-
- ارسالات
- 1
-
- پسندها
- 0
-
- دستآوردها
- 1
یک رمانی خوندم که دختره توی یه شرکت شروع به کار میکنه و عاشق پسره میشه. اسم پسره ارسطو بود فکر کنم یا یه همچین اسمی. میرن از طرف شرکت مسافرت یزد فکر کنم. دختره هی خون دماغ میشه بعد پسره میگه باید بره آزمایش بده. میره ازمایش میده جواب آزمایش احتمال سرطان داده. دختره به کسی نمیگه درمورد ازمایش، میره امام زاده و بعدش موهاشو ماشین میکنه و اینا و اونجا هم یه دختر کوچولو رو میبینه که اونم سرطان داره. کلی با هم حرف میزنن. پسره میاد مسافر خونه و دختره رو برمیگردونه. از اون روز هم دختره کلاه گیس میزاره که کسی نفهمه. یه روز تو یه ویلا با بچه های شرکتشون مهمونی گرفتن که جواب آزمایش دوباره دختره براش میاد و میفهمن که جواب آزمایش اشتباه بوده و دختره نارسایی شدید کلیه داره. بعد فکر کنم پسر عمه یا نمیدونم پسر عموی دختره بود که میاد خونشون و هی به دختره میخواد نزدیک بشه و زوری میخوان دختره رو شوهر بدن بهش. دختره برای خواستگاریش فرار میکنه و میره چند روزی یه جا پناه میگیره. بعد اون پسری که دوستش داره که فکر کنم اسمش ارسطو بود میاد براش غذا اینا میاره. بعد فکر کنم وقتی برمیگرده بابای دختره انقدر میزنتش که حالش بد میشه میبرنش بیمارستان و پیوند کلیه نیاز داره و بعد اون پسره که دوستش داره یه کلیه بهش میده و بعد از اون خانواده دختره با پسره خوب میشن. راستی دختره یه برادر داره که ازدواج کرده و یه بچه کوچیک داره و زن داداشش هم خیلی ازش خوشش نمیاد
اسمشو یادم نیست. کسی اسمشو بلده؟
رمان قدیمیه حداقل کم کمش مال قبل از کروناعه.
اسمشو یادم نیست. کسی اسمشو بلده؟
رمان قدیمیه حداقل کم کمش مال قبل از کروناعه.
