آیدا ومرد مغروربودمن دنبال یع رمانیم اسمش رو یادم نیست ولی داستان اینجوری بود که دختره پیش عموش وخانواده عموش زندگی میکرد بعد عموش اون رو به رئیس شرکتش داد
آیدا ومرد مغروربودمن دنبال یع رمانیم اسمش رو یادم نیست ولی داستان اینجوری بود که دختره پیش عموش وخانواده عموش زندگی میکرد بعد عموش اون رو به رئیس شرکتش داد
اسم رمان آیدا ومرد مغروربودمن دنبال یع رمانیم اسمش رو یادم نیست ولی داستان اینجوری بود که دختره پیش عموش وخانواده عموش زندگی میکرد بعد عموش اون رو به رئیس شرکتش داد
من دنبال یع رمانیم اسمش رو یادم نیست ولی داستان اینجوری بود که دختره پیش عموش وخانواده عموش زندگی میکرد بعد عموش اون رو به رئیس شرکتش داد
اسم رمان آیدا ومرد مغروربودمن دنبال یع رمانیم اسمش رو یادم نیست ولی داستان اینجوری بود که دختره پیش عموش وخانواده عموش زندگی میکرد بعد عموش اون رو به رئیس شرکتش داد
کسی این رمان رو نخونده؟سلام. یک رمان خارجی بود درباره یک دختر که نیمه شب یک مرد غریبه از پنجره وارد اتاقش میشد. اون مرد رو ندیده بود تا زمانی که خواهرش دردسر درست میکنه و درگیر گروه موتور سواران میشه. اون مرد میاد که سیستم های امنیتی نصب میکرد و واقعا وارد زندگی دختر شد
سلامبسم ایزد لایزال
سلام
کاربران عزیز اگر رمانی هست که اسمش رو فراموش کردید و فقط قسمتهایی ازش در خاطرتون هست اینجا درجش کنید تا دوستان اگر اسمش رو میدونستند ذکرش کنند.
نکات مهم:
۱_ از پرسش اسم رمانهایی که باز و صحنهدار هستند جدا بپرهیزید چون بدون اطلاع قبلی پاک خواهد شد!
۲_ اگر پاسختون داده نشد یا اشتباه پاسخ دادند لطفا از تأکید زیاد بپرهیزید کمی بگذره جوابتون داده میشه.
۳_ از ایجاد تاپیک جداگانه برای پرسش اسم رمان، یا نظر دهی راجع به رمانها خودداری کنید.
سپاس
اسم اصلی رمان پسر عموی من رو هم هر کی میدونه بگهسلام
نمیدونم اسم زمان چیه ... حتی اسم شخصیتارم یادم نمیاد
فقط میدونم که یه دختره مذهبی از طریق فضای مجازی با یکی دوست میشه بعد از چند وقت طرفو حضوری میبینه.... میبینم که اون یه پسر کاملااااااا غیر مذهبیه
خواهر دختره هم با برادر پسره رابطه داره و تهش ازون حامله میشه
اگه کسی اسمشو میدونه بگه لطفاً
اسمش عشوه گر هستاسم اصلی رمان پسر عموی من رو هم هر کی میدونه بگه
اسم شخصیت پسر آیهان بود
این دختره هم طناز بود
یه پسر بچه به نام کارن هم داشتن
اگه فهمیدی اسمشو به منم بگوسلام دوستان کسی اسم این رمان رو میدونه ؟
من کامل نخوندمش تنها همین متن رو یه جایی خوندم
دست به کمر درناکم گرفتم و روی مبل افتادم.
ناله ای بی جانی کردم و به تلفن چنگ زدم.
جنینم یک روزی بود که تکان نخورده بود و من از ترس از دست دادنش نفسم بالا نمی امد.
با استرس شماره اش را گرفتم.
بوق های متداومِ بی جواب اشکانم را جاری کرد که بالاخره صدای بی حوصله اش بلند شد:
-چی می خوای؟ مگه نگفتم وقتی از اون خراب شده میام بیرون دم به دیقه زنگ نزن....خیلی خوشم ازت میاد که باید صدای نحستو تحمل کنم.
دلم از لحن ناملایمش گرفت. هیچ وقت مرا دوست نداشت!
با بغض صدایش زدم.
-آقا آرمان.....
مطمئن بودم ابروهای پر پشت و مردانه اش در هم گره خورده.
-چه مرگته؟ باز که اشکت دم مشکته. خونه بابات مگه جز گوسفند چرونی کاری دیگه ای می کردی که حالا جرعت نیست کسی بهت بگه بالا چشمت ابرو.
بغصم بالاخره شکست. با التماس نالیدم:
-آقا تورو خدا بیایید...بچم...بچم تکون نمی خوره.
انگار ان طرف خط داشت با کسی حرف میزد.
-پرونده هارو بیار خودم برسی میکنم......
اینبار مخاطبش من بودم.
-چی میگی تو؟ باز ادات گرفته می خوای منو از کار و زندگی بندازی؟
بغض و حسرت برای هزارمین بار خِرم را گرفت.
همیشه حال و روز بدم را به سخمه می گرفت.... حتی وقتی برای اولین بار ویار آن توت فرنگی های سرخ و آب دار کنار خیابان را کردم با گفتن اینکه از وجود این بچه سوء استفاده کرده ام و می خوام عقده های خودم را با جیب او خالی کنم برایم نخرید.
-آقا به خدا دروغ نمی گم.... فقط بیایید ببریدم دکتر....من هیچ جارو بلد نیستم.
با حرص غرید:
-حقا که دهاتی بودنت هیچ وقت تغییر نمی کنه... اماده شو تا یک ربع دیگه راننده میفرستم برات. امیدوارم هم خودت هم اون تخم سگ تو شکمت با هم بمیرید.