کاربران گرامی انجمن مجهز به سیستم تشخیص مولتی اکانت می باشد
چنانچه مولتی اکانت دارید سریعا به خصوصی مدیریت کل مراجعه کنید اگر نه اکانت مولتی شما بن و اخطار جدی و همیشگی خواهید گرفت!
#part37
بالاخره حرفامون با باقری تموم شد؛قرار شد تا با حضور اقای امیری قرارداد رو ببندیم.
با خداحافظی گرمی بدرقش کردم.کلافه برگشتم تو اتاق دلیل کلافیگیم و نمیدونستم.
یهو از بابا یادم اومد،سریع گوشیم و از روی میز برداشتم و باهاش تماس گرفتم.
اخرین بوق جواب داد...
_بله؟کاری داشتین بابا؟...
#part36
میبخشمت شاید که اخرین نفس کنارتم
میبخشمت فقط بدون همیشه من به یادتم
به گیتار زدن ادامه ندادم و تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم...
وارد حموم شدم،اب سرد و باز کردم.با برخورد اب سرد به بدنم لرزی کردم ولی بعد چند دقیقه بدنم عادت کرد.زیر دوش موندم تا حالم سرجاش بیاد،سریع یک دوش یک ربعی مثل همیشه...
#part34
انقد محو حرکت یهویی استاد سمایی شده بودم که نفهمیدم کی سروش رسید و با استاد سمایی درگیر شد.انقدر ماتم برده بود که گوشام انگار کر شده بود و دهنم قفل شده بود.نفهمیدم چقد گذشت که حراست دانشگاه رسید و از هم جداشون کرد.اونجا به خودم اومدم و به سروش و استاد سمایی نگاه کردم.از دور با چشم برای...
#part33
دریا رو بهم توپید:پروا!
عزیزم یک روز کمتر بخوابی به جایی برنمیخوره.
_خیله خب بابا.
(روز بعد)
جلوی تابلوی دانشگاه وایستاده بودیم.
دریا و درسا با اضطراب به دانشگاه نگاه میکردن.پوزخندی به اضطرابشون زدم و رو بهشون گفتم:ببینم شما چرا الان اضطراب دارید؟نمیخوان که شکنجتون بدن،مگه ما منتظر...
#part32
فرزام:ساشا ارتین بهم زنگ زد،گفت ابتین از وقتی اومده خونه حالش خوب نبوده و دائما اه میکشیده ،داشته از کنار اتاق انیا رد میشده که عصبی میشه و سریع از خونه میزنه بیرون.میگه هر چی زنگ میزنم جواب نمیده،شما خبر ندارید ازش؟
_لعنتی این پسر میخواد خودشو نابود کنه.
فرزام:به تو زنگ نزد که کجا میره؟...
#part31
_اخه الاغ صد دفعه گفتم جلو این بچه فیلمای خاک بر سری نزار!
بعد تموم شدن حرفم با دست به نفس اشاره کردم و ادامه دادم:که نتیجش بشه این!بیا تحویل بگیر، فردا یک واقعیشو بیاره ،ما چه خاکی تو سرمون بریزیم؟!
فرزاد:بابا من که فیلم خاک برسری ندیدم!
_پس از کی یاد گرفته... نکنه من؟
فرزاد:نه بابا...
#part32
فرزام:ساشا ارتین بهم زنگ زد،گفت ابتین از وقتی اومده خونه حالش خوب نبوده و دائما اه میکشیده ،داشته از کنار اتاق انیا رد میشده که عصبی میشه و سریع از خونه میزنه بیرون.میگه هر چی زنگ میزنم جواب نمیده،شما خبر ندارید ازش؟
_لعنتی این پسر میخواد خودشو نابود کنه.
فرزام:به تو زنگ نزد که کجا میره؟...
#part31
_اخه الاغ صد دفعه گفتم جلو این بچه فیلمای خاک بر سری نزار!
بعد تموم شدن حرفم با دست به نفس اشاره کردم و ادامه دادم:که نتیجش بشه این!بیا تحویل بگیر، فردا یک واقعیشو بیاره ،ما چه خاکی تو سرمون بریزیم؟!
فرزاد:بابا من که فیلم خاک برسری ندیدم!
_پس از کی یاد گرفته... نکنه من؟
فرزاد:نه بابا...
#part30
حالمون به آنیا بستگی داشت.دو هفته گذشت که بالاخره اون روز شوم رسید و آنیا از بین ما دل کند و برای همیشه پر کشید.
روز نحس و سیاهی که حس کردم شادی برای همیشه از بینمون رفت..
بزور تونستن انیارو ازمون جدا کنن و بسپارنش به خاک. مامان محکم میزد تو صورتش و گریه میکرد که سعی میکردن جلوشو...
#part28
ساشا:اوکی،بپر پایین! خودت بقیه راه و بیا ببینم چجوری با پیاده روی حال میکنی.
با نگه داشتن ماشین هول زده گفتم:
_حالا من یک چیزی گفتم تو چقدر ساده ای باور میکنی،ورزشکار کدومه!
ساشا بدون حرف سری تکون داد و حرکت کرد. منم دیگه حرفی نزدم،فرزام هم سرش تو گوشیش بود.
ساشا صدای اهنگ و زیاد...
#part27
(درسا)
خنده های پروا داشت عصبانیم میکرد.
خواستم بپرسم دلیل خنده هاش چیه که زودتر از من فرزام پرسید:
فرزام:چرا شما الان داری میخندی؟!
پروا همینطور که در حال خندیدن بود گفت:متاسفانه به شما ربطی نداره!
دریا:عزیزم چرا میخندی؟!
میدونستم از لج فرزام هم شده اینطوری حرف میزنه واگرنه قیافش...
حوصله نداشتم به لبتاپ نگاه کنم که استرس بگیرم!
درسا رفت و صندلی راکی و اورد.گذاشت جلوم و خیره شد به لبتاپ!
_دیگه هیچی از مانیتور نمیبینم فقط اگه خواستی خوشحالی بکنی یا ناراحت بشی،صندلی نیاد عقب که پاهام قطع میشه.
درسا:نه هواسم هست.
هیچی نگفتم و با گوشیم خودم و سرگرم کردم...
(پروا)
هیچ...
#part22
امازون فرار کردی؟!
دریا:حس میکنم هرچی این سه ماه درس خوندم همش پرید!
_واقعا که چرا انقدر بیخیالین؟!
پروا:الان مثلا خب چیکار کنیم؟
دریا:بیاین بریم شماره هامون و نگاه کنیم بابا!
بدون حرف رفتیم شماره هامون و نگاه کردیم،با دیدن شماره هامون سه تایی بهم نگاه کردیم و غم و استرسمون بیشتر...
#part21
با چندتا فحشی که مامان با لبخونی بهمون داد دیگه چیزی نگفتیم.ساکت شدیم که اقای سمیعی با خنده گفت:ما که نفهمیدیم موضوع چی بود،ولی دلتون همیشه شاد باشه جوونا!
همه آمینی گفتیم که توی گوش پگاه گفتم:اگه بدونن موضوع دیوونه بودنه تو هستش بنظرت چیکار میکنن؟
پگاه:همین الان حلقه رو ازم میگیرن و...
#part20
پسره که تازه چشمش به پگاه و من افتاده بود رو به پگاه با لبخند جذابی اروم گفت:سلام خانومی!
پگاه از شوک اومد بیرون و با لکنت گفت:سروش...سروش تو اومدی خواستگاری خواهر من؟!
حالا ایندفعه نوبت اون پسره بود که فهمیدم اسمش سروشه متعجب بشه!
_یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!
سروش سریع به خودش...
#part19
_در حال انجام این کار بودم ،جات خالی!
پگاه که خندش گرفته بود،با دستش اشاره به بیرون از اتاق کرد و گفت:گمشو بیا پایین ناهار امادست.
_اوکی
در کنار مامان و بابا و پگاه ناهار و خوردیم که من و پگاه موظف شدیم ظرف هارو بشوریم.
پگاه:شنیدم میخوای بری قاطی مرغا جوجه؟!
حالت متفکری گرفتم و...
#part18
_همین کارا دیگه یا لبخند تحویلم میدین یا قربون صدقم میرید ،تازه دمپاییتون هنوز تو پاتونه!
مامان:پس باید بنظرت کجا باشه؟!
_با این صحنه(به خودم که روی اپن نشسته بودم و سیب گاز میزدم اشاره کردم و ادامه دادم)باید تو ملاجم میبود!
مامان خندید و چیزی نگفت بعد صندلی میز و کشید نشست و پشت سرش...