کاربران گرامی انجمن مجهز به سیستم تشخیص مولتی اکانت می باشد
چنانچه مولتی اکانت دارید سریعا به خصوصی مدیریت کل مراجعه کنید اگر نه اکانت مولتی شما بن و اخطار جدی و همیشگی خواهید گرفت!
لگدهای یاشار به در میخورد و ناسزاهای رکیک میداد!
سمت تلفن که روی میز بود رفتم و به نگهبانی زنگ زدم اما کسی جواب نمیداد و فقط بوق ازاد میخورد.
لگدهای یاشار شدیدتر شده بود و مطمئنا در دوام زیادی نمیاورد.
لعنتیای زیر لب گفتم و دوباره زنگ زدم.
صدای یاشار بلند شد
- غنچه میای بیرون یا این در رو...
در آسانسور که باز شد با دیدن یاشار کنار در خونه هوفی کشیدم. پسرهی ناسزا معلوم نبود باز چی میخواد که این مدلی اومده سراغم.
از آسانسور بیرون اومدم که من رو دید اما از جاش تکون نخورد.
پوزخندی زد و همونجا تکیش رو به دیوار زد.
منم که کلا از این بشر متنفر بودم بهش توجهی نکردم و در خونه رو باز کردم...
خلاصه:
غنچه، یک دختر خودساخته و مستقله!
یاد گرفته تا مبارزه کنه و عقب نکشه. اما با وجود یه سیاهی بزرگ تو زندگیش افکارش بهم ریختن؛ با ورود جهان به زندگی غنچه تمام باورهای اون در محور نابودی میچرخه!
مقدمه:
بوکوفسکی میگه:
شما چهطور میتونید بگید عاشق یک نفرید؛ در صورتی که دهها هزار نفر توی...
انجمن رمان فور
انجمن رمان نویسی
انجمن ناول فور
بخش کتاب
برترین انجمن رمان نویسی
بهترین انجمن رمان نویسی
تالار رمان
داستان کوتاه
در حال تایپ
درحال تایپ
رمان نویسی
سایت رمان فور
سایت نویسندگی
فن فیکشن
وان شات
کتاب
کتابخانه
قرار نیست هیچ فردایی حالمان خوب شود، میدانم!
میدانم و چقدر سخت است تظاهر به بیتفاوتی!
مگر میشود آدم بیتفاوت باشد به اینکه دلبند شیرینش گوشهی سرد بیمارستان کز کرده و از درد اشک بریزد!
مگر میشود آدم بیتفاوت باشد به دردهای زیباروی غمگینش که هر روز تظاهر به خوب بودن کند و تویی نابود شده را،...
قرار نیست تمامش کنی؟ من خسته شدهام جای تو... خسته از خوابیدنهای مکرر و بودن در بیمارستانی که فقط بوی تنهایی میدهد دیوار هایش!
بگذار بگویم خواهر، اگر شبی این را خواندی؛ بفهم چقدر حال من، بدِ تو بده است! بفهم که چقدر دلواپس آن نگاه زیبای مشکی بودهام... نگاهی که دیگر فروغ ندارد!
قرار است تا به...
خواهرم نمیخواهد چیزی یادت بماند! اجباری در کار نیست. میدانم بعد از آن شکنجهها که تمامیاش «دوا» نام دارند چه سخت است یاد بیاوری من که هستم! اصلا تو کیستی و اینجا کجاست؟
چه اهمیتی دارد؟ من هستم به جای هردویمان! تا بوده تو یادت بوده، حال من هستم تا به جای هردویمان یاد بیاورم من کیستم و تو...
گاهی خیلی ساده میشود عاشقانه حرف زد .
خیلی ساده میتوان گفت قربان بودنت برم .
آری تنها بودنت برای هزاران حرف عاشقانه من کفایت میکند .
فرقی نمیکند این بودن خودت باشی یا خاطراتت .
من هردو را زندگی میکنم.
#سپیده_رضایی
احمقانه است روزی هزار بار میکشننت .
روزی هزار بار جگرت را پاره پاره میکنند .
ارزوهایت را له میکنند ،فریاد هایت را در نطفه خفه میکنند .
و تو محکومی به زنده ماندن ،محکومی به نفس کشیدن ،و اماده شدن برای مرگ بعدی .
اما دیگر بس است !
اینبار خودم تصمیم میگیرم ،تنها من.
حتی اگر واقعا زمان مرگم فرا...
قرار است تا به کی دیوارهای تنگ بیمارستان شاهد اشک ریختنت باشد و من ذره ذره در غم دوریات از پشت شیشهها اشک پاک کنم؟
تا به کی قرار است شوکرهای برق را به سرت وصل کنند و تو هربار زیباترین و نابترین خاطراتمان را فراموش کنی؟
اصلا میخوای صحبتی نکنیم در مورد ریزش مشت مشت موهایت؟ میخواهی پنهانش...
مقدمه:
اشکهایت را مینگرم و غرق میشوم در غم هر قطرهی خونینش...
اشکهایت را مینگرم و غرق میشوم در فاصلهای که مارا دور از هم قرار داده است...
اشکهایت را مینگرم و غرق میشوم در خیال این که هر قطرهاش قرار است روی کدامین کاشی راهروی تنگ بیمارستان بچکد خواهر؟
#elim
عاشقانه ما از نسل لیلی و مجنون نیست.
اشک شوقی از وصال در آن ریخته نمیشود.
عاشقانه ما سنگ دلشکسته فرهاد را به سینه نمیزند.
عاشقانه ما غریبانه است، آری، ما تنها غریبهترین آشنای هم میشویم.
بیصدا بروید.
های و هوی راه نیندازید، کسی که دوستان داشته باشد سریع میفهمد؛ ولی امان از کسی که نداشته باشد، اگر همه عالم را به صدا دربیاورید، او صدای رفتنتان را نخواهد شنید.
دلم میخواهد پتکی بردارم و درهم بکوبم دیوار حاشایت.
دیواری که آجربهآجرش عاشقانههای تو بود و حاشا میکنی تمام آن را.
دلم میخواهد ساعتی داشتم تا گذشته را برگردانم.
دلم به حال لحظههایی که برای تو هدر رفت میسوزد.
اما نه از تو ردی نگه میدارم تا همیشه به یاد داشته باشم که آدما همیشه آنکه...