلی مینشست. همیشه نصف قهوهاش را مینوشید و منتظر میماند.»
دختر پرسید:
«منتظر چه کسی؟»
پیرمرد آهی کشید.
«نه... کسی منتظر او بود.»
«پس چرا هیچوقت نیامد؟»
پیرمرد نگاهش را به باران دوخت.
«آمد... اما چند دقیقه دیر رسید.»
دختر سکوت کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«آن شب، پسر جوانی تصمیم گرفته بود عشقش را به او بگوید. اما در راه، تصادف کرد. وقتی خودش را به کافه رساند، ساعت از هشت گذشته بود.»
«و دختر؟»
«برای اولین بار، ساعت هشت و پنج دقیقه رفت. گفته بود اگر تا آن موقع نیاید، دیگر نمیآید.»
باران شدت گرفت.
دختر به فنجان قهوه نگاه کرد.
«پس این قهوه را برای یاد او میآورید؟»
پیرمرد آرام گفت:
«نه... برای امید.»
در همان لحظه، زنگ کوچک بالای در به صدا درآمد.
پیرزنی با چتری خیس وارد کافه شد.
نگاهی به اطراف انداخت و بیهیچ تردیدی، روی همان صندلی کنار پنجره نشست.
پیرمرد بیآنکه چیزی بپرسد، یک قهوهی تلخ برایش آورد.
زن، فنجان را میان دستانش گرفت و آرام گفت:
«هنوز هم تلخش میکنی...»
پیرمرد خشکش زد.
این صدا را خوب میشناخت.
با تردید جلو رفت.
«شما... قبلاً اینجا آمده بودید؟»
زن لبخند تلخی زد.
«هر شب.»
سکوتی سنگین میان آن دو نشست.
دختر جوان، بیاختیار، نفسش را در سینه حبس کرده بود.
پیرزن گفت:
«آن شب، ساعت هشت و پنج دقیقه رفتم. فکر کردم دیگر دوستم ندارد.»
پیرمرد آرام پاسخ داد:
«او آمد... اما وقتی رسید، تو رفته بودی.»
پیرزن با ناباوری پرسید:
«تو او را میشناختی؟»
پیرمرد به قاب عکسی پشت پیشخوان اشاره کرد.
در عکس، سه جوان دیده میشدند؛ دختر، پسری جوان و مردی که پشت دستگاه قهوه ایستاده بود.
پیرمرد گفت:
«من صاحب کافه نبودم... فقط شاگردش بودم. هر شب، عشق شما را از پشت همین پیشخوان تماشا میکردم.»
پیرزن از جا برخاست.
به سمت عکس رفت و قاب را با دستان لرزانش لمس کرد.
آرام پرسید:
«هنوز هم به این کافه میآید؟»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد.
بعد، سکوت را شکست.
«نه... دیگر نمیآید. آن شب، دیگر هیچوقت تکرار نشد.»
پیرزن نگاهی به دختر جوان انداخت.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
«تو هم منتظر کسی هستی؟»
دختر جا خورد، اما زود خودش را جمع کرد.
«نه... فقط از دست باران به اینجا پناه آوردم.»
پیرزن لبخند زد.
«هیچ... فقط زود تصمیم نگیر.»
نگاهش را به پیرمرد دوخت.
انگار پیرمرد حرف ناگفتهی او را از چشمانش خوانده باشد.
آرام گفت:
«از احوالش خبر ندارم... اما میگویند سالهای آخر عمرش را در تنهایی گذراند.»
چشمان پیرزن پر از اشک شد.
پیرمرد ادامه داد:
«در آخرین روزهای زندگیاش، فقط یک آرزو داشت؛ اینکه یک بار دیگر تو را ببیند... اما نشد.»
سکوت.
باران.
بخار قهوه.
و بعد، تنها یک جمله...
«این بار، تو دیر کردی...
و دیگر راهی برای برگشت نبود.»
پیرزن چیزی نگفت.
فقط کیف چرمی قدیمیاش را باز کرد و پاکتی زردرنگ روی میز گذاشت.
«این نامه را بیست سال با خودم حمل کردم.»
پیرمرد به پاکت نگاه کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر روزی دیر نرسیدم، بخوان.»
پیرزن با لبخندی تلخ گفت:
«هر بار خواستم بازش کنم، با خودم گفتم شاید فردا او را ببینم... اما فرداها آنقدر گذشتند که موهایم سفید شد.»
پیرمرد گفت:
«بعضی نامهها اگر خوانده شوند، فقط دردشان بیشتر میشود.»
دختر جوان، که تمام این مدت ساکت بود، آرام گفت:
«نه... بعضی نامهها را باید خواند؛ حتی اگر برای سالها دیر شده باشد. حقیقت، هرچقدر هم تلخ باشد، از حسرت سبکتر است.»
پیرزن مهر پاکت را شکست.
اشکش روی کاغذ چکید و جوهر بعضی از واژهها را با خود برد.
تنها جملهای که هنوز خوانا مانده بود، این بود:
«اگر عشق، فقط به رسیدن بود، انتظار اینهمه زیبا نمیشد...»
باران همچنان میبارید.
سه نفر، سه نسل، در سکوت به پنجره خیره مانده بودند.
و کافهی «دیروز»، هنوز هر شب، رأس ساعت هشت، یک فنجان قهوهی تلخ روی همان میز کنار پنجره میگذاشت؛
شاید برای کسی که دیگر هرگز نمیآمد...
یا شاید برای عشقی که هیچوقت، از آن کافه نرفت.
در انتهای یکی از کوچههای قدیمی، کافهی کوچکی بود که روی تابلوی چوبیاش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«دیروز»
عجیبتر از اسم کافه، صاحبش بود. پیرمردی که هر روز، رأس ساعت هشت شب، یک فنجان قهوه روی میزی کنار پنجره میگذاشت؛ انگار منتظر آمدن کسی باشد که سالهاست نیامده است.
هیچکس جرئت نمیکرد دلیل این کار را از او بپرسد.
تا اینکه یک شب، دختری خیس از باران درِ کافه را باز کرد و مستقیم روی همان صندلی نشست.
پیرمرد با چهرهای درهم به سمت او رفت و گفت:
«این صندلی مال کسی است.»
دختر با تعجب نگاهی به او انداخت و پاسخ داد:
«تا وقتی بیاید، من اینجا مینشینم. زود میروم.»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد و بعد، بیآنکه چیزی بگوید، برگشت.
زمان گذشت.
ساعت هشت شد.
پیرمرد، مثل هر شب، یک فنجان قهوهی تلخ روی همان میز گذاشت.
دختر گفت:
«من قهوه نمیخواهم.»
پیرمرد لبخند محوی زد.
«برای تو نیست... برای صاحب این صندلی است.»
دختر به اطراف نگاه کرد.
کافه خلوت بود.
«اینجا که کسی نیست.»
پیرمرد صندلی روبهروی او را کشید و نشست.
آرام گفت:
«یک زمانی کسی صاحب این صندلی بود. هر شب، دقیقاً ساعت هشت، میآمد و یک قهوهی تلخ سفارش میداد.»
دختر با کنجکاوی به او خیره شد.
پیرمرد ادامه داد:
«بیست سال پیش، دختری هر شب روی همین صندلی مینشست. همیشه نصف قهوهاش را مینوشید و منتظر میماند.»
دختر پرسید:
«منتظر چه کسی؟»
پیرمرد آهی کشید.
«نه... کسی منتظر او بود.»
«پس چرا هیچوقت نیامد؟»
پیرمرد نگاهش را به باران دوخت.
«آمد... اما چند دقیقه دیر رسید.»
دختر سکوت کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«آن شب، پسر جوانی تصمیم گرفته بود عشقش را به او بگوید. اما در راه، تصادف کرد. وقتی خودش را به کافه رساند، ساعت از هشت گذشته بود.»
«و دختر؟»
«برای اولین بار، ساعت هشت و پنج دقیقه رفت. گفته بود اگر تا آن موقع نیاید، دیگر نمیآید.»
باران شدت گرفت.
دختر به فنجان قهوه نگاه کرد.
«پس این قهوه را برای یاد او میآورید؟»
پیرمرد آرام گفت:
«نه... برای امید.»
در همان لحظه، زنگ کوچک بالای در به صدا درآمد.
پیرزنی با چتری خیس وارد کافه شد.
نگاهی به اطراف انداخت و بیهیچ تردیدی، روی همان صندلی کنار پنجره نشست.
پیرمرد بیآنکه چیزی بپرسد، یک قهوهی تلخ برایش آورد.
زن، فنجان را میان دستانش گرفت و آرام گفت:
«هنوز هم تلخش میکنی...»
پیرمرد خشکش زد.
این صدا را خوب میشناخت.
با تردید جلو رفت.
«شما... قبلاً اینجا آمده بودید؟»
زن لبخند تلخی زد.
«هر شب.»
سکوتی سنگین میان آن دو نشست.
دختر جوان، بیاختیار، نفسش را در سینه حبس کرده بود.
پیرزن گفت:
«آن شب، ساعت هشت و پنج دقیقه رفتم. فکر کردم دیگر دوستم ندارد.»
پیرمرد آرام پاسخ داد:
«او آمد... اما وقتی رسید، تو رفته بودی.»
پیرزن با ناباوری پرسید:
«تو او را میشناختی؟»
پیرمرد به قاب عکسی پشت پیشخوان اشاره کرد.
در عکس، سه جوان دیده میشدند؛ دختر، پسری جوان و مردی که پشت دستگاه قهوه ایستاده بود.
پیرمرد گفت:
«من صاحب کافه نبودم... فقط شاگردش بودم. هر شب، عشق شما را از پشت همین پیشخوان تماشا میکردم.»
پیرزن از جا برخاست.
به سمت عکس رفت و قاب را با دستان لرزانش لمس کرد.
آرام پرسید:
«هنوز هم به این کافه میآید؟»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد.
بعد، سکوت را شکست.
«نه... دیگر نمیآید. آن شب، دیگر هیچوقت تکرار نشد.»
پیرزن نگاهی به دختر جوان انداخت.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
«تو هم منتظر کسی هستی؟»
دختر جا خورد، اما زود خودش را جمع کرد.
«نه... فقط از دست باران به اینجا پناه آوردم.»
پیرزن لبخند زد.
«هیچ... فقط زود تصمیم نگیر.»
نگاهش را به پیرمرد دوخت.
انگار پیرمرد حرف ناگفتهی او را از چشمانش خوانده باشد.
آرام گفت:
«از احوالش خبر ندارم... اما میگویند سالهای آخر عمرش را در تنهایی گذراند.»
چشمان پیرزن پر از اشک شد.
پیرمرد ادامه داد:
«در آخرین روزهای زندگیاش، فقط یک آرزو داشت؛ اینکه یک بار دیگر تو را ببیند... اما نشد.»
سکوت.
باران.
بخار قهوه.
و بعد، تنها یک جمله...
«این بار، تو دیر کردی...
و دیگر راهی برای برگشت نبود.»
پیرزن چیزی نگفت.
فقط کیف چرمی قدیمیاش را باز کرد و پاکتی زردرنگ روی میز گذاشت.
«این نامه را بیست سال با خودم حمل کردم.»
پیرمرد به پاکت نگاه کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر روزی دیر نرسیدم، بخوان.»
پیرزن با لبخندی تلخ گفت:
«هر بار خواستم بازش کنم، با خودم گفتم شاید فردا او را ببینم... اما فرداها آنقدر گذشتند که موهایم سفید شد.»
پیرمرد گفت:
«بعضی نامهها اگر خوانده شوند، فقط دردشان بیشتر میشود.»
دختر جوان، که تمام این مدت ساکت بود، آرام گفت:
«نه... بعضی نامهها را باید خواند؛ حتی اگر برای سالها دیر شده باشد. حقیقت، هرچقدر هم تلخ باشد، از حسرت سبکتر است.»
پیرزن مهر پاکت را شکست.
اشکش روی کاغذ چکید و جوهر بعضی از واژهها را با خود برد.
تنها جملهای که هنوز خوانا مانده بود، این بود:
«اگر عشق، فقط به رسیدن بود، انتظار اینهمه زیبا نمیشد...»
باران همچنان میبارید.
سه نفر، سه نسل، در سکوت به پنجره خیره مانده بودند.
و کافهی «دیروز»، هنوز هر شب، رأس ساعت هشت، یک فنجان قهوهی تلخ روی همان میز کنار پنجره میگذاشت؛
شاید برای کسی که دیگر هرگز نمیآمد...
یا شاید برای عشقی که هیچوقت، از آن کافه نرفت.
